
افراد محلي حكايت مي كردند : زماني دادشاه براي انجام كاري به نيكشهر رفت و گله خود را به پسرك چوپاني سپرد تا به چرا ببرد . از بد روزگار گروهي سارق مسلح كه از آن حدود عبور ميكردند به گله برخورد مي كنند و بزها و گوسفندان دادشاه را بسرقت ميبرند . ماجرا از اين قرار بوده است كه پسرك چوپان پس از صرف غذايش كه شامل قطعه أي نان و تعدادي خرما بود، در سايه درختي در بلندي كوه كه مشرف برچراگاه گله بوده كوله پشتي خود را زير سرش ميگذارد و بخواب ميرود تا خستگي روز را از تن بيرون سازد . ناگهان بر اثر سر و صدايي از خواب ميپرد و به پايين تپه نظر مياندازد ، مشاهده مينمايد چند نفر بلوچ مسلح مشغول جمع آوري گله هستند . پسرك شروع به فرياد زدن و هياهو ميكند . يكي از سارقين تيري بسوي او شليك ميكند . او كه فاصله اش با سارقين حدود ۲۰۰ متر بوده از ترس پا به فرار ميگذارد و گريان و نالان به گوشه أي ميرود و پنهان ميشود تا خورشيد غروب ميكند . غروب آفتاب از پناهگاه خارج شده بسوي آبادي حركت ميكند و نزديك آبادي در گوشه أي پنهان ميشود . زيرا هراسناك بوده است كه اگر موضوع را به كمال بگويد مورد آزار او قرار بگيرد . شب هنگام كمال كه از بازگشت پسرك چوپان و گله دادشاه به آبادي خبري نمي يابد به جستجو ميپردازد و پسرك را در حالي كه زير قطعه حصيري در نخلستان پنهان شده بوده مييابد كه در حال گريه كردن است . ماجراي بسرقت رفتن گله دادشاه را از زبان او ميشنود و با راهنمايي پسرك چوپان به محل سرقت مي رود ولي اثري از گله و سارقين نمي يابد . چون در تاريكي شب تعقيب سارقين ميسر نبوده لذا به آبادي باز ميگردند و پسرك را در طويله گوسفندان زنداني ميكند . صبح روز بعد مجددا تنها به آن حوالي ميرود و رّدِ عبورِ سارقين و گله را پيدا ميكند و باز ميگردد تا وسايل لازم براي سفر بردارد و بدنبال سلرقين برود . ساعتي از ظهر گذشته بود كه دادشاه از راه مي رسد . كمال چگونگي را به اطلاع دادشاه مي رساند . او چنان خشمگين ميشود كه رنگش سياه و چشمانش از حدقه بيرون مي زند . رگهاي گردنش چون ريسماني از زير پوست نمايان ميگردد . سراغ پسرك را مي گيرد و به طويله مي رود . پسرك تا چشمش به دادشاه ميافتد وحشت زده دستهاي خود را به حالت دفاع بلند ميكند در حالي كه اشك از چشمانش روان است مرتبا سوگند ميخورد و زار زار گريه و التماس ميكند كه من تنها بودم آنان چند نفر بودند ، مسلح بودند ترسيدم گناهي ندارم ! و . . .
دادشاه برخشم خود غلبه مي كند و از پسرك ميخواهد تا دقيقا شرح ماجرا را بازگو نمايد . پسرك چوپان مي گويد : پس از خوردن نان و خرما و كمي دوغ چون خسته بودم زير درختي در بالاي تپه مشرف به محل چراي گوسفندان دراز كشيدم و بخواب رفتم . ناگهان مثل اينكه صداي زنگ " بز " راهنما را شنيده باشم كه به اين طرف و آن طرف ميدود يا سر و صداي ديگري بود كه از خواب پريدم و په پايين تپه نگاه كردم . ابتداء تصور كردم كه گرگ يا پلنگ يا حيوان درنده ديگري به گله زده است كه بزها و گوسفندان به اين طرف و آن طرف ميدوند . ولي خيلي زود متوجه شدم كه چند نفر مشغول جمع آوري احشام هستند . فاصله من تا آنها حدود پانصد قدم بود . شروع كردم به داد و فرياد و هياهو و بسوي آنان دويدم . يكي از آنان تيري بسوي من شليك كرد . از ترس بر زمين خوردم و خشك شدم . لحظه أي بعد از جاي بلند شدم و به عقب فرار كردم و از آنان دور شدم و به شكافي در كوه پناه بردم . نفس در سينه ام حبس شده بود و برخود مي لرزيدم تا نزديكي غروب آفتاب همانجا ماندم . آنگاه از شكاف كوه خارج شدم و به آبادي بازگشتم . خيلي ترسيده بودم و هراس داشتم از اينكه به نزد كمال بيآيم و جريان را بگويم . اطمينان داشتم كه مرا خواهد كشت . در نخلستان تكه حصيري پيدا كردم و بروي خود كشيدم و تا پاسي از شب گذشته بخود لرزيدم و گريه كردم تا اينكه كمال را بالاي سر خود ديدم . جريان را باو گفتم . او چند سيلي و لگد به من زد . مقداري ناسزا نثارم كرد . سپس باتفاق به محل بازگشتيم ولي دزدان را نديديم و اثري از گله نبود . دوباره به آبادي آمديم و كمال مرا زنداني كرد تا شما بيآييد و سزاي مرا بدهيد . باور كنيد بخدا قسم كه گناهي نداشتم . ترسيده بودم و كاري نميتوانستم انجام دهم . فقط خود را به كشتن ميدادم . دادشاه از كمال پرس و جو مي كند . او در پاسخ مي گويد : آنچه پسرك مي گويد عين حقيقت است و اضافه مينمايد ، امروز صبح مجددا به محل رفتم و رد زني كردم . متوجه شدم كه آنان بسوي تنگ سرحه مي روند و تعدادشان بايستي ۵ تا ۶ نفر باشد . دادشاه به پسرك مي گويد : تو نزد پدرم ميماني و در اين مورد با هيچ كس صحبتي نمي كني وگرنه گوش تا گوش سرت را مي برم !. در عين حال به كمال سفارش مي كند كه پسرك را نگهداري كند و اذيت و آزاري باو نرساند . آنگاه از همگي اهل خانه قول و تعهد ميگيرد كه تا مراجعت او با كسي صحبتي نكنند .
شب هنگام كوله بار خود را براي سفر حدود ۱۰ تا ۱۵ روزه آماده ساخت . مشك دوغي ، چند قرصه ناني ، مقداري خرما ، پياز ، قند و چاي، كبريت و كتري ، براي آماده كردن چاي در آن قرار داد . خنجرش را به كمر بست و چوبدستي چوب ارژن خود را بدست گرفت و بدون آنكه لحظه أي استراحت نمايد بسوي كوهستان و ردي كه پدر گفته بود روانه گرديد . دو شبانه روز كوه پيمايي كرد . به نزديكي هر آبادي كه مي رسيد از مردم محل پرس و جو مي كرد و سراغ مي گرفت تا نشاني از سارقين بيابد . آخرين بار در آبادي كوچكي نزديك آبادي " تخت ملك " موفق شد كه سارقين را شناسايي نمايد . مردم محلي كه آنان را ديده بودند گفتند : ۶ نفر كاسب بودند كه گله بزرگي گوسفند و بز و چند الاغ باركش همراه داشتند . گويا آنها را خريده بودند تا به منطقه قصرقند ببرند . دادشاه بلادرنگ بدنبال آنان براه افتاد و پس از دو روز در غروب آفتاب در كوهستان به نزديكي آنان رسيد . سارقين در پناه كوه و كنار چشمه آب آتشي برپا ساخته و به گرد آن حلقه زده بودند . آنان تهيه غذاي شامگاهي خود را ميديدند . يكي از بزها را سربريده و كباب بلوچي درست كرده بودند .كتري آب نيز روي آتش ميجوشيد تا آنان چاي بعد از شام را بنوشند . او از بلندي كوه ناظر حركات آنان بود و موقعيت محل را بررسي ميكرد . گله أي را مي ديد كه تعداد آن دو سه برابر گله خودش بود . سارقين را شناسايي ميكند آنان ۶ نفر هستند و سه قبضه تفنگ همراه دارند .
دادشاه چون قطعه سنگي بي حركت كمين نموده و كليه حركات سارقين را زير نظر مي گيرد تا هوا كاملا تاريك ميشود و سارقين پس از خوردن كباب و نوشيدن چاي ، پلاسهاي خود را پهن مي نمايند تا به استراحت بپردازند . هريك ، تفنگ خود را در نزديك ترين فاصله با خود در محل مناسبي قرار ميدهد .
يكي تفنگ خود را به شاخه درختي كه در سايه آن ميخوابد ميآويزد و ديگري در كنار پلاس خود قرار مي دهد و سومين آنرا بالاي سرخويش به قطعه سنگي تكيه مي دهد و بخواب شيرين فرو مي روند . در حاليكه سارقين كاملا بخواب رفته بودند او بي حركت در كمينگاه ميماند تا پاسي از شب مي گذرد . آنگاه كفشهاي بلوچي خود را در آورده پاي برهنه ، آرام آرام از كوه پايين آمده و به آنان نزديك ميشود . چون مار مي خزد و همانند سايه بر زمين نقش مي بندد . سارقين در خواب ناز فرو رفته و از لذت غنائم بدست آورده شاد و خرم به روياهاي خويش مشغول بودند . آنان اطمينان داشتند كه در آن ساعات شب كسي از آن حوالي عبور نخواهد كرد و اگر از مردم بلوچ كسي اتفاقي از آن حدود عبور كند . جرات حمله به آنان را نخواهد داشت . چون مي بيند كه آنان ۶ نفر بلوچ مسلح هستند .
دادشاه به ترتيبی كه گفته شد بآنان نزديك شد و تفنگها را از كنارشان ربود و قطارهای فشنگ را جمع آوری كرد و به كمينگاه خود بازگشت .او اكنون سه قبضه تفنگ به غنيمت گرفته و در نتيجه گله خود را هم باز پس خواهد گرفت .تفنگهای غنيمتی عبارت بودند از : يك قبضه تفنگ برنو جنگی ، يك قبضه تفنگ پنج تير پران شكاری و يك قبضه تفنگ يك لول سوزنی .دادشاه سه تفنگ را بازديد می كند . هرسه آنها فشنگ گذاری شده و آماده است . تعدادی فشنگ از قطار فشنگها خارج ساخته و در كنار خود قرار می دهد .ساعتی بعد ناگاه در تاريكی مطلق شب در بالای سر سارقين و از بالای كوه شروع به تيراندازی در اطراف سارقين می كند .سارقين با وحشت از خواب می پرند و ازجای كنده می شوند و بسرعت بسوی تفنگ های خود می شتابند تا اگر ژاندارمها در تعقيبشان باشند با جنگ و گريز از معركه بگريزند . ولی متوجه ميشوند كه تفنگهايشان نيست و هراسناك به اطراف نگاه می كنند .دادشاه كماكان بدنبال هم تيراندازی می كند و مجال فكر كردن را بآنان نمی دهد . آنان چاره ای نمی بينند جز آن كه جان خود را نجات دهند و در تاريكی شب فرار می كنند . بی هدف پا به گريز می گذارند . دادشاه امان نمی دهد و بدنبال آنان و در اطرافشان همچنان تيراندزی می كند . سارقين كه در تاريكی شب حمله كننده را نمی بينند و فقط صدای تيراندازيهای متوالی و برخورد گلوله ها را با سنگهای كوه و انعكاس صدای تيرها را در تاريكی ميشنوند ، از سرعت تيراندازی و خصوصا صداهای مختلف گلوله تصور می كنند كه حمله كنندگان بايستی از چندين نفر بيشتر باشند . لذا بسرعت خود می افزايند و از محل دور می شوند .پس از فرار و ناپديد شدن سارقين سحرگاه دادشاه با خيال راحت گله غنيمتی را كه به كف آورده بود همراه خود به دهان باز می گرداند و از همان زمان تفنگها را جداگانه و تك تك در شكاف كوهها و در نقاط مختلفی كه در نوجوانی بارها و بارها برای شكار بآنجا رفته بود پنهان می كند تا اگر زمانی به آنها نياز داشت و خواست به شكار برود دست خالی نباشد . اين سفر و تعقيب و مبارزه حدود ۱۲شبانه روز بطول انچاميد.اوبا غناومی ئه از سارقين پرفته بود خو.د را ثروتمند می ديد .
غنائم بدست آمده شامل : ۳۰ راس بز و ۱۵ راس ميش و قوچ و ۲ راس الاغ باركش با بار و بنه و اثاثيه ، از جمله چندين گليم ، قاليچه ، ظروف نقره ، مسی ، ورشو و تعداد ۳ قبضه اسلحه باضافه قريب سيصد تير فشنگ جنگی و شماری و يك دستگاه راديو ترانزيستوری ، ۳ مشك دوغ ، مقداری قند و شكر ، چای ، كبريت و . . . می شد. او ديگر دادشاه قبلی نبود ! زيرا با دست خالی موفق شده بود كه ۶ سارق مسلح را خلع سلاح نموده و كليه دارائيشان را به غنيمت بگيرد . دادشاه سرافراز و با شكوه وارد آبادی می شد !.
او اكنون يك سر و گردن از ديگر جوانان بالاتر می نمود ، سينه را جلو می داد و با استحكام و اطمينان سخن می گفت . آری او دادشاه بلوچ بود ! ، كه به تنهايي۶ سارق مسلح بلوچ را شكست داده بود . او قبل از اينكه به آبادی برسد خبرش توسط عبوريهای كوهستان به آبادی و خانواده اش رسيده بود .خانواده همه منتظر ورودش بودند و پچ و پچ ها و درگوشی صحبت كردنها راز نهان را فاش می ساخت . كم كم مردم آبادی متوجه شدند كه گله دادشاه بسرقت رفته بوده و در اين مدت كه دادشاه غيبت داشته بدنبال سارقين بوده است .
كمال الدين و اهل خانه كه قرار بود سخنی در اين باره نگويند ، اكنون كه او باز می گشت و اموال خود راباز يافته بود دليلی برای مخفی ساختن موضوع نداشتند و تلويحا چگونگی را تاييد می كردند . همه منتظر بودند تا قهرمان آبادی دهان ، اين رستم دستان و قهرمان شجاع بازگردد و افتخار و شكوه برای آباديشان به ارمغان بيآورد . دادشاه بدون اسلحه فقط با گله و رمه به آبادی وارد شد و مورد استقبال اهالی قرار گرفت . كمال الدين سر از پا نمی شناخت . برادران و مادر و همسران آنان چنان مست غرور شده بودند كه جز دادشاه هيچ كس و هيچ چيزی بنظرشان نمی آمد . آوازه مبارزه و تعقيب سارقين توسط دادشاه در منطقه طنين انداخته بود و زبان به زبان به اطراف و اكناف منتقل گرديد . مردم مناطق بنت ، فنوج ، نيكوجهان ، كشيك ، چانف ، نيكشهر و كوههای آهوران همه آگاه شدند كه دادشاه بلوچ از اهالی دهان يك تنه به تعقيب ۶ سارق مسلح رفته و با دست خالی و بدون اسلحه آنان را خلع سلاح و تار و مار ساخته و گله خود را باضافه غنائمی بسيار از آنان گرفته است . افسانه دادشاه و دلاوريهای او موضوع قصه شبهای كودكان بلوچ شده بود و مادران برای خواباندن كودكان خود قصه گوئی می كردند و هرآنچه بنظرشان می رسيد درباره دلاوری و شجاعت او می گفتند .
از ان تاريخ ، هرگاه دادشاه به كوهستان می رفت ، بسرغ يكی از تفنگها كه پنهان كرده بود رفته و انرا بردوش می افكند و قطار فشنگ را حمايل می ساخت و به كمين شكار می نشست و هربار با لاشه شكارشده بزكوهی ، قوچ ، ميش و خرگوشی و گاهی لاشه گرگی و شغالی و روباهی باز می گشت .هيچگاه بدون صيد اگر چند كبك و تيهو هم بود باز نمی گشت .
او موضوع غنيمت گرفتن تفنگها را مسكوت گذاشت و با كسی حتی پدر خود سخنی نگفت و می رفت تا بدست فراموشی سپرده شود و تنها جنبه افسانه پيدا كند . ولی هرگاه كه با شكاری بزرگ باز می گشت ، اهالی كنجكاو درگوشی به يكديگر می گفتند : دادشاه تفنگ دارد و آن همان تفنگهايی است كه به غنيمت گرفته . اين جريان به اطلاع سردار علی خان شيرانی نيز رسيده بود . او پيغام داد كه از غنائم سهم سردار را بفرستيد . ولی دادشاه اعتنايی نكرد و اظهار داشت كه من فقط بزها و گوسفندان خود را از آنان پس گرفته ام و موضوع غنائم اضافی كه باطلاع سردار رسيده ساخته مردم محل می باشد كه می خواهند برای او مزاحمت فراهم سازند و يا با بيان و شايع كردن اين داستان برای آبادی خود افتخاری فراهم سازند . مدتی گذشت ، سردار شيرانی نماينده خود را به آباديها فرستاد تا عشريه را جمع آوری نمايند . آنان بازگشتند و مبالغی را كه جمع آوری كرده بودند با نام و نشان افراد خدمت سردار تقديم داشتند. روزها يكی پس از ديگری سپری می شد و هر روز آوازه و شهرت دادشاه فزونی می يافت و توجه مردم محل و آباديهای اطراف به دادشاه بيشتر می شد . بسياری از دختران دم بخت بلوچ آرزو داشتند كه به همسری دادشاه درآيند .
نوشته توسط خسرو