داستان دادشاه

تولد .

 

تابستان گرمي بود. درجه حرارت هوا در سايه به بيش از ۵۰ درجه سانتيگراد مي رسيد . هوا دَم كرده بود، بنحوي كه نفس در سينه تنگ مي شد و گهگاه وزش باد چون شراره آتش برسروصورت آدمي مي تافت .

مردم به كَپرها و پناهگاههاي خود پناه برده و شاخه هاي درخت خرما را به در كپرها و خانه ها تكيه داده و روي آن خارهاي بيابان را انباشته بودند و بر آن آب مي پاشيدند تا جريان هوا و وزش باد از گرمي هوا بكاهد"۱".

( در بلوچستان بجاي كولر و پنكه از اين روش استفاده مي كنند و به آن خارخان مي كويند و بروايتي كولر بلوچي ناميده مي شود . اين روش بسيار م,ثر است و در تلطيف هوا بي اندازه اثر دارد . ).

 در يكي از كپرها ، زني نزار از درد بخود مي پيچيد و چند زن و كودك اطراف او را گرفته و ترس و وحشت از چشمانشان مي باريد .

او ناله مي كرد و درمان مي طلبيد ولي درماني براي دردش يافت نميشد .

به دعامتوسل مي گردد ، ناله مي كند و از خداي خود مي خواهد كه بچه اش سالم به دنيا بيآيد"۲" .

خدا مي داند بر اين زن چه مي گذشت و برمردم آن سامان همچنين !.

چه چيزي ميتوانست آرام بخش تر از توسل به خداي بزرگ باشد !؟.

همه نگران بودند و تشويش در چشمان حاضران موج ميزد .

پِچ و پِچ هاي درگوشي و رفت و آمدهاي سريع اطرافيان  بر دشواري تحمل اين صحنه مي افزود.

آفتاب نيمروزي بر طاق آسمان باين صحنه دلخراش نظاره مي كرد ! و اشعه خورشيد چون شرر از آسمان مي باريد .

مردمي كه در آن نزديكي بودند گهگاه سري به اهل خانه ميزدند ، تسلي و دلگرمي ميدادند و براي زن بيچاره دعا ميكردند

كمال الدين بلوچ ،  مرد خانه و همسر زن بيچاره به گوشه اي پناه برده و بر سجاده اي از خاك نشسته و دست  دعا به آسمان دارد تا شايد خداي بزرگ همسر و فرزندش را نجات دهد .

صداي شيون زن بيچاره بند بند وجود كمال الدين را ازهم مي گُسَلَد ، اشك از چشمانش جاري مي شود . با ناله سر بر زمين مي نهد و به خود فرو مي رود ، كه ناگهان صداي هلهله و شادي ، او را از جاي مي كند !

زنان آبادي كه در محل و نزد زن بيچاره و درمانده بودند و يا در آن حوالي پرسه مي زدند ، همه با هم شروع به هلهله و شادي مي كنند .

چند تن از آنان با سرعت دوان دوان خود را به كمال الدين مي رسانند و مژده تولد نوزاد را مي دهند و مژدگاني طلب مي كنند .

كمال الدين چندين سكه اي را كه همراه  دارد بي دريغ بآنان مي بخشد و خود را به كپر ميرساند ، وارد كپر مي شود . مشاهده مي كند كه زن آرام گرفته و فرزند خود را در آغوش دارد .

كمال الدين از فرداي آنروز به پاس نجات فرزند و همسرش جشن برپا مي سازد ، گوسفند قرباني مي كند و به همه ي اهالي آبادي دُهان مي خوراند .

 او بي دريغ ريخت و پاش مي كند و سر از پا نمي شناسد .

 با همه به خوش و بش مي پردازد زيرا خداوند باو پسري عنايت فرموده و او اكنون داراي دو پسر است و آنان در آينده پشت پدر خواهند بود و نام او را جاودان خواهند كرد .

در ششمين شب تولد نام گذاري انجام مي شود .

كودك را " دادشاه " نام مي نهد تا نام پدر خويش را زنده نگهدارد .

شش سال از اين تاريخ مي گذرد .

لازم است طبق عرف محل و قانون شرع مراسم خَتَنِه كنان انجام گيرد .

 اوازتمام امكانات خود براي اين مراسم استفاده ميكند وجشني باشكوه براي ختنه سوران دادشاه برپا ميسازد.

 نوازندگان محلي را از بنت و نيكشهر دعوت مي كند و شش شبانه روز جشن و سرور برپا مي سازد .

تمام اقوام و بستگان و آشنايان واهالي آبادي دهان باين جشن دعوت مي شوند .

در تمام مدت ساز و دهل نواخته مي شود و زنان محلي به رقص و پايكوبي مي پردازند .

و مراسم ختنه كنان طبق رسوم محلي ببدين شرح انجام مي پذيرد . 

كمال الدين اولين روز آغاز ششمين سالروز تولد فرزندش ، كليه اقوام و آشنايان و اهل محل را به شام دعوت مي كند و طبق رسوم محلي تختي در وسط مجلس قرار مي دهند و كودك را بر آن مي خوابانند . زني از مردم محل به دست و پاي كودك حنا مي بندد و اهالي هريك بنا بر توانايي مبلغي به زن حنا بند مي پردازند .

دو روز بعد مجددا همه به ناهار دعوت ميشوند ، پس از صرف إذا شتري را كه قبلا آذين بندي كرده اند حاضر كرده و كودك را بر پشت آن سوار ميكنند . آنگاه بر سر كودك نقل و نبات و قند مي پاشند و او را سوار بر شتر به كنار قنات ميبرند .

در طول راه نوازندگان ساز و دُهُل مي نوازند و زماني كه به آب رسيدند كودك را عريان كرده شستشو ميدهند ، آنگاه لباستميز بر او پوشانده و مجددا بر شتر سوار مي كنند و به خانه باز مي گردند .

كودك را در داخل پشه بندي قرار داده ، اطراف پشه بند ، زنان به كِر زدن و هلهله مي پردازند و نوازندگان ساز و دهل مينوازند.

ختنه گر مشغول ختنه كردن كودك مي شود و پس از انجام كار لُنگي قرمز رنگ ( پارچه أي قرمز رنگ ) بدور كمر كودك مي بندند و كودك تا زمانيكه زخم هاي جاي ختنه التيام نيافته همچنان بجاي شلوار از اين لنگ استفاده مي كند .

سالي چند نگذشته بود كه خداوند فرزند پسر ديگري به كمال الدين عنايت فرمود ، او نامش را محمدشاه نهاد و اكنون سه پسر به نامهاي احمدشاه ، دادشاه و محمد شاه داشت و به وجود آنان بسي مفتخر بود .

سالها يكي پس از ديگري سپري شد . دادشاه به سن پانزده سالگي  رسيد . يكي از دختران فاميل را بنام نورخاتون  برايش نامزد كردند و سال بعد مراسم جشن و سرور برپا گرديد .

او اكنون جواني بود رشيد ، بي باك و شاد ، در تمام امور خانواده شركت مي كرد .

 از چوپاني گرفته تا چيدن خرما و هرس كردن درختان نخل و شخم زدن زمين و كشت و برداشت محصول و خريد و فروش .

از همه مهمتر او به شكار علاقه فراوان داشت و بيشتر اوقات تنها به كوهستان مي رفت و با وسايل اوليه و ابتدايي تله گذاري مي كرد و كبك و تيهو و يا خرگوشي صيد مي كرد و به منزل مي آورد .

او علاوه بر وظايف شوهري براي همسرش وظايف فرزندي را براي پدرومادر وبرادري را براي برادرانش بنحو احسن انجام مي داد . بهمين دليل در خانواده از موقعيت ويژه اي برخوردار بود و همه افراد خانواده ، فاميل و طايفه او را صميمانه دوست ميداشتند .

زندگي دادشاه چون ساير اهالي يكنواخت مي گذشت . او روز بروز با تلاش و همت فراوان بر رونق و گسترش امكانات خانواده از لحاظ ايجاد نخلستان و كشت محصولات و دامداري مي افزود و چون با پدر و مادر و برادرانش در يك محل زندگي ميكردند و بر سر يك سفره مي نشستند لذا۱۰ % ماليات حق سردار را يكجا ميپرداختند .

او انتظار فرزندي را مي كشيد ، متاسفانه همسرش نتوانست آرزوي او را برآورده سازد . لذا بفكر تجديد فراش افتاد . با موافقت همسرش و با معرفي و رضايت او دختري از اهالي بنت رابنام " مهري"  به همسري برگزيد.

او همچنان به همسر اولش وفادار بود و وظايف خود را نسبت باو در نهايت دقت و با خوشرويي انجام ميداد و هيچگونه تفاوتي بين همسران نمي گذاشت . زنان نيز در امور خانه و كارهاي ديگر از قبيل بچرا بردن گوسفندان ، شير دوشيدن ، طبخ غذا، پشم ريسيدن ، چادربافي ، حصير بافي ، و . . . با نهايت علاقمندي باهم همكاري مي كردند .

روزي " مهري "  مژده بارداري خود را به دادشاه داد و او را از وجود فرزندي كه در شكم داشت آگاه ساخت. از آن زمان ديگر دادشاه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت .

دوران حاملگي سپري شد و زمان تولد نوزاد فرا رسيد .

مهري كه در تمام امور خانه همكاري مي كرد ، براي جمع آوري هيزم از كوهستان با الاغ خود از آبادي خارج مي شود و ساعاتي بعد از ظهر پس از چيدن شاخه هاي خشك انبوهي هيزم فراهم ساخته بر پشت حيوان مي نهد و بسوي خانه باز مي گردد . سنگيني بار در موقع قرار دادن بر پشت الاغ دردي در شكم او ايجاد مي كند كه به پهلوها كشيده مي شود . او با رنج فراوان افتان و خيزان بدنبال الاغ باركش بسوي خانه مي آيد .

در نزديكي آبادي آنجا كه سواد كپرها نمايان مي شود و درختان نخل بچشم ميخورند طاقت نياورده بر زمين مي نشيند . الاغ باركش كه مسير حركت و خاه خود را مي شناخته بسوي خانه دادشاه ادامه حركت مي دهد و چون بدانجا مي رسد متوقف مي گردد .

مادر دادشاه كه در آن حوالي بوده با مشاهده الاغ با بار بتصور اينكه مهري از خارج آبادي بازگشته ، عروس خود را صدا مي كند ولي از او خبري نمي يابد . به نورخاتون  كه در خانه بوده دستور مي دهد تا كمي از آبادي خارج شود شايد از مهري خبري بيآورد .

نورخاتون،  به بيرون آبادي و در مسير جاده مالرو كوهستاني حركت مي كند . ناگهان مهري بينوا را ميبيند كه در خود مي پيچد و غرق در خون است و ناله مي كند .

صدايش در نمي آيد فقط از بُنِ گلو چون ناله أي كه از ته چاه برآيد استمداد مي طلبد .

چون اين حالت را مي بيند شيون راه مي اندازد و با فرياد و هياهو اهالي را به كمك مي طلبد و بسوي آبادي مي دود و زنان ديگر را با خود به محل مي برد .

زن بينوا در خون خود غوطه مي خورد و از درد مي نالد .

او را در ميان گليمي مي اندازند و اطراف آنرا گرفته بسوي خانه مي آيند و بر بستر مي خوابانند .

مردان بلوچ اغلب در طول روز براي انجام كارهاي خود ، اعم از زراعت و اصلاح نخلستان و چرانيدن احشام به خارج از آبادي مي رفتند لذا جز چند پير مرد سالخورده در آبادي مردي وجود نداشت .

ساعتي نگذشته بود كه كمال الدين با فرزندان خود ، احمدشاه ، محمد شاه و دادشاه به آبادي مراجعت كردند و با فاجعه روبرو گرديدند .

زن بينوا در بستري از خون آرام و بي حركت خفته بود !.

بنا به تشخيص زنان محل فرزندش نيز در شكم مادر مرده بود .

زن و فرزند مردو براي ابد چشم از اين جهان و دشواريهاي آن بستند و بسراي جاودان شتافتند .

شيون و زاري آغاز شد و طبق رسوم محلي خانه را با پارچه هاي سياه پوشاندند . صبح روز بعد جنازه را به نزديكي قنات آبادي بردند و پس از انجام مراسم غسل و خاكسپاري جنازه به خانه بازگشتند و تمام افراد خانواده و نزديكان سياهپوش شدند .

يكسال تمام به عنوان عزاداري و احترام به آن زن و خانواده كمال لباس سياه را از تن بيرون نياوردند تا اينكه كمال همه را به ناهار دعوت كرد و در مجلس ابتداء خود لباس سياه را از تن دور ساخت سپس به ديگران نيز تكليف كرد كه لباس هاي خود را عوض نمايند و ديگر عزادار نباشند و باين ترتيب آخرين احترام را به آن زن ادا نمودند .

كمال به اعتبار سلامت نفس و صداقت شخصي ، همراهي فرزندان ، اتفاق و اتحاد اعضاء خانواده از موقعيت ويژه أي در سفيدكوه و آبادي دُهان و آباديهاي اطراف برخوردار بود .

او همچون سايرين داراي تعدادي شتر ، گوسفند ، بز ، گاو و نخل خرما بود و زميني زراعتي در اختيار داشت كه با ياري فرزندان در آن كشت و زرع ميكرد .

اين اتحاد و همكاري بر رونق كار و كسب او افزوده و نسبت به ديگر اهالي علاوه بر اينكه در امور دامداري و زراعت و خريد و فروش محصول موفق بود بخود ميباليد كه چند فرزند پسر دارد و آنان پشتوانه سرفرازي و سربلندي او بوده و نام و نشانش را ماندگار خواهند ساخت .

به دلايلي كه ذكر شد خانواده كمال ، هيچگاه نياز به وام گرفتن از ديگران خصوصا سردار محل نداشت .

او كمتر به در خانه ( قلعه ) سردار حضور مييافت و جز در مواقع و مراسم خاصي اصولا گرد ( سردار ) نمي گشت و بكار و زندگي خود مشغول بود .

در بين عشاير خصوصا در منطقه بلوچستان داشتن فرزند پسر نعمتي پر بهاء است و آنان كه داراي فرزند پسر هستند هميشه سربلند و مفتخر ميباشند و نزد ديگران احساس غرور و برتري مينمايند خاصه فردي مانند كمال كه داراي ۳ پسر رشيد ، شجاع و كارآمد باشد !

كمال نيز مانند هر بلوچ ديگر داراي چند همسر بود و فرزندان او نيز بهمين ترتيب در زندگي خود اين سنت را در خانه خويش نگاه داشتند و از همسران متعدد برخوردار بودند .

روزها مي گذشت و زندگي بروال عادي برگزار بود .

دادشاه دوران نوجواني را پشت سر گذاشته و روز بروز بر رشادت و تهورش افزوده ميشد .  اغلب با تفنگ سر پُر پدر بشكار مي رفت ، هيچگاه دست خالي باز نمي گشت . قوچي ، ميشي و يابز و پازني و حتي گاهي پلنگي شكار مي كرد . او شبهاي متوالي در كوهستان بيتوته ميكرد و هيچگونه هراسي از تنهايي و خطر حيوانات درنده كه در كوهستان هاي آن منطقه فراوان يافت ميشد به دل راه نمي داد .

از سارقين مسلح هراسي نداشت و گهگاه با آنان برخورد ميكرد و آنان را فرار مي داد .

مردم محلي از دوران نوجواني او حكايت ميكردند كه : او هميشه آماده بود تا پدر فرماني دهد و او در اجرايش بكوشد . پلاسي به پشت و مشكي دوغ بر شانه ميآويخت و در كوله پشتي اش كه شامل يك سفره دست دوز بلوچي بود هميشه مقداري خرما ، پياز و نان يافت ميشد .

خنجري بر كمر داشت و چوب دستي بلندي در دست .

او همراه بزها و گوسفندهايش به كوهستان مي رفت و اغلب در مراجعت علاوه بر آنچه با خود برده بود تعدادي كبك ، تيهو يا خرگوش كه با دست خالي صيد كرده بود همراه ميآورد .

او آموخته بود كه چگونه با ريسمانهاي نازك تله بسازد و در كوهستان از فرصت استفاده نموده و با تله گذاشتن در كنار مانداب ها ، چشمه هاي آب به صيد پرندگان و حيواناتي مانند : كبك ، تيهو ، خرگوش و . . . بپردازد.

در كوههاي بنت ، فنُوج ، نيلك ، سفيدكوه و تنگ سرحه ، كه خرس فراوان است اغلب با آنها برحورد ميكرد و با كوبيدن شديد چوب دستي روي سنگها و تنه درختان هياهئ و فرياد هاي بلند ، خرس را فراري ميداد .

او از هيچ موجودي نمي هراسيد و متهورانه با هر مشكلي برخورد مي كرد . به استقبال خطر مي شتافت و موفق و سربلند باز ميگرديد .

در سالهاي نوجواني همسري اختيار كرد . ولي حضور همسر در زندگي او مانع از سير و سفرش نشد .

اندام كشيده و باريك ، چشماني نافذ و سياه و شفاف ، ابرواني پُر پشت و بهم پيوسته ، گونه هايي فرو رفته ، بيني كشيده با سبيلهايي بلند و نازك و افقي كه نوك آنها را ميتابيد ، با دستار سفيد بلوچي كه بر سر داشت او را داراي چنان هيبتي كرده بود كه در برخورد با افراد ديگر هميشه  موفقيت از آن او بود . با توجه به تهور و شجاعتي كه در او بود ، كمتر اتفاق مي افتاد كه مورد حمله و اذيت و آزار ديگران قرار گيرد . اما با تمام اين اوصاف او قلبي رئوف داشت و هرگز بدنبال بدكاري ، دزدي ، فساد و جنايت نمي گشت ، جز در راه راست قدمي برنمي داشت .

از اعتقادات مذهبي محكمي برخوردار بود . هيچگاه دستوران دين خود را فراموش نميكرد و حتي يكبار نمازش قضا نشده بود .

آنان مي گفتند : دادشاه گهگاه براي فروش محصولات ، كشك ، خرما ، پشم ، بز ، گوسفند و . . . و يا خريد پارچه ، قند و شكر ، چاي ، كبريت و ساير ملزومات به بنت يا فنوج سفر ميكرد و چند شبانه روز را در آنجا بسر مي برد و پس از خريد و فروش محصول و مايحتاج خانواده مجددا به آبادي دُهان باز ميگشت .

او در اين مسيرها كه كوهستاني و بسيار خطرناك بود تنها سفر مي كرد و شبها را در شكاف كوهها به صبح ميرساند .

اين راهپيمايي ها او را آنچنان ورزيده ساخته بود كه همانند آهو در دشت و بزو وقوچ در كوهستان ميدويد .

گاه اتفاق مي افتاد كه فاصله آبادي دُهان تا بنت را كه كلا كوهستاني و صعب العبور و حدود ۱۰ كيلومتر راه بود در كمتر از يك روز و فاصله دُهان تا فنوج را كه بيش از ۳۰ كيلومتر بود در يك شبانه روز طي مي كرد .

كوههاي سفيد كوه ، فنوج ، بنت ، سرحه را چون كف دست ميشناخت و اغلب گله خود را به كوههاي سرحه كه منطقه أي بسيار صعب العبور و خطرناك بود و فاصله مستقيم آن با دُهان حدود ۴۰ تا ۵۰ كيلومتر و فاصله جاده خاكي و مالرو آن به ۱۰۰ كيلومتر مي رسيد ميبرد و شبها را در كوهستان بسر مي برد .

 

كمال بلوچ نيز مانند هرزارع و رعيت عشايري ۱۰% محصول و درآمد خود را براساس عرف و قانون محلي كه عملا يك قانون لازم الاجراء شده بود با عنوان عشريه به سردار مي پرداخت .

در پايان هرسال و موقع برداشت محصول نمايندگان سردار به محل ميآمدند و عشريه را از زارعين و رعايا دريافت ميكردند و براي سردار به ارمغان مي بردند .

واضح است كه در تعيين مقدار و ميزان عشريه هميشه نماينده سردار دست بالا را ميگرفت و رعايا چاره اي جز چانه زدن نداشتند . لذا با سوگند ياد كردن كه در بين بلوچان بسيار اهميت دارد موضوع را خاتمه ميدادند و نماينده سردار محل ( در آن زمان سردارعلي خان شيراني بود ) طبق دستور سردار عشريه را بصورت نقدي دريافت ميكرد . يعني ۱۰% درآمد و محصول به مبلغ تبديل ميشد و رعيت بايستي مبلغ را به پول رايج مملكت تحويل نمايد . با اين روش ابدائي از طرف سردار شيراني وصول عشريه علاوه بر آسان شدن ، منافع جنبي بيشري را نصيب سردار ميكرد . زيرا وصول ۱۰ % قيمت محصول بصورت نقدي در مقابل عشريه بصورت جنسي اعم از خرما ، گندم ، جو، كره ، بز ، گوسفند ، شتر . . . نه آنكه نياز به حمل و نقل و محل نگهداري نداشت بلكه از ريخت و پاش آن نيز جلوگيري ميشد و مستلزم هزينه هاي اضافي فراوان براي سردار نمي گرديد . با روش فوق علاوه بر اينكه براي وصول و حمل و نقل و نگهداري هزينه أي نميشد ، از تغييرات قيمت و از بين رفتن كالا جلوگيري ميگرديد . در واقع سردار با دريافت وجه نقد هميشه صاحب قدرت بود و ميتوانست در مواقع لزوم از بهره بيشتري بعنوان وام دادن به رعايا و خريد و فروش اجناس و مزارع و نخلستانها برخوردار باشد .

بجز مامورين وصول كه نماينده سردار بودند ، خود رعايا يا عشاير نيز در مواقعي كه به نيكشهر سفر ميكردند حضور سردار رسيده و ضمن ملاقات با او كه افتخاري براي آنان بود عشريه را حضورا تقديم ميداشتند و مفاسا حساب دريافت ميكردند و يا زمانيكه سردار بمنظور گردش و شكار و يا بلوك كردشي به مناطق سركشي ميكرد شخصا در محل عشريه را دريافت ميداشت . يا اينكه حواله مي داد تا به افرادي پرداخت شود كه او قبلا از آنان جنس و يا اشيايي خريداري كرده است " ۳ "

در هر حال علاوه بر مامورين وصول ، پاسگاههاي ژاندارمري مناطق كه عملا با حقوق ناچيز ژاندارمها و عدم وجود امكانات و عدم نفوذ دولت مركزي در منطقه قادر به هيچ اقدامي نبودند و از گشاده دستي و حمايت سردار متنعم ميشدند  بازوي نظامي و اجرايي سرداران را تشكيل ميدادند و در مواقع نياز براي پرونده سازي يا دستگيري ، ضرب و شتم افراد مورد نظز سردار ، عاملين بسيار موثر و بازوي نظامي بودند كه عنوان حكومتي و ضابط دادگستري را نيز پشتوانه اعتبار و اقتدار خودداشتند . اگر اتفاقا فردي پيدا ميشد كه عشريه را بموقع و يا بميزاني كه نماينده و يا شخص سردار تعيين كرده بود نمي پرداخت آن وقت بود كه فاجعه آغاز مي گرديد ( با تهيه صورتمجلس هاي ساختگي و امضاء افراد شروري كه هميشه در اختيار پاسگاههاي ژاندارمري بوده و ميباشند صحنه سازي و پرونده سازي مي كردند ) و بعنوان : سرقت ، تجاوز ، ضرب و شتم و قتل برايش سابقه أي درست ميكردند كه تا پايان عمر او را اسير و مطيع سردار ميساختند .

از اينگونه پرونده ها در پاسگاههاي ژاندارمري فراوان يافت ميشد و از اين نوع افراد تا اين اواخر در حاشيه پاسگاهها بسيار بچشم مي خوردند كه غالبا پاسگاههاي محلي براي پرونده سازي بعنوان شهود قضيه از آنان استفاده مينمودند و صورت جلسات تهيه شده پاسگاهها را امضاء و يا با اثر انگشت تاييد مي كردند . " ۴ "

Nnnnnn

نوشته توسط خسرو