
سايه مرگ !
دادشاه پس از ترك عبدالحميد به خانه آمد و لباس عربي را روي لباس بلوچي پوشيده به شهر رفت . در شهر به وسيله وانت بارهائي كه مسافر به شهر اُمِ باب مي بردند به آنطرف رفت و طبق آدرسي كه بلوچ هيچاني داده بود به جستجوي ساختماني كه لالَك در آنجا كار ميكرد و سكونت داشت پرداخت . پس از ساعتي آنرا يافت و مدتي در آن حوالي پرسه زد و منطقه را شناسايي نمود و راه هاي فرار را در نظر گرفت تا پس از انجام و اجراي مقصود سريعتر خود را به بيابان برساند و از آنجا دور شود . روز بعد نيز بهمين ترتيب گذشت . او تمام مدت لالَك را زير نظر داشت . با علامتي كه در پيشاني لالَك بود از فاصله ۲۰ تا ۳۰ متري كاملا شناخته ميشد . دادشاه شب سوم پس از تاريك شدن هوا به نزديكي ساختمان آمد و در گوشه أي پنهان شد . پاسي از شب گذشته بود كه به ساختمان بي در و پيكر وارد شد و بسوي محلي كه لالك و دوستانش خوابيده بودند نزديك گرديد . چون سايه مرگ در آستانه اطاق قرار گرفت . سه نفر بلوچ ( لالَك و حسينك و بلوچ ديگري بنام شه ملك) در كنار هم روي پلاسي در خواب خوش بودند . او چون مار خزيد و نرم و آرام چون شبحي به بستر آنان نزديك گرديد . لالَك در وسط قرار داشت و دو نفر ديگر در دو طرف او در خواب ناز بودند .
دادشاه آرام خنجر را از كمر بيرون كشيد و به بستر لالَك نزديك شد . آهسته خم شد و يك دست خود را بر دهان او گذاشت و سرتاسر گلويش را بيك ضربت با خنجر بريد .
در اثر دست و پا زدن لالَك كه در حال جان كندن بود و برخوردش با حسينك كه در كنار او خوابيده بود ، آن بلوچ از خواب جست . دادشاه همچون پلنگي خشمگين بروي او پريد و پي در پي با خنجر بر سينه و صورت او مي زد تا بلكه مانع سر و صداي او گردد . ولي در اثر داد و فرياد و ناله حسينك ، شه ملك از جاي جست تا با دادشاه گلاويز گردد . دادشاه هنوز از كار حسينك خلاص نشده بود كه با شه ملك روبرو گرديد و طپانچه را كشيد و به سينه شه ملك شليك كرد و او را نقش برزمين ساخت . بلادرنگ از ساختمان خارج شده و بسرعت شروع به دويدن كرد تا از مسيري كه قبلا پيش بيني كرده بود خود را به صحرا برساند . ناگاه در سر پيچ يك كوچه با دو شرطه عرب برخورد نمود كه به او فرمان ايست دادند . او بلادرنگ اسلحه را كشيد و بر سينه هردو آنان شليك كرد و آنان را نقش بر زمين ساخته به فرار خود ادامه داد و خود را به بيابان رسانيد . مدتي رفت و چون به تپه أي رسيد لباس عربي را كه شامل يك لباده بلند و يك چپي علقا بود و آلوده به خون آن سه بلوچ شده بود از تن درآورد و آنها را آتش زد و با لباس بلوچي كه در زير آن پوشيده بود در پناه تپه به استراحت پرداخت . زماني بيدار شد كه هوا روشن شده بود . براه افتاد و تا نزديكي ظهر همچنان راه رفت . از تشنگي لبانش خشك شده و آنچنان خسته و نالان بود كه توان ادامه راه را نداشت . در اين اثنا از دور سواري را ديد كه بسوي او مي آيد . وحشت كرد كه مبادا از شرطه ها باشد . چون سوار نزديك شد مشاهده نمود كه پيرمردي عرب است كه بر اسب سفيدي نشسته و ظاهر او چنان مي نمايد كه از شيوخ عرب باشد . دادشاه با حالت احترام و تعظيم سلام كرد .سوار كه مردي بلند اندام ، روشن چهره بود و ريشهاي پر پشت و شانه كرده ، لباس تمام سفيد با مليله دوزي هاي زرد رنگ ،دستاري سفيد و زري دوزي شده ، قطاري فشنگ حمايل،خنجري نقره فام به كمر و تفنگ شكاري زيبا و خوشدستي بر دوش داشت ، پاسخ سلام دادشاه را همچنان كه بر پشت اسب نشسته بود داد و دهنه اسب را كشيد .
سئوال كرد : مرد چه كاره أي ، اهل كجايي و به كجا مي روي ؟
دادشاه گفت : نامم مُرادَك و بلوچ هستم . كارگر عبدالحميد ميباشم مي رفتم شخصي را در شهر " الكَرانِه " ببينم . راه را گم كرده ام !. نزديك است از تشنگي هلاك شوم !.
شيخ گفت : تو اكنون در نزديكي بندر " الواكِراه " هستي كجا ميخواهي بروي ؟!.
دادشاه پاسخ داد : نزد عبدالحميد در اُمِ سعيد !.
شيخ از ظرف چرمي آبي ( مشك كوچكي ) كه به زين اسب آويخته بود مقداري آب به ميان دو دست دادشاه كه دستش را چون كاسه أي گرفته بود ريخت و او آشاميد و به شيخ دعا كرد .
شيخ گفت : از امروز كه گذشته است چون راه زيادي در پيش داري و پياده نمي تواني تا شب خود را به آنجا برساني . آيا دلت ميخواهد تا رسيدن به آبادي نوكري شيخ عبدالله را بكني؟!.
دادشاه گفت : بروي چشم و دهنه اسب را گرفت و حركت نمود . مقداري راه پيمودند . موقع نماز عصر بود . شيخ از اسب پياده شد و به دادشاه گفت : تا من نماز ميگزارم اسب را نگاهدار ، بعد از من تو نماز بگزار !.
سپس تفنگ را به كناري گذاشت و شروع به نماز كرد . دادشاه به اطراف نگاه كرد . تا چشم كار مي كرد هيچ جنبنده أي را نديد . ابتداء فكر كرد كه شيخ را بكشد و اسب او را بردارد و بگريزد ولي با خود گفت ، اين از جوانمردي بدور است . او به من آب داد و مرا پذيرفت تا با او به آبادي بروم و راه و چاه را به من نشان داد ، نه ! اين عين پستي و رذالت است . پس فرق ميان من و لالَك چه خواهد بود . از طرفي فرض اينكه او را كشتم و با اسب و تفنگ گريختم ، بزودي در اين جزيره با وجود آن اسب و تفنگ شناخته خواهم شد و دستگير مي شوم . لذا آرام گرفت تا نماز شيخ پايان يافت و او به نماز ايستاد . پس ازنماز به حركت ادامه دادند و در طول راه فكر كرد تا زمانيكه بعنوان نوكر شيخ عبدالله در بيابان حركت مي كند مشكلي ندارد و وقتي به بندر رسيد وسيله وانت بار خود را به اُمِ سعيد خواهد رساند . بنابراين همچنان براه خود ادامه دادند تا غروب آفتاب به الواكراه رسيدند .
شيخ دست در جيب لباس خود كرد و ۲ دينار عربي باو داد و گفت : برو هرچه ميخواهي تهيه كن و بخور و شب را در خانه من نزد خدمتكاران بمان و فردا صبح بدنبال كار خود برو .
دادشاه گفت : شيخ از شما ممنون هستم . من به قهوه خانه ميروم و إذا ميخورم و شب را همانجا ميخوابم و فردا صبح ميروم . اسباب زحمت خدمتكاران شما را فراهم نمي كنم . پس از خدا حافظي بسوي قهوه خانه بندر حركت نمود . نزديك قهوه خانه وانت باري را ديد كه با چند نفر مسافر عازم اُم سعيد است . بلافاصله سوار شد و به اُم سعيد رفت . هوا تاريك شده بود كه به در تجارتخانه عبدالحميد رسيد .
چند نفر نزد عبدالحميد بودند ومشغول گفتگو ، جلو رفت و سلام داد .پس از احوالپرسي عبدالحميد سئوال كرد : مُرادَك كجا بودي و چه عجب از اين طرفها ؟
پاسخ داد : به الواكراه رفته بودم تاآشنايي را ببينم ولي موفق نشدم و بازگشتم . (چون محل كَمپ خانه عبدالحميد در وسط صحرا بود و با تجارتخانه فاصله زيادي داشت ) عبدالحميد گفت : تو ميتواني شب را در همين جا در تجارتخانه بخوابي . آيا چيزي خورده اي ؟!
او با آنكه بسيار گرسنه بود پاسخ داد : آري و كوزه آبي گرفت و به پستوي تجارتخانه رفت و پلاسي بروي خود انداخت و بخواب رفت .
عبدالحميد هم پس از انجام كارش ، در تجارتخانه را بست و از در پشت كه به خانه اش ارتباط داشت به خانه رفت . صبح روز بعد زمانيكه عبدالحميد به تجارتخانه آمد ، دادشاه خواست خداحافظي كند و به كَمپ برگردد . ولي عبدالحميد گفت : مُرادَك امشب من ميهمان دارم .
شيخ جاسب به بندر مي آيد و احتمالا شب را نزد من خواهد گذرانيد تا ترتيب كارهايمان را بدهيم . تو هم برو و وسايل شخصي ات را جمع و جور بكن و به خالد از قول من بگو : تا مسافران را براي پس فردا آماده سازد كه با شيخ جاسب بروند .
خودت هم هر زمان كه خواستي قبل از روز حركت ميتواني بيايي و همين جا در تجارتخانه نزد من باشي و به من براي پذيرايي از شيخ و تهيه لوازم كمك كني .
دادشاه به كَمپ رفت و پيغام عبدالحميد را به خالد رساند وضمنا وسايل خودش را جمع كرد و قصد حركت داشت كه خالد گفت : يك وانت به بندر مي رود كه وسايلي براي عبدالحميد ببرد ، تو ميتواني با آن بروي . بهر حال دادشاه با دوستان و كارگران خانه ، خدا حافظي كرد . خالد را بوسيد و با اتومبيل حركت كرد و به بندر رفت .
شب هنگام شيخ جاسب رسيد و پذيرايي شد . موقع خواب ، دادشاه در اطاقي كه بصورت انباري و پستو در پشت تجارتخانه قرار داشت خوابيد و شيخ جاسب باتفاق عبدالحميد به خانه او رفتند . در اين دو روز ، دادشاه گاهي به بازار مي رفت و چيزهايي براي خانواده خريداري مي كرد و در ضمن سر و گوشي آب مي داد تا بداند آيا خبري راجع به قتل لالَك و رفقايش و دو شرطه عرب مي شنود يا خير . روز آخر در بازار خبردار شد كه سه نفر بلوچ به نامهاي خيرو و حسينك و شه ملك در بندر اُمِ باب سربريده شده اند و دو شرطه عرب نيز توسط يكنفر كه لباس عربي برتن داشته هدف تير قرار گرفته اند كه يكي از آنان دردم كشته شده و ديگري فعلا در بيمارستان بستري و تحت نظر است . شايعات گواه براين بود كه چون در اين قتل ها هيچگونه دزدي صورت نگرفته و حتي اسلحه شرطه ها نيز بسرقت نرفته ، لذا موضوع قتل ها يك تصفيه حساب شخصي بوده كه بين بلوچان وجود داشته كه قاتل يا قاتلين فقط انگيزه كشتن داشته اند و چون با شرطه ها برخورد كرده اند ، آنان را نيز هدف قرار داده اند و احتمال خيلي زياد وجود دارد كه قاتل يا قاتلين از خود بلوچان بوده باشند كه لباس عربي پوشيده اند . پليس در جستجوي قاتلين ميباشد .
دادشاه در مراجعت به تجارتخانه موضوع را به شيخ جاسب و عبدالحميد گفت .
آنان گفتند : با اين ترتيب كار كمي مشكل خواهد شد . بايستي سرو گوشي آب بدهيم ببينيم اوضاع از چه قرار است . عبدالحميد به دادشاه گفت : اگر مسافران توسط خالد آورده شدند ، همه را در ساختمان پشت تجارتخانه نگهداري كنيد و خارج نشوند تا من بازگردم . خودت هم زياد آفتابي نشو ! شيخ جاسب اينجاست ، اگر دستوري داد انجام مي دهي تا من باز گردم !
دادشاه به اطاق پشت تجارتخانه رفت و در گوشه أي دراز كشيد تا كمي استراحت كند . تمام مدت فكر مي كرد ، كه تا اينجا موفق شده است انتقام خود را از لالَك بگيرد . مبادا كه در اين روزهاي آخر گرفتار شود ! و نتواند انتقام خود را از سردار كه مسبب همه بدبختيهاي او مي باشد بگيرد . لذا طپانچه و خنجر خود را در ميان وسايلش مخفي ساخت و چشم برهم گذاشت و غرق روياهاي خود شد .
عبدالحميد بازگشت و از اينكه هنوز مسافران نرسيده بودند نگران شده بود كه مبادا پليس به خانه هاي او رفته باشد و مشكلاتي بوجود آيد . ( چون خانه هاي او در سطح جزيره پخش بود و تمام كارگرانش از ايرانيان سواحل خليج فارس و بلوچان بودند و در هر خانه ۵۰ تا ۷۰ نفر از آنان سكونت داشتند ) .
رو به شيخ جاسب كرده گفت : بقراري كه اطلاع يافتم چند روز پيش در يك ساختمان نيمه تمام در شهر اُمِ باب سه نفر بلوچ كشته شده اند كه دو نفر آنان با كارد بقتل رسيده اند ( يكي را سربريده و ديگري را چندين ضربه به قلب و سينه و دهانش زده اند ) و سومي را با گلوله بقتل رسانده اند . يكي از قاتلان كه لباس عربي برتن داشته در موقع فرار با دو شرطه برخورد مي كند كه به او ايست مي دهند. او بلادرنگ با طپانچه هردو نفر را هدف قرار داده و نقش زمين ميسازد و از مهلكه مي گريزد . فرمانده شرطه ها در موقع گشت شبانه با دو شرطه كه ظاهرا كشته شده بودند برخورد مي كند و چون يكي از آنان ناله مي كرده توجه فرمانده جلب ميشود و مشاهده مي كند كه يكي در دم جان داده و ديگري مجروح شده و خون فراوان از بدنش رفته است . فورا او را به بيمارستان مي رساند . در اولين فرصت منطقه مورد نظر تحت كنترل قرار مي گيرد . در بازديدها اتفاقا با سه جسد ديگر كه هر سه از كارگران بلوچ بوده اند مواجه ميشوند . آنچه مسلم است قاتلان چند نفر بوده اند . چون سه نفر بلوچ در كنار هم خوابيده بوده اند و يك نفر بتنهايي قادر نخواهد بود كه در يك زمان هرسه نفر را بكشد !.
ضمنا چون در اين فاجعه هيچگونه سرقتي انجام نگرفته ، پليس براين عقيده است كه يك تصفيه حساب شخصي و خصوصي بين بلوچان بوده است و ان مرد كه دو شرطه را هدف قرار داده و لباس عربي برتن داشته عرب نبوده، بلكه بلوچي بوده كه لباس عربي پوشيده بوده است . بهمين دليل پليس به كليه پاسگاههاي بندري ابلاغ كرده كه از خروج مسافران بلوچ از جزيره قبل از بازجويي جلوگيري شود . و با اين ترتيب معلوم نيست تا چه مدت بايستي به انتظار بازجويي تمام بلوچها نشست . من معتقد هستم اكنون كه شما عازم هستيد و مسافران حاضرند ، شما با لنچ از طريق گمرك خارج بشويد و به اىهاي آزاد برويد و شب را در آنجا توقف كنيد . البته در همان نقطه أي كه در دفعات قبلي نيز باهم قرار گذاشته بوديم . زمانيكه هوا كاملا تاريك شد من با قايق موتوري خود از نقطه خلوت و امني از ساحل حركت ميكنم و نزد شما ميآيم . اگر گارد ساحلي با من برخورد كرد ، مسافران كارگران من هستند و ميگويم آنان را براي كار به " دُها " پايتخت ميبرم و همگي آنان تذكره دارند و تاييد شده اند . اگر برخوردي نشد كه آنان را بشما مي رسانم و خود باز مي گردم .
شيخ گفت : چند نفر مسافر داريد ؟!
پاسخ داده شد : بجز مُرادَك ۸ نفر ديگر كه همگي عازم ايران هستند . عده أي در نزديكي ميناب و بندرعباس و بقيه در حاشيه بلوچستان پياده ميشوند .
شيخ گفت : من بايستي ۱۵ مسافر ديگر از راس الخيمه سوار كنم بنابراين فقط در دو نقطه يكي در " كركوشكي " بين " جاسك " و بندرعباس و ديگري " كوك سر" بين جاسك و كنارك و چاه بهار لنگر مياندازم . اما آيا مسافران ازقيمت كرايه بازگشت اطلاع دارند يا خير؟!.
عبدالحميد گفت : من در اين مورد صحبتي با آنان نكرده ام . خودتان با آنان گفتگو كنيد .
در اين هنگام مسافران رسيدند و فورا به اطاق پشت تجارتخانه راهنمايي شدند و تذكر داده شد كه بي اطلاع از محل خارج نشوند .
شيخ جاسب نزد آنان رفت و خط سير و مدت مسافرت را شرح داد . كه ابنداء به نزديك زاس الخيمه ميرويم و ۱۵ مسافر ديگر به ما اضافه ميشوند . سپس به " كَركُوشكي " و بعد به " كوك سر" خواهيم رفت و اضافه كرد ، مدت سفر از اينجا تا راس الخيمه حدود يك هفته و از راس الخيمه چهار روز تا كَركُوشكي و از آنجا يك هفته تا كوك سر خواهد بود و در جمع حدود ۲۰ روز در دريا خواهيم بود . كرايه سفر براي كركوشكي ۴۰۰دينار يا ۴۰۰۰ تومان و براي كوك سر ۷۰۰ دينار يا ۷۰۰۰ تومان خواهد بود . اگر قبول داريد امشب حركت مي كنيم . همگي پذيرفتند و شيخ از آنان خواست كه كل كرايه را بپردازند . عده أي گفتند : مانند گذشته نيمي از كرايه را حالا مي دهيم و نيم ديگر را در مقصد !
شيخ گفت : خير ! همه پول را بايد همين حالا بپردازيد . دفعه قبل شما چون از كشورخودتان به يك كشور غريب ميآمديد ، امكان نداشت كه در مقصد از پرداخت پول خودداري كنيد . چون مي دانستيد گرفتاريهاي بندري و پاسگاه و پليس خواهيد داشت . ولي حالا به كشور و خاك خودتان برميگرديد و ديگر با من كاري نداريد . ممكن است شيطان در جلد شما برود و از پرداخت بقيه پول سرباز زنيد !.
من نمي خواهم گرفتاري بعدي داشته باشم .
دادشاه اولين نفر بود كه كرايه را تمام و كمال پرداخت و چند نفر ديگر بدنبال او . اما يكي دونفر با كمي غُر و لُند كردن پول را پرداختند.
شيخ همه پولها را عينا به عبدالحميد داد و گفت : به حساب من منظور كن!.
عبدالحميد حساب و كتاب كارگران را كه اكنون مسافر بودند تسويه نموده و همگي در پشت تجارتخانه او استراحت كردند . شيخ جاسب خدا حافظي كرد و گفت : به اميد ديدار امشب !.
عبدالحميد كليه دستورات احتياطي و دليل اينهمه احتياط را براي مسافران تشريح كرد و گفت : اگر يكي از شماها مورد سوء ظن پليس واقع شويد همه گرفتار خواهيد شد و معلوم نيست چه موقع خلاصي يابيد .
بنابراين اصولا از ساختمان بيرون نيآييد و اگر چيزي خواستيد به من و يا يكي از بچه ها كه اينجا كار مي كنند بگوييد . او رفت تا ترتيب بقيه كارها را بدهد .
مقامات پليس قطر در بازجويي از بلوچان مقيم در قطر كه بكار مشغول بودند از طريق افرادي مانند ميرزانوشيرواني ، از نزديكان علي خان ( همان شخصي كه علي خان را در نيكشهر از محاصره نجات داد) آگاه ميشوند كه بايستي شخصي بنام دادشاه عامل اين قتل ها باشد . چون او قصد بقتل رسانيدن لالَك را داشته و يقينا بايستي در جزيره باشد . ولي از آنجا كه هيچيك از افراد بلوچ مقيم قطر بجز لالَك كه كشته شده بود با قيافه دادشاه آشنا نبودند در بازديد عكسهاي موجود در مركز پليس و صدور اجازه كار موفق به يافتن نام دادشاه و يا شناسايي عكس او نشدند و همزمان او مخفيانه از جزيره توسط شيخ جاسب خارج شده بود .
خورشيد همچنان غروب مي كرد و در آغوش دريا جاي ميگرفت . آرام ،آرام چون گلوله اي از آتش در امواج فرو مي رفت و در بيكران دريا غرق شد .
يادداشت هاي بخش ۲
۱ – در بلوچستان بعلت عدم وجود برق و امكانات رفاهي مانند : كولر و پنكه از اين روش استفاده مي كنند و به آن " خارخان " مي گويند و بروايتي ، كولر بلوچي ناميده مي شود . اين روش بسيار موثري در تلطيف هوا ميباشد .
۲ – تجسم اين حالت بسيار مشكل است . خصوصا در منطقه أي مانند بلوچستان و در آبادي كوچك و دورافتاده " دُهان " كه با مركز شهرستان ايرانشهر بيش از سيصد كيلومتر و با چاه بهار دويست و پنجاه كيلومتر جاده كوهستاني و كويري فاصله دارد . در حالي كه در شهرهاي ايرانشهر و چاه بهار نيز هيچگونه وسايل رفاهي از قبيل بهداري و برق وجود ندارد چه رسد به آبادي كوچك دُهان !.
۳ – تنها سردار منطقه سيستان و بلوچستان كه عشريه را بصورت نقدي دريافت مي كرد سردار علي خان شيراني بود و بهمين علت و دليل بنام سردار علي خان نقدي معروف و مشهور شده بود .
۴ – نگارنده شخصا يك بار در محل پاسگاه ژاندارمري " تنگ آب " بين فيروز آباد و شيراز دچار چنين مصيبتي شدمه ام و اگر آشنايي با فرمانده كل ژاندارمري استان وجود نداشت ، معلوم نبود كه نتيجه كار چه ميشد .
۵ – بلوچان نخلهاي خود را بسيار عزيز مي دارند و هر نخل خرما براي آنان مطابق و معادل يك انسان ارزش دارد .
۶ – زن در جامعه مردم بلوچ فقط براي عشقبازي و همخوابگي نيست . زن براي آنان يك نفر كارگر و همكار دلسوز و صديق و فعال است كه علاوه بر وظيفه و مسئوليت همسري و همخوابگي و پرورش فرزندان ، تمام كارهاي خانه را انجام مي دهد : دامداري مي كند ، شير مي دوشد ، پشم مي ريسد ، پارچه مي بافد ، لباس مي دوزد ، إذا مي پزد ، آرد آسيا مي كند ، آب از چشمه مي آورد ، وسايل رفاه و استراحت شوهر و فرزندان را فراهم ميسازد و هميشه يار و ياور مرد است . و در همه امور او را همراهي مي كند .
۷ – اين رقاصه " حَنُك " هر سال پاييز و زمستان را در شيخ نشينها و امارات عربي خليج فارس و درياي عمان مي گذرانيد و به زقاصي اشتغال داشت و در بهار و تابستان به بنت باز مي گشت و نزد پدر خود مي زيست و آنچه را از شيخ نشينها و امارات عربي بدست مي آورد در بنت و آباديهاي اطراف نخلستان و ملك مي خريد و به پدر مي سپرد .او واقعا زيبا و طناز بود و در حال رقص با حركات موزون سرخود را در دامان مدعوين مي گذاشت و هركس بنا به توانايي و اصل و نسب يا اهميت و موقعيت محلي كه مي داشت اسكناسي بدهان يا در چاك سينه اش قرار مي داد .
نگارنده حدود سال ۱۳۴۷ خورشيدي شبي در يكي از عروسي هاي محلي دعوت شده بود ، در آن شب ناظر بوده كه قريب ۱۰۰۰۰ تومان اسكناس بهمين ترتيب نثار رقاصه گرديده . اين رقاصه مورد توجه همه مردم خصوصا سردارعلي خان نقدي ( شيراني ) و سردارچه هاي ديگر بود .
۸ – دادشاه بلوچ ، تاليف : عظيم شه بخش ، انتشارات نويد شيراز .
۹ – همانجا .
۱۰ – دادشاه بلوچ ، تاليف : عظيم شه بخش ، انتشارات نويد شيراز ، ص ۸۵ . جريان شناسايي دادشاه و افرادش توسط بزرگان اسپي كهن به اين صورت بود كه آنان تفنگي را تكه تكه كرده و نزد دادشاه مي برند و ميگويند ما اين تفنگ را باز كرده ايم و حالا نمي توانيم ببنديم ، اگر شما مي توانيد براي ما اين كار را انجام دهيد . دادشاه هم فورا تفنگ را سرهم كرده و تحويلشان مي دهد ، در نتيجه آنان به وي مي گويند تو مقني نيستي بلكه دادشاه پسر كمال هستي و به اين ترتيب دادشاه خودش را معرفي مي كند .
۱۱ - و يا اينكه مي گويند كدخدا چاكر و يوسف نزد دادشاه مي روند و به او مي گويند به ما قول بلوچي بده كه هرچه مي پرسيم راستش را بگويي ، در نتيجه دادشاه مجبور مي شود خودش را معرفي كند .
۱۱ – نام مراد ريگي فرزند سردار عيدوخان ريگي كه چندين دوره نماينده مردم بلوچ در مجلس شوراي ملي بوده ، در مدارك و اسناد مختلف گوناگون ذكر شده است :
در كتاب حكايت بلوچ ، تاليف محمود زند مقدم ، جلد دوم ، ص ۵۴۸ خانم مريم ريگي از برادر خود بنام ناصر و در ص، ۵۴۹ مرادخان ( ناصرخان ) ص ۵۵۰ ناصرخان ياد مي كند – در كتاب دادشاه تاليف عظيم شه بخش صفحات ۵۴ ، ۸۱ ، ۸۳ ، ۸۴ ، ۸۸ ، ۲۴۵ ، مراد و در ص ۲۵۲ ، مراد ( ابراهيم ) ريگي نام برده شده – در كتاب بازيگران عصر پهلوي تاليف محمود طلوعي ، جلد دوم ، ص ۱۱۰۹ ، ابراهيم ( مرادخان ) ريگي نامبرده شده .
۱۲ - در قسمت انتهايي ساقه نخل هاي زينتي و همچنين در نخل هاي جوان و در ميان ساقه قسمتي نرم و سفيد وجود دارد كه اصطلاحا آنرا " پنيرخرما " مي نامند و بسيار لذيذ و مقوي ميباشد .
۱۳ – عَمان ، عَجَمان و شلرچه ، نام سه بندر از امارات عربي ميباشد .
۱۴ – در جزاير خليج فارس در گذشته و حتي هم اكنون فروش اشياء ممنوعه مانند اسلحه و مهمات و اشياء قاچاق ديگر رواج دارد و براحتي مي توان هرنوع اسلحه اي را در بازار يافت و خريداري نمود
نوشته توسط خسرو