مهندس منوچهر كارگر

سفر شاه به ايرانشهر

در ديماه ۱۳۳۵ محمدرضا شاه به ايرانشهر مسافرت كرد . با وجود اقدامات و پيش بيني هاي انجام شده از سوي فرماندار ايرانشهر ، يعني عيسي خان مباركي درمورد ماجراي دادشاه و ندادن فرصت به مخالفين براي ملاقات با شاه ، آنان از طريق سرلشكر كيكاوسي شكايت نامه أي به شاه نوشتند و در آن موضوع همدستي عيسي خان و مهيم خان با دادشاه را توضيح دادند . در نتيجه شاه علم را به حضور خوانده و سئوالاتي درباره مساله دادشاه از او نمود و دستور اكيد و فوري براي خاتمه ماجراي دادشاه صادر كرد

سپهبد محمود معزي دراين باره چنين مي نويسد : " در اثر مستدعيات اهالي مكران كه از تعديات و قتل و غارت دادشاه و اتباع او به ستوه آمده بودند ، به شرف عرض پيشگاه مبارك ملوكانه رسيده و فرمان همايوني براي رفع غائله دادشاه شرف صدور يافت و مقرر گرديد هرچه زودتر به اين وضعيت خاتمه داده شود .

فرماندهي ژاندارمري ضمن ابلاغ اوامر ملوكانه به هنگ بلوچستان و مكران ، عدم رضايت خود را از تاخير در قلع و قمع اشرار كتبا ابلاغ كرد و به علت اينكه رفع غائله دادشاه به طول انجاميده و هنوز نتيجه قطعي گرفته نشده بود ، فرماندهي هنگ با كسب اجازه  از پيشگاه همايوني به افتخار بازنشستگي نايل گرديد و فرماندهان گردان ايرانشهر و گروهان فنوج تعويض شدند . "(۱۰) .

 

عمليات سرگرد ميثاقي

سرگرد ميثاقي فرمانده جديد گروهان فنوج در اواخر بهمن ماه ۱۳۳۵ گزارشي به هنگ زاهدان تقديم نمود كه هنگامي كه به ايرانشهر احضار شده بودم ، دادشاه به يكي از قراء حمله كرده و چند تن را به اسارت برده و اين ماجرا را روي تحريكات محلي تشخيص داده ، تقاضاي تبعيد چند نفر از متنفذين طايفه مباركي و لاشاري را نمود .

از طرفي مباركي ها و لاشاري ها نيز بيكار ننشسته و عليه سرگرد ميثاقي گزارشاتي ترتيب دادند و او را متهم به عدم لياقت و كارداني نمودند . مهيم خان نيز به هنگ زاهدان گزارشي تقديم كرد ، مبني بر اينكه غلامك نام ( پدر زن احمدشاه ) در حدود قريه فخرآباد ؟(روستايي به نام فخر آباد در بلوچستان وجود ندارد . شايد خيرآباد نزديك ايرانشهر مورد نظر بوده است .) به منزل شخصي موسوم به پلنگي رفته و اموال او را غارت نموده و پسرش را با خود برده اند و سرانجام پس از حمله به بنت و چاهان به سمت گوادر رفته اند . و به نظر مي رسد كه در پايان نتيجه گرفته بود كه سرگرد ميثاقي توان مقابله با آنها را ندارد . عدم كفايت او موجب شده است تا بار ديگر افراد دادشاه قدرت مانور داشته باشند .

از سوي فرمانده گروهان ، سرگرد ميثاقي موضوع همراه بردن پسر پلنگي و غارت منزل او را روي تحريك محلي تلقي كرد ،به طوزي كه از چند نفر از سران طايفه مباركي بازجويي شده صريحا اعتراف به عدم همكاري با مامورين ژاندارمري نموده ، ضمنا مطالبي اظهار داشته اند كه حاكي از عدم رضايت از فرمانده گروهان جديد بود و هم قسم شده اند كه او را به قتل برسانند . بنابراين با انتخاب سرگرد ميثاقي به عنوان فرمانده گروهان و ستون تعقيب عليه دادشاه اوضاع به ضرر مباركي ها و لاشاري ها تغيير كرد .

سپهبد معزي مي نويسد : " سرگرد ميثاقي براي جلوگيري از اعمال محلي ها ، فرماندار ايرانشهر ( عيسي خان ) و آقاي مهيم خان لاشاري را دعوت نموده و به آنها گوشزد كرد كه تا كنون آن طوري كه انتظار مي رفت نتوانسته ايد همكاري صميمانه أي با ژاندارمري به عمل آوريد و به عوض كمك ، با مامورين كارشكني شده است " . و چون آنان به تهديدات وي توجه نمي كنند ، در اواخر سال ۱۳۳۵ تقاضا مي كند كه عيسي خان مباركي از مقام فرمانداري ايرانشهر عزل شود . به دنبال آن نيز از سوي وزير كشور نامه تهديد آميزي به عيسي خان مباركي نوشته مي شود ، مبني بر آنكه چنانچه در مدت يكماه به وسيله ايادي خود موفق به دستگيري دادشاه نشويد مورد غضب ملوكانه واقع خواهيد شد .

همچنين نامه محرمانه ديگري از سوي وزارت كشور به استانداري بلوچستان و سيستان ارسال شد مبني بر اينكه " چون عده أي از اهالي ايرانشهر و فنوج عريضه  تلگرافي مبني بر شكايت از تعديات دادشاه و همدستانش به پيشگاه مبارك ملوكانه تقديم كرده اند و براي رسيدگي در تلگرافخانه ايرانشهر متحصن شده اند ، فرمان مطاع ملوكانه شرف صدور يافته كه حد اكثر بايستي ظرف يكماه دادشاه و همدستانش دستگير و به شكايت شاكيان رسيدگي شود .".

در نتيجه خميرلاشاري و مباركي با اكراه تمام مجبور به همراهي و به ظاهر همكاري با ژاندارمري گرديدند . عمليات با شدت و سرعت بي سابقه أي آغاز شد .

در نبردي كه در ۱۵ اسفندماه در محلي موسوم به " جوگن " (اطراف تنگ سرحه ) رُخ داد تلفات سنگيني به دادشاه و دسته اش وارد شد ولي او و همدستانش موفق به نجات خود از مهلكه شدند .

در پيعمليات تعقيب چندين جنگ و گريز ديگر صورت گرفت كه آخرين آن در دوم فروردين ۱۳۳۶ روي داد .

در اثر اين برخورد مقدار زيادي از امكانات گروه دادشاه به دست مامورين افتاد ولي كسي از آنان زخمي يا كشته نشد .(۱۱)

 

پايان آرامش قبل از طوفان !

دولت در صدد دستگيري و يا قتل دادشاه ، به اتهام چندين فقره قتل از جمله قتل چند نفر ژاندارم بود و به اين منظور از كليه امكانات محلي از قبيل چريكهاي محلي و سرداران و تفنگچيان ايشان بهره گرفت تا هرچه سريع تر به اين غائله خاتمه دهد .

حمله دادشاه و همراهان به پاسگاه ژاندارمري " تَختِ مَلِك " و خلع سلاح افراد پاسگاه و قتل چهار نفر ژاندارم و درجه دار مقيم پاسگاه ، دولت را بر آن داشت كه شدت عمل بيشتري از خود نشان دهد و موضوع را جدي تر از قبل تعقيب نمايد . علت اين حمله بسيار روشن بود زيرا يكي از افراد گروه كه براي خريد مايحتاج و كسب خبر به آبادي رفته بود شناسايي و دستگير و زنداني شده بود و رئيس پاسگاه براي آنكه بتواند اطلاعات لازم را در مورد محل سكونت دادشاه و همراهان كسب نمايد او را شديدا مضروب كرده و شكنجه فراوان داده بود . بهمين علت دادشاه طرح شبيخون به پاسگاه را ريخت و تفنگچي خود را نجات داد و غنائم فراواني بدست آورد .

دولت در برنامه جديد خود تمام سرداران منطقه و افراد آنان را مسلح كرد تا با پشتيباني ژاندارمري به غائله خاتمه دهند. و به اين منظور اسلحه فراوان در اختيار آنان گذاشت و ماهانه به هر چريك كه از تفنگچيان سرداران بودند ۳۰۰ تومان و به سرگروه ها كه سرداران و سردارزادگان بودند ۱۰۰۰ تومان و يك قبضه سلح جنگي و مهمات بيدريغ تحويل گرديد . و گروههاي مستقل بسياري علاوه بر ژاندارمري و همراه ژاندارمها به تعقيب دادشاه و همراهان پرداختند .

از جمله خوانين و سرداراني كه در اين تعقيب نقش موثري داشتند : سردار علي خان شيراني – سردار ايوب خان مباركي – سردار عيسي خان مباركي – سردار مهيم خان لاشاري – سردار حاج اسلام خان مباركي – موسي خان برهانزهي ( ميربُل ) – كريم خان مباركي – محمدعمرخان ملك نژاد و يوسف خان مباركي بودند .

اين رويارويي و جنگ و گريز چندين ماه بطول انجاميد و نتيجه غير قابل تصور بود . چون در اين جنگ و گريزها تعدادي افسر ، درجه دار ، ژاندارم و چريك محلي شربت شهادت نوشيدند ، ولي از افراد دادشاه حتي يك نفر اسير يا مقتول نگرديد .

در طول عمليات تعقيب دادشاه ، از ميان سرداران بلوچ جز علي خان شيراني ، ديگران علاقه و تمايل چنداني به دستگيري و قتل دادشاه نداشتند . چون او موجب شده بود كه آنان علاوه برقدرت فراواني كه از طريق دراختيار داشتن سلاح هاي دولتي و فشنگ بي حساب و حكم حكومتي يافته بودند ، خود و افرادشان ماهانه از مقرري قابل توجهي برخوردار بودند . و در صورت قتل يا دستگيري دادشاه و همراهان اين امكانات از آنان سلب مي شد . چه شانسي از اين بهتر مي توانست به آنان روي آورد كه ماجراي دادشاه كماكان و ساليان دراز ادامه يابد .

حتي شايع بود كه مخفيانه و بطريق غير مستقيم فشنگ و إذا به دادشاه و همراهان او ميرسانند ، تا اين وضعيت كماكان تداوم يابد .

سارقين مسلح منطقه نيز سعي داشتند كه به دادشاه و قبيله او بپيوندند و توسط افرادي اين موضوع را به دادشاه پيشنهاد مي كردند .

پاسخ دادشاه هميشه منفي بود . او مي گفت : من دنبال گرفتن انتقام از سردار و يارانش بوده و هدف من قتل او و تفنگچيان و طرفداران اوست و اگر ژاندارمري از او حمايت نمي نمود و دست از سر من بر مي داشت من با ژاندارمها و دولت جنگي نداشتم .

من با مردم عادي و مسافران دشمني ندارم . بنابراين راه من با راه شما جداست . شما براه خود برويد و من براه خودم .

سارقين منطقه از اين موقعيت استفاده نموده به تركتازي پرداخته بودند و همه سرقتها و تجاوزات را بنام دادشاه معرفي مي كردند . حال آنكه روش دادشاه بكلي با روش آنان متفاوت بود .

در ابتداي ماجرا ، دادشاه حتي يك فرد عادي را بقتل نرسانيد و حتي يك نخل خرما از مردم محلي را به آتش نكشيد و سوزني از مال مردم محل را بسرقت نبرد .

دادشاه و همراهان  تاكتيك خود را تغيير دادند و حمله به پاسگاههاي ژاندارمري را موقتا كنار گذاشتند و مراقب بودند همينكه خبر مي يافتند و يا او با دوربين قوي شكاري كه خريداري كرده بود از دور گروههاي تعقيب را مشاهده مي كرد ، پنهان مي شدند و يا بدون برخوردي متواري مي گرديدند . تصور مي كردند با گذشت زمان جريان بفراموشي سپرده خواهد شد .

ولي گاهي پيش ميآمد كه غافلگير ميشدند.آنزمان چاره اي نداشتند جزآنكه تا آخرين نفس بجنگند و تمام افراد مهاجم را بقتل برسانند .

تصور دادشاه و همراهان و برداشت آنان از مرگ ناگهاني سردار تصوري باطل بود . زيرا آنان بعلت قتل تعدادي افسر و درجه دار و ژاندارم و به غنيمت گرفتن سلاحهاي دولتي و خلع سلاح پاسگاههاي ژاندارمري نمي توانستند از تعقيب دولت مصون باشند .

در حقيقت منافع سرداران وافراد تحت فرمان ايشان ايجاب ميكرد كه دادشاه كماكان مطرح باشد تا آنان بتوانند از خان نعمتي كه گسترده شده بود متنعم گردند .

روزي پس از برخورد با يك گروه ۲۴ نفره ژاندارم و چريك محلي بلوچ ، هفت تن را با تيراندازي كشتند و بقيه تسليم شدند .

محمدشاه كليه اسراء و زخميان را به زانو برروي زمين نشاند و دستهايشان را از پشت بست و تصميم داشت با تفنگ آنان را بقتل برساند . دادشاه خشمگينانه بر او فرياد زد و برسينه اش كوبيدده با دشنام گفت : فشنگ را حرام نكن!.

آنها ارزش يك فشنگ را هم ندارند !.

سپس از پَرِ شال خود خنجر را از غلاف بيرون آورد و همه ۱۷ نفر اسير و زخمي را شخصا سربريد !

شقاوت او بحدي رسيده بود كه هيچ حيوان درنده أي را نمي شد با او مقايسه كرد .

همانگونه كه در سطور بالا بنظر خوانندگان رسيد او بيشتر سعي مي كرد كه از برخورد با ماموران و چريكها برحذر باشد و بتواند به زندگي خود ادامه دهد .

اما سرداران و افرادشان بيشتر بفكر برخورداري از سفره گسترده دولت بودند .

و ژاندارمها به خيال خود در تعقيب اشرار مسلح و ياغيان با دولت بودند و سعي داشتند كه با دستگيري و يا قتل دادشاه و دارو دسته اش به دريافت نشان و ترفيع نايل آيند .

روزها يكي پس از ديگري مي گذشت و جنگ و گريز ادامه داشت .

سال سوم بازگشت دادشاه از قطر بود كه جريان قتل سه بلوچ و يك شزطه عرب از طريق منابع ديپلماتيك به اطلاع دولت ايران رسيد و امير قطر از دولت ايران قاتل فراري را درخواست مي كرد تا بجرم قتل چهار نفر در قطر قصاص نمايد .

دولت ايران درگير مسايل داخلي كشور بود و وقايع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و كشف سازمان نظامي حزب توده و تعقيب و دستگيري و اعدام آنان و درگيري شديد دولت با مسائل اجتماعي و اقتصادي كشور فرصتي باقي نمي گذاشت تا دولت ايران بتواند به غائله دادشاه خاتمه دهد .

در اين زمان تمام منطقه بلوچستان نا امن شده بود .

دولت مصمم بود با جلو انداختن برنامه هاي عمراني در مناطق محروم ، خصوصا سيستان و بلوچستان تا حدودي موجبات رضايت و جلب نظر مردم را فراهم سازد . تا بلكه دادشاه كه بعنوان سمبل شجاعت و مردانگي در افكار مردم بلوچ جلوه گر شده بود منزوي گردد. (۱۲)

زيرا شرايط منطقه نشان مي داد كه مردم از وجود و حضور دادشاه نگران نيستند و حتي او را مدافع خود مي دانند كه با سرداران و ژاندارمها كه هميشه با مردم ظلم و ستم و جور روا مي داشتند در جنگ و ستيز است .

 

نوشته توسط خسرو