كوچ !

 

دادشاه و برادران و جلالشاه در بازگشت از لاشار به منظور ضربه زدن به علي خان نقدي شبانه به آبادي بُن گَر رفته، خانه عبدالنبي يكي از نمايندگان سردار را محاصره كردند و همينكه هوا روشن شد به تيراندازي پرداختند . نيك محمد و نظرشاه به قتل رسيدند .  نظرشاه شوهرخواهر دادشاه و خواهرزاده عبدالنبي بود . اما عامل اصلي و دشمن شماره يك دادشاه يعني عبدالنبي جان سالم بدر برد .

علي خان نيز در پاسخ اين جسارت  دادشاه ، چريكهايش را به سفيد كوه مي فرستد تا اموال و املاك دادشاه و بستگانش را غارت كرده ، به آتش بكشند و از بين ببرند . ولي دايي دادشاه يعني " مالم " مانع شده و مبلغي پول به آنها در قبال چشم پوشي از ماموريت مي پردازد .

در اين ميان علي خان با بلوچهاي بشاگرد و در راس آنان با كُناري و هيبت الله نامان متحد مي شود تا در صورت لزوم به ياريش بشتابند . به عبارتي شرايط اتحاد آنان هم شبيه به مفاد اتحاد دادشاه و لاشاريها بود . با اين اختلاف كه بشاگرديها بايد ميرهوتي خان و يا پسرش ميرمهيم خان را به قتل برسانند .(۹)

دادشاه و همراهان پس از اين اقدام باسرعت منطقه را دور زده خود را به اطراف آبادي " دن بيد"  ميرسانند و پس از اطمينان از اينكه ژاندرارمها و تفنگچيان سردار كلا به منطقه آهوران اعزام شده اند از كوه پايين مي آيند و به خانواده خود مي پيوندند و با ساير مردان طايفه جلسه اي تشكيل مي دهند .

دادشاه به آنان ميگويد : ديگر زندگي در اين منطقه براي شما غير ممكن است بهتر است كه نخلهاي خود را بفروشيد و با گله هاي خود از اين منطقه كوچ كنيد . من هم براي مدتي ناپديد ميشوم تا آنان از تعقيب شما دست بردارند و اضافه مينمايد ، بهترين محل براي شما كوههاي آهوران است كه هم صعب العبور ميباشد و هم منطقه وسيعي براي چرا دارد و همچنين در منطقه سردار مهيم خان لاشاري قرار دارد كه هم پيمان با من ميباشد و شما در آنجا از دسترس و تعرض علي خان در امان هستيد .

آنگاه سئوال ميكند : از لالَك چه خبر داريد؟!.

پاسخ ميدهند : گويا او ناپديد شده و سردارپرونده اي بعنوان قتل او توسط تو، درژاندارمري تشكيل داده است . 

پسر خاله دادشاه مي گويد : يكي از نوكران سردار كه اهل دُهان است باو گفته كه لالَك پس از بازگشت از رامَك كه بمنظور انجام ماموريتي رفته بوده ، چند روزي در قلعه بوده و اجازه خروج از قلعه را نداشته ، ولي بناگاه ناپديد گرديده و آنطور كه شواهد نشان مي دهد به جنوب رفته تا به جزاير خليج فارس و درياي عمان سفر كند . پس از اين گفتگوها همگي دركوههاي آزباك لاشار پناه ميگيرند .اگرچه در ابتداء نيروي رزمي دادشاه مركب از خود و برادرانش احمدشاه و محمدشاه و خاله زاده اش جلالشاه فرزند گلشاه بود ، ولي بعدا تمام افراد خانواده به آنان پيوستند و از قوميت خود دفاع كردند . و همچنين برخي كساني كه از اين به پس به عضويت گروه دادشاه درآمدند ، بعلت همان تعصب قومي بود ، چرا كه همكاري و ياري رساندن به او را وظيفه خود ميدانستند . ولي افرادي هم بودند كه پيش از اين ماجراجوياني و راهزناني مشهور بودند و اكنون كه دادشاه قد علم كرده بود و اوضاع آشفته و نا بسامان بود ، آنان نيز باو پيوستند ، كه بايد گفت اين افراد هم در آغاز كار هدفشان را ياري رساندن به دادشاه اعلام مي كردند . در اين ميان مردم عادي بخصوص در سفيد كوه ، از دو سو مورد آزار و اذيت قرار گرفتند . از يك طرف از سوي علي خان شيراني ، به اتهام همكاري با دادشاه و از سوي ديگر در صورت ياري رساندن به علي خان ، توسط دادشاه و همراهان . آنان دادشاه و چريكهايش را با آذوقه بخور و نمير خود شريك ميداشتند و در نتيجه ، همين مشكلات نوعي بد بيني و بي اعتنايي نسبت به دادشاه را بوجود آورد و باعث كاهش محبوبيت او شد . از سويي ساكنان سفيدكوه اغلب از نزديكان دادشاه بودند وتوسل به زور نسبت به آنان را به خيرو صلاح خود نميدانست. زيرا احتمال آن بود كه افرادش پراكنده شده و يا برضد وي دست بكار شوند . به همين علت تصميم گرفت با مامورين دولت تماس بگيرد، تا شايد فرجي حاصل شود وخود وافرادش از دربدري و آوارگي رهايي يابند. با توجه به اختلاف خوانين در بلوچستان ، لاشاريها به خواسته دادشاه در مورد تماس با دولت و اخذ تامين موافق نبودند و مي خواستند كه او همچنان ياغي باقي بماند  و منافع شيراني ها را به خطر اندازد .

در نتيجه دادشاه تصميم گرفت تا با فرد ديگري تماس برقرار سازد ، به نظرش رسيد كه بهترين واسطه ميتواند سردار زمان خان بامري معروف به زمان خان نوابي ( سردار منطقه دلگان بلوچستان ) باشد . زيرا كه او از جايگاهي ويژه نزد دولتمردان ايراني برخوردار بود .دادشاه نزد زمان خان رفت . سردار زمان خان صلاح كار را در سفر به كرمان و طرح خواسته دادشاه نزد مامورين دولت در آنجا ميبيند و باتفاق به كرمان ميروند . در كرمان به مقامات كشوري و لشكري مراجعه و درخواست تامين مي كند . ولي به دليل نفوذ خوانين بلوچ در بين مقامات دولتي با تامين دادشاه مخالفت مي شود . لذا به بلوچستان باز مي گردد و دادشاه مجبور مي شود كه به كوههاي آهوران برود . نتيجه مهمي كه اين سفر در برداشت ، قطع اميد دادشاه از دولت بود . او كه تا آن زمان تعدادقربانيانش چند نفر بيشتر نبودند و حتي حاضر به بكار بردن خشونت براي بدست آوردن امكانات و مايحتاج خود و افرادش نشده بود ، اين حقيقت را كه از اين پس قادر نخواهد بود مانند افراد عادي زندگي كند را به خوبي دريافت .

علي خان نقدي كه به تبليغات وسيعي عليه دادشاه دست زده بود ، موفق شد از مامورين كشوري و لشكري در سطح استان براي قلع و قمع دادشاه كمك هاي فراوان دريافت نمايد و از طرف دولت به علي خان اجازه و اختيار داده شد كه سيصد نفر از طايفه خود  و ساير طوايف را به تشخيص خود به عنوان چريك رسمي در اختيار داشته باشد و چريكها به نام تفنگچيان دولتي تحت امر فرماندهي تيپ خاش قرار گيرند . اين افراد مقارن با سفر دادشاه به كرمان از فرصت استفاده كرده به سفيدكوه يورش برده ، آباديهاي بسياري را ويران واموال مردم را غارت و خاه هايشان را به آتش كشيدند و در اين يورش پيرداد، پدر ناسِگ " همسر دادشاه" كشته شد .در مراجعت دادشاه از كرمان اوضاع منطقه بهم ريخته و پريشان بود ، او كه از تهاجم تفنگچيان علي خان به سفيد كوه و اعمال آنان آگاهي يافت بفكر دست زدن به عمليات انتقامجويانه افتاد . چون مشكلاتي كه براي مردم سفيدكوه بوجود آمده بود فقط و فقط بخاطر حركت وي عليه علي خان بود . به همين دليل در يك اقدام سريع باغات و املاك خان حاكم را درناحيه كسوران ويران كرده محل را ترك گفت . چريكهاي علي خان و افراد ژاندارم به تعقيب دادشاه و همراهانش عازم سفيدكوه كه محل و پناهگاه دادشاه و همراهانش بود گرديدند . در يكي از دره هاي مخوف ، معروف به " كوچينگ " زد و خورد شديدي بين طرفين آغاز شد و در اين تصادم ميرزا نام شيراني ۲۰ ساله ( پسر عموي علي خان ) و دو نفر ديگر از تفنگچيان او بقتل رسيدند .

اين اتفاق به علي خان فهماند كه توانايي مقابله با دادشاه را ندارد و از طريق اقدام نظامي رودررو موفق نخواهد شد . به همين مناسبت روش مبارزه با او را تغيير داد . به اين ترتيب كه به اطرافيان و نزديكانش كه جداي از دسته او بودند حمله ور شود و به آزار و اذيت آنها بپردازد تا شايد تحت تاثير اين اقدامات دادشاه وادار به تسليم شود .

از طرفي نبرد دادشاه با خان در سراسر بلوچستان بازتابي غير منتظره به دنبال داشت . زيرا بر شهرت و ابهت او افزود . چون مردمي كه شكوه و جلال دستگاه علي خان را ديده بودند ، برايشان تصور اينكه كسي جرات درافتادن با او را داشته باشد ، غير ممكن بود ، تا چه رسد به اينكه يكي از اقوام نزديكش را نيز از پا درآورند . و حالا كه دادشاه چنين كرده بود ، جسارت و شجاعتش را مي ستودند .

دادشاه و همراهان پس از اين درگيري به پاكستان رفتند و در منطقه اي موسوم به " اپسي كهن " ساكن شدند و او در آنجا بطور ناشناس به مقني گري پرداخت . ولي كم كم  سران طوايف آن حدود به وي مشكوك شدند و با زيركي خاصي دريافتند كه اين افراد ، دادشاه و چريكهايش هستند . در نتيجه مقدم آنان را گرامي داشتند . چون دادشاه بلوچي غيرتمند بود و در فرهنگ بلوچ اينگونه افراد باعث افتخار بلوچها و حافظ آبروي و حيثيت كلي و عمومي آنان محسوب مي شوند . از اين رو بزرگان آن منطقه ، كدخدا يوسف و كدخدا چاكر ، از اين پس دست همكاري به طرف دادشاه دراز كردند (۱۰).

علي خان شيراني به خوبي دريافته بود كه اقدام نظامي مستقيم عليه دادشاه كارساز نيست . از اين رو به تحريك عبدالنبي پرداخت تا به كمك چريكهاي مزدور بشاگردي و افراد خود علي خان به آزار و اذيت خويشاوندان دادشاه بپردازند . اين افراد طي حمله به سفيدكوه ، فقير محمد پدر رحيم داد يكي از چريكهاي دادشاه را كشته و اموالش را به يغما بردند . آنان سراسر كوهستان را مورد تاخت و تاز قرار دادند و به شكنجه و آزار مردم و غارت اموالشان پرداختند .حتي حاج شكر را كه روزگاري دوست و هم پيمان آنان بود از حملات خود بي نصيب نگذاردند . در همين گيرو دار شهدوست بلوچ بر اثر شكنجه به هلاكت رسيد و سرانجام مهاجمين به سوي كوههاي بشاگرد عقب نشيني كردند .

دادشاه كه بتازگي از پاكستان مراجعت كرده بود به محض اطلاع از وقايع مذكور به تعقيب آنها پرداخت، درجريان اين تعقيب،"دُرمحمد " برادرناتني  عبدالنبي به قتل رسيد و منازل اهالي " گيران " به جرم همكاري با عبدالنبي و خان حاكم به آتش كشيده شدند .

چون دادشاه هرگز چنين افرادي را نمي بخشيد و با خائن به شدت برخورد نموده  و به سختي تلافي مي كرد .

اندكي بعد عبدالنبي با صلاحديد علي خان و به جبران خون برادرش سيدعلي يكي از نزديكان دادشاه را دستگير و پس ازشكنجه و آزار و اذيت او را به قتل رساند .

دادشاه نيز بعد از چند روز به سراغ قاتل سيدعلي كه جلايي نام داشت رفته و او را به قتل رساند .

پس از مدتي فرزندان نوري كه از همان ابتداء همراه عبدالنبي و علي خان شيراني عليه دادشاه و اقوامش شركت داشتند ، به دليل بي احترامي و هتك حرمت از سوي عبدالنبي ، ناچار به سفيد كوه بازگشتند، به اين اميد كه دادشاه از سر تقصيرات آنان درگذرد ، پيكهايي فرستادند و با رد و بدل شدن پيكهاي زيادي ترتيب ملاقات با دادشاه داده شد .

دادشاه نيز با چريكهايش مشورت كرد مخصوصا با جلالشاه كه از آنان لطمه فراوان ديده بود و سر انجام روز ملاقات مشخص شد .

 در آن روز در محل از پيش تعيين شده يعني " دَميت " واقع در سفيدكوه ، عبدالرشيد و عبدالله پسران نوري ، ابوالفتح و دين محمد فرزندان علي ، خان محمد فرزند نورمحمد ، مرادبي بي دختر نوري و فاطمه همسر نوري به اتفاق ملابيدار روحاني آبادي " دستگرد " حاضر شدند . ولي دادشاه و افرادش به عوض رويارويي با آنان همگي را به گلوله بسته و كشتند . در اين بين جلالشاه نيز توسط افراد خودي زخمي و اندكي بعد در گذشت . مهمترين بازتاب اين واقعه اين بود كه دادشاه ديگر به قول و وعده خود احترام نمي گذارد .همين امر باعث شد تا بعضي از نزديكانش از او جدا شوند . چنانكه بعدا خواهيم ديد با اندك فشاري از سوي ژاندارمري تعدادي از آنان تسليم شدند .

دادشاه نيز به خوبي دريافته بود كه اگر باقواي ژاندارمري كه از امكانات و تجهيزات برتر سود مي برند درگير شود ، هرچند كه احتمال دارد در كوتاه مدت موفق شود ، ولي در دراز مدت منجر به فرسدگي او و يارانش شده و باعث وارد آمدن ضربات جبران ناپذيري برآنان خواهد شد . بنابراين از درگيري با ژاندارمها پرهيز مي كرد و نسبت به آنها بيشتر حالت تدافعي داشت . در مقابل تمام حملاتش متوجه كسلني مي شد كه به نحوي در خدمت علي خان بودند . دادشاه اين به اصطلاح نوكران خان حاكم را به شدت تنبيه مي كرد . بعنوان مثال در يكي از روزها دونفر از اين افراد به نامهاي اكبر و عبدالصمد كه يكي از زنان حرم علي خان را از بنت به فنوج برده بودند ، در بازگشت توسط چريكهاي دادشاه دستگير و پس از شكنجه به قتل مي رسند و يا جان محمد يكي ديگر از نوكران خان كه از ده " رامَك" به فنوج مي رفت ، توسط چريكهاي دادشاه كشته شد . حتي به ربودن كنيزكان علي خان نيز دست زدند . و پدر شوهر رقاصه معروف بلوچستان  يعني " حَنُك " را محاكمه و سنگسار كردند و همانطوري كه به نظر مي رسد جرم همه اين افراد يكسان بود ، يعني كافي بود كسي در خدمت دستگاه علي خان باشد تا مورد آزار و اذيت دادشاه و دسته اش قرار گيرد .

در اين مقطع دادشاه با اهالي معتبر و ذاتهاي برتر فنوج از ملك ها گرفته تا كدخدا ها ، قاضي ها و حتي شيراني ها چندان خصومتي نداشت . چون ميرلاشاريها در صدد بودند تا فنوج را به حوزه حكومتي خود منضم كنند ، در نتيجه بكار بردن خشونت در اين منطقه به نفع سياستهاي آنان نبود . همچنين قاضي ها كه همان قشر روحاني منطقه بودند و از احترام ويژه أي در جامعه برخوردار بودند ، دادشاه هم به اين مسئله واقف بود زيرا تصور مي كرد كه روحانيون وابستگي كمتري به دستگاه خوانين دارند و در صورت لزوم از وي حمايت خواهند كرد . علاوه بر اين براي او از درگاه خداوند طلب آمرزش خواهند كرد . از اين رو معمرين و مطلعين بلوچ اشاره مي كنند كه اين افراد و كدخداهاي فنوج در اين مقطع ، دادشاه را عليه علي خان تحريك مي كردند و حتي بخشي از تداركات او و چريكهايش را تامين مي كردند و دادشاه تا هنگامي كه از اين امكانات سود مي برد ، هيچگونه اقدامي عليه مردم فنوج انجام نداد .گفته شد كه دادشاه مي كوشيد با قواي دولتي درگير نشود . چون مشكلات فراوان آن را به خوبي مي دانست . برتري تعداد نفرات ژاندارمري ، برتري تجهيزات و مهمات و جداي از اين موارد ، وي مجبور بود همواره با تمامي بستگانش آواره كوهستانها باشد . وجود زنان و كودكان در گروه خود از عواملي بود كه باعث مي شد تا دادشاه از درگيري با قواي ژاندارم پرهيز كند . ولي در مواقعي غافلگير مي شد و به قول معروف نه راه پس داشت و نه راه پيش . بايد مي جنگيد تا از مخمصه رهايي يابد . از جمله يكبار در نقطه اي از سفيدكوه موسوم به " بَندي سَر" با ژاندارمها و چريكهاي علي خان مواجه شد ، كه طي اين نبرد ۹ نفر ژاندارم و چريك كشته و زخمي شدند و سر انجام اين نيروها مجبور به عقب نشيني شدند . اين شكست ، وجهه ژاندارمري و علي خان را بيش از پيش خدشه دار كرد ولي بر اُبُهَتِ دادشاه افزود .

در اواخر سال ۱۳۲۹ ش . در نتيجه طولاني شدن عمليات تعقيب دادشاه و همچنين تحولاتي كه دراين زمان توسط نخست وزير يعني دكتر محمد مصدق در روند سياسي و اجتماعي كشور بوجود آمده بود . از آن جمله قوانيني به تصويب هيات دولت رسيد كه يكي از آنها قانون خلع سلاح عمومي در مناطق عشاير نشيني چون بلوچستان بود و نيز " وقايعي كه دادشاه پيش مي آورد ، علي خان را بر آن داشت كه از اين وقايع به نفع خود استفاده كرده و به عنوان اينكه قراء و قصبات را از دستبرد اشرار حفظ مي كند ، ماليات را دو برابر كرده و حتي تفنگچيان او به نام دادشاه در هركجا كه علي خان شيراني اراده مي كرد مرتكب قتل و غارت مي شدند ." بنابراين از سوي مقامات دولتي دستور داده شد كه عمليات تعقيب دادشاه متوقف شود و اين فرصتي مطلوب براي دادشاه بود تا خستگي حاصله از درگيريهاي پي در پي را – كه نتيجه تقريبا پنج سال دربدري و آوارگي در كوه و كمر بود – از تن به در كند . بهر حال به دنبال تصويب لايحه خلع سلاح مناطق عشايري در بلوچستان و بخصوص در حوزه نفوذ شيراني ها شكاياتي مطرح شد .

كدخداهاي فنوج و ديگر اقشار مردم كه از تعديات علي خان شيراني به ستوه آمده بودند ، ظلم و ستم و همچنين مراتب اخاذي و ماليات گزافي را كه به آنها تحميل شده بود را گزارش كردند . در همين ايام مبارزه انتخاباتي دوره هفدهم مجلس شوراي ملي در جريان بود .

ارباب مهدي يزدي كه دو دوره پيش به عنوان نماينده بلوچستان در مجلس حضور داشت ، در اين دوره هم كانديداي كرسي وكالت شده بود . طرفداران وي سرداران مباركي و ميرلاشاري بودند .

در عين حال جبهه مخالف براي مرادخان ( ناصر) ريگي (۱۱) فرزند سردار عيدوخان فعاليت مي كردند . مرادخان كه پيش از اين پنج دوره كرسي وكالت بلوچستان را به خود اختصاص داده بود ، در اين دوره براي راهيابي به مجلس سنگ تمام گذاشته بود . در اين راستا يكي از رُقباي انتخاباتي وي به نام " فرخزاد " به اشاره پدرش عيدوخان ريگي به قتل رسيد . فرخزاد كه تصميم داشت از بلوچستان به مجلس راه يابد و گويا در ايرانشهر يعني مركز انتخابات طرفداراني داشت هنگام مسافرت از خاش به ايرانشهر توسط ايادي عيدوخان كشته شد . بطور كلي در دوره هفدهم مبارزه اساسي بين ريگي ها و ارباب مهدي يزدي بود . چون ارباب مهدي حامياني مانند سرهنگ ژيان فرمانده ژاندارمري استان و خوانيني چون ميرلاشاريها و مباركي ها داشت .

در نتيجه از اين مقطع ريگي ها تغيير موضع داده و به مخالفان آنان يعني شيراني ها ، باركزهي ها ، سعيدي و سردار زهي ها پيوستند .

ارباب مهدي و طرفدارانش نقشه اي طرح كردند تا به اهدافشان دست يابند .

از آنجا كه طبق لايحه مصوب دولت در سال ۱۳۲۹ بلوچستان ده نشين اعلام شده و ديگر منطقه عشايري محسوب نمي گرديد ، ارباب مهدي و سايرين به اين نتيجه رسيدند كه مي توانند به بهانه جمع آوري سلاح سرداران بلوچ مخالف خود رااز اعتبار آنان كاسته و موجبات پيروزي خويش را در انتخابات فراهم آورند . زيرا آنان به خوبي ميدانستند كه سرداران بلوچ به سادگي حاضر به تحويل سلاح كه در حقيقت ابزار قدرتشان بود ، نمي شدند . بنابراين برخورد نظامي رُخ خواهد داد كه در نتيجه مي توانند به بهانه برهم زدن امنيت و آرامش منطقه آنان را دستگير و سپس با آسودگي خيال در انتخابات پيروز شوند.

در فاصله سالهاي ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ خورشيدي تقريبا تمام مناطق : بنت – دُهان – نيكشهر و فنوج تحت حكومت سردار علي خان شيراني بود . تا اينكه در سال ۱۳۳۰ كه دادشاه منطقه را ترك گفته و در مسير راه جنوب بود ، دولت مركزي در صدد برآمده بود تا ريشه خان خاني و ملوك الطوايفي را در منطقه بلوچستان از ميان بردارد .

در اوايل بهار ۱۳۳۰ قشوني مركب از نيروهاي ژاندارم به فرماندهي سرهنگ ژيان و نيروهاي ارتش به فرماندهي سرتيپ وحدانيان ، فرمانده وقت تيپ خاش و با همكاري خوانين مباركي ، يعني عيسي خان ، فرماندار وقت ايرانشهر و برادرش ايوب خان بسوي نيكشهر حركت كردند . از سرداران شيراني و سردار زهي نيز جهت انجام پاره أي مذاكرات دعوت به عمل آوردند .

علي خان به همراه تني چند ازايادي اش از بنت به نيكشهر رفت. ابتداء با سرهنگ حبيب الل خان ريگي و سروان متين ملاقات كرد .

 از سوي ديگر يوسف خان و عبدي خان سردارزهي كه به اداره ژاندارمري نيكشهر رفته بودند ، بازداشت شدند . گفتگو ميان سرهنگ ريگي و علي خان بر سر چگونگي خلع سلاح در جريان بود كه ژاندارمري به محاصره علي خان و افرادش مي پردازد .

 درگيري و زد و خورد شروع مي شود .

با بروز اين برخورد ، ميرزا انوشيرواني كه در نواحي بشاگرد بر ضد طايفه طاهرزهي اقداماتي چند انجام داده بود و سپس به علي خان پناهنده شده بود ، به كمك علي خان وچريكهايش رفته و آنان را از محاصره نجات ميدهد. سپس علي خان و همراهانش به سوي كوههاي بنت مي گريزد و در " ميهان " پناه مي گيرد .

در اين نبرد سه نفر از جمله دو سرباز و كاتب دلاورخان ديهيم كشته شدند . نيروهاي ژاندارمري ، ارتش و چريكهاي بلوچ تحت امر ايوب خان مباركي به تعقيب شيراني ها پرداختند .

 عيسي خان تلاش فراوان نمود تا علي خان را وادار به تسليم كند . ولي موفق نشد .

 سر انجام سردار عيدوخان ريگي و سردار كريم بخش سعيدي با علي خان ملاقات كرده او را به مراحم دولت اميدوار ساختند !.

و ترتيب ملاقات علي خان و سرتيپ وحدانيان داده شد .

سرتيپ وحدانيان قول داد در صورتيكه علي خان تسليم شود با او و افرادش كاري نداشته باشد و فقط چند قبضه تفنگ گرفته و به راه خود برود .

ولي برخلاف قول و قرار قبلي ، علي خان را دستگير و به خاش اعزام داشت .

علي خان شش ماه به همراه احمدخان شيراني ، يوسف خان شيراني و عبدي خان و يوسف خان سردارزهي و نيز ملا جهانگير در خاش بازداشت و سپس به كرمان و تهران منتقل شدند .

درجريان انتخابات دوره هفدهم سرانجام مرادخان (ناصر) ريگي به پيروزي رسيد و مخالفينش شكست سياسي شديدي متحمل شدند .

چون در پيروزي مرادخان ريگي ، خوانين شيراني و همدستانشان نقش مهم و عمده اي بازي كرده بودند و همچنين نقش پدرش سردار عيدوخان ريگي در دستگيري علي خان نقدي دخيل بود .

 بنابراين به منظور جبران حمايتهاي بي دريغ آنان در امر انتخابات و نيز تطهير شخصيت عيدوخان در واقعه دستگيري سرداران شيراني و سردارزهي ، لازم بود تا شرايطي فراهم كند و خوانين زنداني را آزاد نمايد .

مرادخان به فعاليت پرداخت و عيدوخان دستور آزادي خوانين مذكور را از شاه گرفتو پس از دو سال موجبات آزادي خوانين از جمله علي خان شيراني فراهم گرديد و مجددا به بلوچستان بازگشت و در قلعه بنت مستقر گرديد .

 

سفر

و اما دادشاه  همچنان به آتش زدن و قتل و غارت وابستگان و نوكرهاي علي خان ادامه مي داد و چنان رعب و وحشتي در منطقه ايجاد كرده بود كه نام او بتنهايي براي خلع سلاح و غارت كاروانها كافي بود . آنگونه كه شبي در تاريكي زني بلوچ كه سر و صورت خود را پوشانده بود جلوي كارواني را مي گيرد و فرياد مي زند كه من دادشاه هستم  هرچه داريد بگذاريد و برويد . كاروانيان نيز چنين مي كنند.

دادشاه كه حضور فعال نيروهاي ارتش و ژاندارمري را در منطقه مشاهده مي كند صلاح كار خود را در آن مي بيند كه آرام گيرد و حتي پنهان شود و يا سفر كرده از منطقه خارج شود تا سر و صداها بخوابد و عمليات او به فراموشي سپرده شود . لذا مدتي آرام مي گيرد و پنهان ميشود . پس از مدتي چون مشاهده مي كند كه حضورش در منطقه هنوز گروههاي تعقيب و علي خان را فعال نگه داشته تصميم مي گيرد كه به سفر جزاير خليج فارس برود . لذا به پدر و برادران و فاميل ميگويد : من قصد سفر دور و درازي دارم . آيا پول نقد داريد كه به من بدهيد ؟  آنان مجموعا ۵۰۰۰ تومان نقد حاضر مي كنند و باو مي دهند .

دادشاه پس از دريافت پول با همه خداحافظي ميكند و به اتفاق برادران و جلالشاه به كوهستان باز مي گردد .

قصد دادشاه از سفر براي دو منظور بود .

اولين هدفش پيدا كردن و كشتن لالَك همان جواني كه متهم به ارتباط با همسرش شده بود و به جزاير جنوب گريخته  بود . و هدف ديگرش تهيه و تدارك مهمات بود . چون او نمي توانست بدون داشتن تجهيزات دوام زيادي بيآورد . لذا با همراهان خداحافظي كرد و از آنان جدا شد . آنگاه بسوي جنوب حركت كرده و دركوهستانهاي سر بفلك كشيده آهوران خود را به نزديكي تنگ سرباز و آبادي مَچاّن ميرساند . تفنگ و قطار فشنگ خود را در نقطه اي امن مخفي ميسازد و بسوي تنگ سرباز و آبادي " راسگ " و از آنطريق بسوي " باهوكلات " ادامه سفر مي دهد . او اكنون مسلح نيست و فقط خنجري در زير لباس بلوچي خود همراه دارد كه معمول و مرسوم همه بلوچان كوهگرد ميباشد . پس از چند روز راهپيمايي به باهوكلات مي رسد و تحقيقاتي در مورد مسير و رسيدن به دريا مينمايد .

باو مي گويند : بايستي " دشتياري " را پشت سر بگذارد تا به دريا برسد . او مسير رودخانه باهوكلات كه در خليج گواتر به درياي عمان مي ريزد را انتخاب نموده و حركت مي كند .دشتي سوزان با انبوه درختان گرمسيري و مسيري مملو از درختچه هاي گل خرزهره و انبوه گلهاي زيبا و الوان وحشي كه نظر هر بيننده اي را بخود جلب مي نمايد . او سعي دارد كه از حاشيه رودخانه دور نشود ، مبادا كه راه را گم كند و بناگاه در تَلِه بيافتد . نان و خرما و موادي را كه همراه داشته تمام مي شود . دو شبانه روز است كه هيچ نخورده و فقط مشك¡