پاسخ به ابهامات شبکه هامون

ميخواستم که در رابطه با فرهنگ
وهويت بلوچستان مطالبی را بنويسم که متاسفانه تلويزيون به اصطلاح شبکه استانی
هامون (سيستان) در برنامه ای مهمانهای سيستانی داشته که در مطالب خود بار ديگر
مطالب عجيبی را مطرح نمودندکه از جمله حضدار وبلوچستان فعلی۱ متعلق به سيستان
بوده![]()
من اصولاْ به تفرقه وحرکتی که خلاف منافع ملی ايران عزيز باشد مخالفم. ولی رسانه ای مثل تلويزيون که بايد در مسير منافع ملی حرکت کند.در راه تفرقه وخلاف منافع ومصلحت کشور است.که اينگونه اقدامات سيمای لاريجانی برکسی پوشيده نيست.
اصولاْ در همه کشورها مردمی که زير يک پرچم زندگی می کنندتاريخ را باديد ملی نگاه می کنند،افتخارات مال همه وتلخکامی ها همه را متاثر ميکند.برخلاف موضوعات جغرافيايی بعنوان نمونه تمامی استانهای کشور کتاب جغرافيای استان دارند ولی از کتاب تاريخ استان خبری نيست.
ازدوسال گذشته بعضی افراد(سيستانی؟) وابسته به جناح راست وتماميت خواه شروع به نوشتن مقالاتی در روزنامه کيهان وگفتگو در تلويزيون لاريجانی مطالب خلاف واقعی را مطرح می نمايند.مطالبی چندرا عرض مينمايم:
مورخين معتمد در مورد قوم بلوچ وسرزمين بلوچستان مطالب فراوانی نوشته اند که روشن کننده اين مطالب است۱-حدود ووسعت وموقعيت مکران(بلوچستان)۲-فرهنگ وتاريخ بلوچستان که مابا مراجعه به آنها به حقيقت مطلب پی خواهيم برد.از جمله اين کتب،معجم البلدان ؛البدايه والنهايه ؛فتوح البلدان ؛تاريخ کامل ابن اثير؛وصدها اثرديگر که برخی آز آنها در کتاب بلوچستان وتمدن ديرينه آن آقای سيستانی ايرج افشار هم آمده؟
بلوچ اسم قومی مثل ساير اقوام است؛مانند عرب ؛ترک ؛افغان؛کرد؛سرزمين اصلی بلوچها بلوچستان است؛که در متون قديمی از آن غالباْ مکران ياد شده ودکتب تاريخی جديدبه اين سرزمين بلوچستان ميگويند.همانطور که برای افغانها ؛افغانستان وبرای هندی ها هندوستان که در زبان محلی به آن بهارت هم ميگويند.و... برای اثبات از شاهنامه چندسند ومدرک که آقايون سيستانی بايد به شاهنامه وفردوسی اعتراضی نداشته باشند فردوسی در مورد بلوچها چنين سروده که اين ماجرا در دوره ساسانيان که بلوچها تبديل به قدرت منطقه ای شده بودندکه اردشيروبعداز او انوشيروان بسی کوشش نمودند تا بلوچهارا به زنجير غلامی بيندازندولی شيرمردان غيور بلوچستان چنين اجازه ی ندادند.
«فردوسی»در اين باره چنين سروده:
همی رفت وآگاهی آمد به شاه که گشت ازبلوچی جهانی تباه
زبس کشتن وغارت وتاختن زمين را به آب اندر انداختن
دل شاه نوشيروان شدغمی برآميخت اندوه با خرمی
بدو گفت گويندکه ای شهريار بپاليزگل نيست بی رنج وخار
همه مرزتابود بارنج بود زبهرپراکندن گنج بود
بکار بلوچ ارجمند اردشير بکوشيد باکاردانان پير
نبود سودمندی بافسون رنگ نه ازبند ورنج ونه پيکاروجنگ
اگر چند بداين سخن ناگريز بپوشيد برخويشتن اردشير
زگفتاردهقان برآشفت شاه بسوی بلوچ اندر آمدزراه
چو آمد بنزديک آن برزکوه بگرديد گرد اندرش باگروه
بدان گونه گرداندرآمدسپاه که بستند برباد برمورراه
همه دامن کوه تاروی شخ سپه بود برسان موروملخ
منادی گری گردلشکر بگشت خروش آمد از کوه واز غارودشت
که هرگزبلوچی بيابند خرد چواز تيغ داران مردان گرد
در سه بيت بعد ميفرمايد:
سراسر به شمشير بگذاشتند ستم کردن لوچ برداشتند
بشد ايمن ازرنج ايشان جهان بلوچی نماند آشکارونهان!
خوب اين سروده آقای فردوسی نشان ميدهد که بلوچها در همين منطقه بوده اند.وشجاعت وهمت عالی آنها را نشان ميدهد که با استکبار دوران بدون ترس درافتادندوبرخلاف گفته آقای فردوسی نه تنها بلوچها ازبين نرفتند بلکه سردارانی که امروز افتخارات هربلوچی هستند(ميرکمبر)با هدايت بلوچها به کوه فصل نوی از زندگی درکوه ومقاومت را شروع نمودند
مورد دوم ازشاهنامه ملک الشعرای بهار:
سياه سوار وماجرای مسلمان شدن اوکه توسط آقای ملک الشعرای بهر کاملاْتوضيح داده شده؛که خلاصه آن به شرح زيراست:
سياه سوار يکی سپه سالاران بزرگ يزدگرداست که ازطرف يزدگردمامور حفاظت ازشوش ميشود ولی قبل از رسيدن سياه سوار وسپاهيانش مردم شوش اسلام را پذيرفته سياه به ناچار در ميان هرمز وشوش اردو زد وسپس با همراهان به اسلام پيوست وبه عقيده مورخان اين اقدام سياه سوار در انتقام ستمهايی که حکومت ساسانی بربلوچها رواداشته بود
فردوسی سپاه بلوچان را درلشکرايرانيان چنين توصيف ميکند:
سپاهی زگردان کوچ وبلوچ سگاليده جنگ مانندقوچ
که کس درجهان پشت ايشان نديد برهنه يک انگشت ايشان نديد
فردوسی نيز ميفرمايند:
رستم يلی بود درسيستان منش کردم رستم پهلوان
پيکار تاريخی وخونين بلوچها باکيخسرو:
حدود سه هزار سال پيش شاه ايران کيخسرو به سران ممالک بوسيله قاصدان خويش پيغام فرستاد که همه بايد تحت فرمان اوقرار گرفته وباج بپردازند؛ حتی فغور پادشاه چين هم اين دستور را پذيرفت ولی پادشاه مکران به چنين به قاصدکيخسرو پاسخ داد:
دگرنامه چون به مکران رسيد دل شاه مکران دگرگونه ديد
برتخت اورفت ونامه بداد بگفت ازپيام آنچه بودش بياد
بدوگفت باشاه ايران بگوی که ناديده برما فزونی مجوی
زمانه همه زير بخت منست زمين روشن از تاج وتخت منست
والی آخر
کيخسرو قصدداشت که ازطريق فتح مکران به چين برسدولی مقاومت شاه مکران مانع شدتااينکه کيخسرو ازطريق ختن بسوی چين رفت.
ادامه دارد.....