

فراري !
دادشاه يكي دو ساعتي در كپر محمدشاه استراحت كرد . سپس مشكي دوغ و سفره أي نان و خرما برداشت و در تاريك و روشن سحرگاهي پنهان از نظر ديگران راهي كوهستان شد . او تفنگ برنو خود را از خود جدا نمي كرد و شبها آنرا زير سر مي گذاشت و در شكاف كوهها و غارهاي طبيعي كوهستان يا در پناه درختان پسته كوهي شب را به صبح مي رساند . روزها به گشت و گذار در كوهستان مي پرداخت و به شكار و تهيه إذا مشغول بود . او مي دانست زياد بطول نخواهد انجاميد كه ژاندارمها باتفاق تفنگچيان سردار علي خان شيراني بدنبالش روان خواهند شدو در انتظار آنان روزها را سپري مي كرد و حركت هرجنبنده أي را در كوهستان زير نظر داشت .
از سوي ديگر سردار در قلعه نيكشهر مشغول كشيدن شيره و ترياك بود كه خبر آوردند گروهبان شجاعي ، رئيس پاسگاه ژاندارمري اجازه شرفيابي ميخواهد .
سردار لحظه أي تامل كرد و همانطور كه به وافور پُك مي زد گفت : داخل شود!.
گروهبان ژاندارم شجاعي ، رئيس پاسگاه وارد شد و در آستانه سالن اداي احترام نظامي كرد .
سردار ، با سر اشاره كرد تا بنشيند .
گروهبان شجاعي گفت : مزاحم سردار نمي شوم ، اجازه مرخصي مي خواهم بايستي به ماموريت بروم !. آمده ام تا سردار را در جريان امر قرار دهم و اجازه مرخصي بگيرم .
سردار گفت : موضوع چيست؟ بنشين ببينم !.
ودستور داد يك چاي قندپهلو برايش ريختند و همانطور كه كنار منقل بروي متكايي يك پهلو دراز كشيده بود و نوكر مخصوصش وافور را به دهانش گذاشته بود و پُك مي زد گفت : يك بَست براي سركار شجاعي بچسبان !.
اين نهايت لطف سردار بود كه ظاهر مي شد .
نوكر فورا سوخته هاي روي ْ حقه ْ را پاك كرد و يك بست بزرگ ترياك زعفراني رنگ بر روي آن گذاشت و پس از كمي فشار با شست انگشت آنرا پهن كرد . سپس با سوزن سوراخ حُقه وافور را باز كرد و آتش اَنبُر را عوض كرده و كمي به آن دميد تا كاملا سُرخ شد و گُل انداخت ، آنگاه آنرا به سرگروهبان شجاعي تعارف كرد .
گروهبان شجاعي كه قند در دلش آب شده بود با تواضع و خضوع اظهار داشت : در محضر سردار جسارت است كه چاكر ترياك بكشد !.
سردار گفت : مانعي ندارد ، عازم سفر هستي .
معلوم نيست بازگردي و بار ديگر همديگر را ببينيم بنابراين دَم را غنيمت شمار !.
سرگروهبان شجاعي تشكر كرد و شروع به پُك زدن نمود و لحظه اي بعد بست تريك را مكيد و دود آنرا از دو سوراخ بيني خارج ساخت و گفت : خدا سايه سردار را از سرِ ما كم نكند .
سپس اضافه كرد : طبق بخشنامه اي كه به كليه پاسگاههاي ژاندارمري بلوچستان شده ، چون دادشاه بلوچ اهلِ دُهان و فرزند كمال ، همسر خود ناسَگ فرزند پيرداد را بطرز فجيعي بقتل رسانيده و به كوه نيلَك متواري شده ، ماموريت داريم او را تعقيب كنيم .
بنابراين شخصا باتفاق ۵ نفر ژاندارم بدنبال او ميروم .
از حضور سردار تقاضا دارم يكي دو نفر راهنما و بلد منطقه را همراه چاكر روانه سازند كه غافلگير نشوم و بتوانيم ماموريت را با موفقيت بانجام برسانيم .
لبخندي زهرآگين برلبان سردار نقش بست و گفت : بالاخره اين حرامزاده خود را نشان داد .
من از روز اول مي دانستم كه او آدم شروري است . كسي كه زن خود را بكشد ، آنهم آن دختر معصوم و زيبا را ، باديگران چه خواهد كرد .
سپس با صداي بلند پيشكار خود را صدا زد و دستور داد دو نفر تفنگچي جَلد و فِرز بدنبال سرگروهبان شجاعي روانه كنيد .
همزمان دست در جيب پيراهن سفيد خود كرد و ۵۰۰ تومان اسكناس به سرگروهبان داد و تاكيد كرد ، زنده يا مرده اين وَلَدِ زِنا ، فرق نمي كند . مبادا دست خالي بازگرديد !.
ضمنا مخارج سفر تو و ژاندارمها و دو تفنگچي همراه به حساب من خواهد بود .
سرگروهبان شجاعي هاج و واج به سردار نگاه مي كرد .( چون اين كار از سردار بعيد بود . او بخاطر ۵۰۰ تومان دستور مي داد هر بلوچي را تا دمِ مرگ كتك بزنند . از طرفي هزينه سفر نامحدود كه معلوم نيست چه مدت بطول مي انجامد را بعهده گرفتن ، خيلي باعثِ تعجب و شگفتي بود . ) آنگاه دست سردار را بوسيد و گفت مرحمتي سردار را نمي توانم رَدّ كنم ولي هنگ ژاندارمري به من و سايرين فوق العاده ماموريت پرداخت مي كند و اجازه بفرماييد كه دونفرراهنما هم جزو ابوابجمعي ژاندارمري از فوق العاده ماموريت استفاده نمايند نه از صندوق سردار !.
سردار گفت : سركار شجاعي !
من مي دانم كه فوق العاده ماموريت دريافت مي كنيد و مي دانم كه ژاندارمري هزينه راهنمايان را نيز متقبل مي گردد .
ولي اين لطف مخصوص من به شماست تا با خيال راحت اين حرامزاده را بديار عدم بفرستيد .
برويد و دلگرم باشيد و زنده يا كشته اين پدر سوخته را بيآوريد. قرار شد دو قبضه اسلحه جنگي و فشنگ از پاسگاه به راهنمايان بطور امانت و در اين ماموريت داده شود .
ساعت و زمان حركت در دو روز بعد تعيين گرديد .
گروهبان شجاعي اضافه كرد : بعرض سردار برسانم ، با رفتن من و ۵ نفر ژاندارم همراه به ماموريت ، در پاسگاه فقط ۴ ژاندارم و گروهبان سوم بشيري حضور دارند .
از محضر سردار استدعا دارم كه از پاسگاه حمايت فرمايند تا مبادا در غياب من اتفاق ناگواري رُخ دهد .
البته گروهبان بشيري هر روز گزارشي از اوضاع و احوال و اخبار خدمت سردار خواهند داد .
سردار او را از هرجهت مطمئن ساخت .
آنگاه دست سردار را مجددا بوسيد و سردار روي او را و خداحافظي كرد و چندين با تا خروج از سالن بحالت تعظيم اداي احترام كرد و جلوي در سالن سلام نظامي داد و عقب گرد كرده خارج شد .
گروهبان شجاعي درپوست خود نمي گنجيد ۵۰۰ تومان اسكناس نقد، يعني معادل دوماه حقوق و مزاياي خود ، خرج و هزينه سفر بهر مدت ، دو راهنماي محلي زرنگ و ورزيده ، لطف سردار كه اجازه داد در محضرش ترياك بكشد و لب بر لبِ وافور سردار بزند .
همه و همه او را شاد و دلخوش مي داشت .
پس از خروج رئيس پاسگاه از قلعه ، سردار به يكي از نوكرانش دستور داد لالَك را بيآورد .
لالَك ، را حاضر كردند .
سردار بقيه حاضرين را مرخص كرد .
آنگاه رو به او كرد و گفت : حتما فهميده اي كه تيرت به هدف خورده ، ولي از آنجائيكه من ميدانم اين حرامزاده جستجو مي كند و ترا خواهد يافت و بي ترديد به وضع فجيعي خواهد كشت ، مصلحت در آن است كه از منطقه خارج شوي و بجايي بروي تا دست او بتو نرسد، تا من ترتيب كار او را بدهم و شرش را از سر همه رفع كنم .
در يك لحظه لالَك بخود لرزيد و رنگ از رويش پريد .
سردار مي خواست با اين ترتيب اولا لالَك را از منطقه دور سازد تا موضوع ماموريت مخصوصي كه باو داده بوده فاش نگردد ، همچنين مي ترسيد كه لالَك زنده بدست دادشاه بيافتد و او اعتراف كند كه امر سردار را انجام داده است و از آن پس سايه مرگ هميشه در تعقيب او باشد .
لالَك گفت : هرچه سردار بفرمايند !.
اما كجا بروم؟!
در بلوچستان هرجا بروم او مرا خواهد يافت .
به محلي غريب هم كه نمي توانم بروم .
سردار گفت: از طريق دشت ْمومانْ به بندر ْ كُنارَك ْ ميروي و از آنجا با قايق هاي ماهيگيري بطور قاچاق به ْ قَطَر ْ مدتي در آنجا بسر خواهي برد . بايك تير دو نشان زده أي ، اول اينكه دنيا را ديده اي و گردش كرده أي ، دوم اينكه پول خوب جمع مي كني و در عين حال از خطر دور هستي تا من سر اين مار زهري را با سنگ بكوبم و تازمانيكه برايت پيغام مخصوصي نفرستاده ام مراجعت نخواهي كرد .
در بندر كُنارك ، فردي را معرفي خواهم كرد كه او ترتيب سفرت را به قطر بدهد .
در قطر هم خود را با نام ديگري معرفي خواهي كرد .
مبادا بلوچ هايي كه به بلوچستان باز مي گردند نام ترا بر زبان آورند و از اتفاق وسيله دادشاه و يا بستگانش شناسايي شوي !.
آنگاه ۱۰۰۰ تومان باو داد و اضافه كرد : با هيچ كس حتي پدر و مادرت هم راجع به ماموريتي كه انجام داده أي و اين سفر صحبت نكن و بناگاه ناپديد بشو !.
سردار در نظر داشت بلكه با ناپديد شدن ناگهاني لالَك ، پرونده قتل ديگري براي دادشاه درست كند تا جُرمَش را سنگين تر سازد .
لالَك گفت : چه موقع حركت كنم ؟!
سردار لحظه اي فكر كرد و پاسخ داد : همين امشب و در كُنارَك نزد شخصي ميروي كه شغلش ماهيگيري است و لنج دارد و نامش شيخ عثمان ميباشد .
مواظب باش نياز نيست براي پيدا كردن او از كسي سئوال كني. نزد قهوه چي محل مي روي و ميگويي شيخ عثمان ماهيگير را ميخواهم. او نشاني شيخ را بتو خواهد داد .
البته قهوه چي سئوالي از تو نخواهد كرد كه با او چه كار داري ولي اگر چنين سئوالي كرد ، پاسخ مي دهي كه بيكارم احتياج به كار دارم . ماهيگيرم ميخولاهم اگر كاري دارد مرا بكار وادارد زمانيكه نزد او رفتي بگو كه سردار علي خان مرا فرستاده تا به قطر بروم .
نامه اي براي او خواهم نوشت كه ترتيب كار را بدهد .
بقيه كارها را خودش انجام خواهد داد و پولي از تو نخواهد گرفت و به حساب من ترا خواهد فرستاد .
لالَك گفت : سردار اجازه بفرماييد به منزل بروم و وسايلي بردارم واز پدر و مادروخواهرانم خداحافظي كنم !.
سردار برآشفت و فرياد زد : پدر سوخته مثل اينكه ْ ياسين ْ بگوش خر مي خوانم !.
ميگويم هيچ كس نبايد بداند تو به سفرميروي يا در كجا هستي !. هرچه مي خواهي بگو و صورت بده ، دستور ميدهم مباشر آماده سازد و از همين جا فردا صبح زود حركت خواهخي كرد .
نبايستي كسي تو را ببيند كه به كدام سمت خواهي رفت .
دستور ميدهم مباشر سحرگاه ترا از قلعه خارج سازد .
تاكيد مي كنم كه هيچ كس نبايد از مسير حركت تو با خبر شود و خود را به هيچ كس معرفي نمي كني !.
در بندر كُنارَك هم با نام ديگري خود را معرفي خواهي كرد .
از اينجا تا آبادي نيكوجهان ، نبايد در راه توقف كني .
اگر لازم بود استراحت نمايي بايستي در خارج از آباديها و در كوه توقف كني تا كسي ترا نشناسد . ( فاصله نيكو جهان تا نيكشهر حدود ۲۰ كيلومتر است ) .
لالَك دانست كه بايستي حداقل دوشب در كوهستان بخوابد . وسايل لازم را صورت داد تا مباشر سردار ، تهيه كند .
پس از خوردن غذاي شامگاهي به محلي كه برايش تعيين شده بود رفت و خوابيد .
سحرگاه ، هوا هنوز تاريك و روشن و خورشيد نمايان نشده بود كه مباشر او را بيدار نموده پاكت نامه سردار را باو داد و از در كوچك پشت قلعه كه هميشه بسته بود و گاهگاه در مواقعي كه ضرورت داشت باز ميشد از قلعه خارج ساخت .
لالَك ، بسوي كوهستان روان شد .
او مي رفت تا از مرگ بگريزد ولي غافل از آنكه اجل چون سايه او را دنبال خواهد كرد و دير يا زود با شبح مرگ روبرو خواهد شد و مكافات عمل خود را خواهد ديد .
نوشته توسط خسرو
نوشته توسط خسرو