مهندس منوچهر كارگر

خودسري ماجراجويان !
دراين برهه از ماجراي دادشاه ، كم كم افراد سودجو و ماجراجويي كه به خاطر نفع مادي به دادشاه پيوسته بودند و به عبارتي هدفشان اين بود كه با نام دادشاه به راهزني وتاراج اموال مردم بپردازند، راه خود را گرفته و از دادشاه جدا مي شوند . حتي در صورت اعتراض دادشاه به باو پرخاش كرده و حتي تهديد به قتلش نيز مي كنند .
از جمله اين افراد ،جنگوك بود كه روزي دادشاه او را به نزد كدخدا علي محمد دُهاني براي انجام كاري به دُهان فرستاد . ولي وي در بين راه " دسك " درصدد برآمد كه به زني تجاوز كند . ولي موفق نشد و كسان آن زن به دادشاه شكايت بردند ، در نتيجه دادشاه به شدت جنگوك را مورد مواخذه قرار داد و او را از دسته اخراج كرد . و از اين پس همانطور كه خواهيم ديد ، او با هدف رسوا ساختن دادشاه به تنهايي دست به اقداماتي چند زد . به هرحال بر اثر اقدامات همين افراد بود كه هيچ كس برجان و مال خود ايمن نبود . اهالي فنوج و دهات اطراف از ترس برخورد با اين افراد به كارهاي معمول و روزمره نمي پرداختند ، كه در نتيجه مزارع نابود شد ، رمه هاي گوسفند مورد حمله قرار گرفت و به طور كلي فقر بي سابقه اي در منطقه بوجود آمد .
روحيه مردم آشفته و پريشان بود . آنان در روز صدها بار صحنه روبرو شدن با اين افراد و شكنجه و كشته شدن را در ذهن خود مجسم ميكردند . يكي از اهالي فنوج به نگارنده اين سطور گفته كه مردم درفصل تابستان كه هوا فوق العاده گرم مي شد ، شبها نيز از ترس ، جرات خوابيدن در بيرون از اتاق را نداشتند . حتي شبي در فنوج چند راس گاو به انبار گندم يكي از اهالي حمله مي كنند و آنقدر مي خورند تا تلف مي شوند ولي صاحبخانه و همسايگانش با اينكه متوجه شده بودند ، به تصور آن كه افراد دادشاه هستند ، به خود جرات حركت نمي دهند .
اين افراد به طور كلي اميد به زندگي ، آسايش و فعاليت شغلي ساير مردم را از ميان برده بودند و ديوانه وار دست به آدم كشي مي زدند .
روزي در اطراف فنوج به رعاياي بيچاره حمله كردند و دو نفر به اسامي " شُدّت و زَرُك " را كه از اقشار پايين جامعه بودند كشتند . به اين جرم كه در مزارع شيراني ها كار مي كردند . گويا " شُدّت " به آنها فحاشي نموده بود . پيرزني به نام " مهتاب " را كه نابينا بود ، به ضرب چاقو از پا درآوردند و چنين توجيه كردند كه او را از زندگي فلاكت بارش رهانده و به فيض شهادت رسانده اند .
به عنوان نمونه اين افراد ، ميتوان مُرادك فرزند يارمحمد را نام برد . وي به تنهايي به روستاها حمله مي برد و باج مي گرفت . حتي خودش را با نام دادشاه معرفي مي كرد . يا همانطور كه پيش از اين گفتيم ، جنگوك كه وي يكي از افراد دسته دادشاه بود ، در اوايل سال ۱۳۳۴ از دسته جدا شد . به قولي بر اثر سرپيچي از دستورات دادشاه ، طرد گرديد . وي پس از آن به تنهايي و به نام دادشاه به يكسري قتل و غارت ، با هدف رسوا سازي دادشاه دست زد .
مثلا در روز دهم تيرماه ۱۳۳۴ در قصبه دُهان در يك مراسم عروسي به تيراندازي پرداخت كه در نتيجه سه نفر كشته و جمعي زخمي شدند . از جمله مقتولين داماد و مادرش بودند .
كار جتگوك كمين و راهبندي بين دهات بود كه به آزار و اذيت مسافرين مي پرداخت . در اوايل آبانماه ۱۳۳۴ در تنگه فنوج راه را بر رهگذران بست و عبدل پسر كدخدا مراد فنوجي ، مزارخان و محمدخان شيراني را به قتل رساند . هنگامي كه خبر به گروهان فنوج رسيد ، مامورين به تعقيب وي پرداختند . سر انجام بعد از چند روز در ۱۶ آبان با همكاري پدر و پسري از بلوچهاي آن حدود ، به نام هاي پيرمراد و علي مراد و دسته ژاندارم گروهبان شهلي بُر ، صاحب خان دامني و چراغ خان شيراني ، جنگوك را غافلگير كرده و او را سر بريدند و سرش را به فنوج فرستادند . به دنبال اين ماجرا ژاندارمري با پير مراد و علي مراد و چند تن ديگر توطئه أي طرح كردند تا دادشاه را به قتل رسانده يا دستگير كنند .
دادشاه از اين قرار و مدار باخبر مي شود و دو نفر بلوچ همكار ژاندارمري يعني علي مراد و پيرمراد را سر بريده و سرهايشان را به فنوج فرستاد . همچنين " وشدل " فرزند جلالشاه يكي از چريكهاي دادشاه در باره انگيزه دادشاه براي اين اقدام به نگارنده " كتاب دادشاه " گفته :
" هرچند كه جنگوك به او خيانت كرده بود واز سوي دادشاه طرد شده بود ، ولي دادشاه از آن بيم داشت كه مردم عادي هنوز هم به جنگوك به عنوان عامل دادشاه مي نگريستند . در نتيجه در صورت عدم انتقامجويي ، مردم عادي جرات يافته و با او و ساير همدستانش چنين معامله اي خواهند كرد . " (۸)
پس از كشته شدن جنگوك ، جنگ و گريز بين دادشاه و ژاندارمري آغاز شد . در نقطه أي موسوم به " بارچك " واقع در كوهستان زد و خوردي شديد رُخ داد . در نتيجه دو نفر از چريكهاي بلوچ همكار ژاندارمري به نامهاي " كُندِل " و ابراهيم كشته شدند و دادشاه به داخل خاك پاكستان عقب نشست .
سروان خليل خان ريگي كه به ظاهر از عدم موفقيت ژاندارمري نزد فرماندهانش ابراز ناراحتي مي كرد ، در گزارش مستتدلي به گردان و هنگ ژاندارمري ، دلايل عدم توفيق نيروهاي دولتي در برابر دادشاه را برشمرد . از جمله ، وسعت منطقه و كمي نفرات ژاندارم و وجود همدستان محلي كه اطلاعات ذيقيمتي در اختيار دادشاه مي گذارند . براي جبران اين اشكالات پيشنهاد كرد كه علاوه بر تقويت گردان ايرانشهر از نظر تعداد و سلاح اجتماعي و خمپاره انداز ، به سران طوايف لاشاري و مباركي تعدادي تفنگ داده شود تا ازمناطق خود محافظت نموده و در صورت لزوم با ژاندارمري همكاري نمايند .
لازم به يادآوري است كه عيسي خان مباركي در آن زمان فرماندار ايرانشهر بود و طبعا از نظر حفظ انتظامات مسئوليتهايي را برعهده داشت .
سر انجام گزارش مذكور مورد موافقت فرماندهي هنگ زاهدان قرار گرفت و مقرر گرديد تعدادي تفنگ و مسلسل در اختيار عيسي خان مباركي و مهيم خان ميرلاشاري قرار گيرد و افراد آنان تحت نظر فرماندهان گردان و گروهان عمل كنند .
نكته أي كه در اينجا جاي بحث دارد اين است كه امنيت منطقه لاشار و يا مناطق تحت نفوذ مباركي ها مانند چانف يا آهوران به خاطر حمايت سرداران اين مناطق ، از سوي دادشاه هرگز به خطر نيفتاد . بنابراين درخواست فوق فقط براي در پرده نگهداشتن همكاري چند جانبه سروان خليل خان ريگي ، دادشاه ، مهيم خان و عيسي خان بود . چرا كه با تمام اين اقدامات سروان خليل خان ريگي به خاطر عدم توفيق در برابر دادشاه براي بار دوم مورد مواخذه قرار گرفت .در نتيجه در مهرماه ۱۳۳۵ گزارش نمود كه مهيم خان و عيسي خان به قريه هيچان مراجعت كرده اند و تقاضا نموده اند ، تفنگچيان آنها از اين به بعد مجزا از مامورين ژاندارمري عمل كنند . (۹)
نوشته توسط خسرو