
بازگشت به وطن
شب هنگام ، بهمان ترتيب كه قرار گذاشته بود مسافران به لنچ منتقل شدند و ناخدا لنچ ( شيخ جاسب ) دستور داد لنگرها را كشيدند و در پهنه امواج بسوي بندر راس الخيمه حركت كردند .
طبق برنامه ، پس از يك هفته به راس الخيمه رسيدند و مستقيم در كنار بندر لنگر انداختند . شيخ جاسب تذكر داد ، چون شما حق نداريد در خاك عمان پياده شويد لذا در لنچ خواهيد ماند و اشكالي پيش نخواهد آمد ولي اگر پياده شويد گرفتار رشيد خواهيد شد .
شيخ پياده شد و پس از چند ساعت پانزده نفر مسافر بدون هيچ گرفتاري و درد سر سوار لنچ شدند .
همانگونه كه قبلا دادشاه و دوستانش سوار شده بودند !.
سفر ادامه پيدا كرد . چگونهگي سفر دريايي داستاني جداگانه دارد كه از موضوع ما خارج است لذا موضوع داستان خودمان را كه ماجراي دادشاه باشد تعقيب مي كنيم . پس از پنج روز به نزديكي سواحل ايران و آبادي كوچك كَركُوشكي رسيدند . در آن حدود از پاسگاه ژاندارمري و گمرك خبري نبود . براحتي تا نزديكي ساحل رفتند سپس دو قايق لاستيكي به آب انداختند و مسافران را كه ۱۰ نفر بودند در ساحل كَركُوشكي پياده كردند و قايق ها بازگشتند و مجددا به راه خود ادامه دادند . بعلت نا مساعد بودن هوا و باد مخالف اين سفر ۸ روز بطول انجاميد تا مسافران به آبهاي آزاد در نزديكي كُوكسَر رسيدند .
در آنجا هم هيچگونه پاسگاه و ماموري يافت نمي شد . باز قايق هاي لاستيكي را به آب انداختند و مسافران باقيمانده پياده شدند .
شيخ به مسافران گفت : شما اكنون در ساحل منطقه بلوچستان و در حدود " دشت زرآباد " هستيد هركدام به تفاوت در مدت چند روز مي توانيد خود را به آباديهاي خودتان برسانيد . اما اگر روزي مجددا خواستيد به جزاير و امارات عربي سفر كنيد مي توانيد در كُوك سَر به شخصي بنام "پيرداود" مراجعه كنيد تا ترتيب سفر شما را بدهد .
او نيز چون عبدالحميد مرد خوب و قابل اعتمادي است و با من هم كار مي كند . ولي در حال حاضر كه در خاك وطن خود هستيد مشكلي نخواهيد داشت و نيازي نيست كه باو مراجعه كنيد . چون همگي در كشور خودتان ميباشيد و نگراني از مامور گمرك و پاسگاه مرزي نداريد . آنان متوجه شدند كه شيخ جاسب در اين آبادي نماينده اي دارد كه ترتيب قاچاق مسافران را مي دهد . پس از خداحافظي و حلال بودي طلبيدن در ساحل پياده شدند و هريك بسويي رفتند .بعضي به كپري كه تنها محل فروش اجناس مختلف و در واقع قهوه خانه آبادي نيز بود و عده اي به كناري در زير سايه نخلي پناه گرفتند .آنان ديگر نگراني نداشتند . چون ايراني بودند و درخاك وطنشان كسي نمي توانست آنان را بعنوان ورود غير مجاز دستگير و زنداني كند . تنها نگراني آنان از پولها و وسايلي بود كه همراه داشتند و هراس داشتند كه مبادا سارقين آنان را لخت نمايند و حاصل سالها زحمتشان را به يغما برند .
در اين ميان تنها دادشاه بود كه از سارقين وحشت نداشت . چون علاوه بر آنكه بسيار شجاع بود ، كافي بود كه بدانند او دادشاه بلوچ است . از طرفي طپانچه اي و خنجري همراه داشت و مضافا اينكه از هيچكس و هيچ چيز هراسي در دل نداشت و به استقبال خطر مي رفت .
تنها نگراني او ان بود كه مبادا هنوز در تعقيبش باشند و او را بشناسند . لذا خيلي مراقبت مي كرد كه شناخته نشود . بهمين علت مسافتي از ساحل دور شد و در ميان تپه ماهورهاي دشت زرآباد گوشه اي خلوت را پيدا كرد و به استراحت پرداخت . او بازگشته بود تا سردار علي خان شيراني را نيز همچون لالَك به سزاي اعمالش برساند !.اما اكنون از طرف دولت و پليس قطر و از طرف ژاندارمري ايران و سردار علي خان نقدي ( شيراني ) تهديد مي شد . شب را در ميان همان تپه ماهورها به صبح رساند . در افكار خود غوطه ور بود و نمي دانست در كجاي بلوچستان است زيرا اين منطقه را نمي شناخت . هركس را مي ديد سئوال مي كرد كه از چه طريق مي توانم به نيكشهر بروم !؟.
ولي كسي نبود كه بتواند پاسخ درستي باو بدهد چون افراد محلي به اطراف كمتر سفر مي كردند و تنها مسير سفرهاي آنان همان جزاير خليج فارس بود كه به منظور كار صورت مي گرفت . هيچكس پاسخ صحيحي باو نداد .او در كار خود درمانده بود و نگران به اطراف نگاه مي كرد . درمانده و غمگين به گوشه أي خزيد و لقمه ناني به دندان كشيد و غرق تفكر و تحيّر شده بود و از اينكه چاره اي نداشت متاثر و افسرده بود . ناگاه بيادش آمد كه شيخ جاسب گفت : اگر كاري داشتيد به پيرداود مراجعه كنيد . بلادرنگ براه افتاد و از اهالي پرس و جو كنان سراغ پيرداود را گرفت و نزد او رفت . به كپر پيرداود رسيد . پيرداود كه پيرمردي سيه چرده و لاغر اندام با صورتي استخواني و ابروان و ريشي سفيد بود جلوي كَپَر مشغول تهيه إذا بود . او نزديك رفت و سلام گفت و پيرداود پاسخ داد .
دادشاه گفت : من مُراد فرزند تقي هستم و از اهالي نسپوران ميباشم براي كار به قطر رفته بودم در مراجعت با شيخ جاسب آمدم .
شيخ گفت : اگر مشكلي داشتيم يا خواستيم مجددا براي كار به شيخ نشينها برويم به شما مراجعه كنيم !.
پيرداود سئوال كرد : آيا شيخ جاسب ترا ميشناسد ؟!
پاسخ داد : آري !.
گفت پس دنبال من بيا و باتفاق به كلبه اي كه از حصير ساخته شده بود وارد شدند .
دادشاه مشاهده كرد كه شيخ جاسب بر روي تشكچه اي نشسته و مشغول كشيدن چليم بلوچي ( قليان بلوچي ) است . سلام كرد .
شيخ در پاسخ گفت : خوش آمدي مُراد ! چه شده كه باين زودي بسراغ من بازگشتي ، آمده اي كاري داري !؟.
دادشاه جريان را برايش تشريح كرد و اظهار داشت ، من اين منطقه را نمي شناسم . آمدم از پيرداود راهنمايي بگيرم و اطلاع نداشتم كه شما هم اينجا هستيد . چه خوب شد كه شما را ديدم . خدا با من بود . حالا خيالم راحت شد كه مي توانم راهم را پيدا كنم .
شيخ گفت : خوش آمدي . سپس به پيرداود اشاره كرد كه اين مُراد مرد خداست ! هرچه ميخواهد او را كمك كن و چاي برايش ريخت . او چاي را نوشيد . آنگاه پيرداود گفت : كجا ميخواهي بروي ؟!.
پاسخ داد به بنت يا نيكشهر .
پير داود گفت : از همينجا در اين جهت كه بتو نشان مي دهم ، كنار ساحل را ميگيري و بسمت غروب آفتاب مي روي . به رودخانه اي خواهي رسيد كه بدريا مي ريزد . البته آب زيادي ندارد و آبش شور است ولي تنها همان رودخانه است كه جلوي راهت ميباشد . نامش " سديج " ميباشد . پس از آن دنبال رودخانه را مي گيري و بسمت شمال مي روي ( درجهت مخالف دريا ) كه آفتاب صبح از دست راست تو برآيد و شام در سمت چپ تو فرو رود . راه را ادامه مي دهي و آنقدر مي روي تا دشت و تپه ها تمام شوند و به كوهستان وارد شوي . آنگاه كه به به آبادي "كَچي " رسيدي رودخانه دو شاخه مي شود .
شاخه سمت راست را مي گيري و ادامه مي دهي و اگر همينطور تا آخر شاخه دست راست را دنبال كني پس از چند هفته به " تُوتان " و " مُحَمَدان " خواهي رسيد . اين راه خيلي طولاني و كوهستاني و خطرناك است . گمان ندارم جان سالم بدر بري !.
تُوتان و مُحَمَدان در منطقه بنت و نيكشهر ميباشند و از آنجا راه را خواهي يافت . آيا اين آباديها را مي شناسي !؟.
دادشاه گفت : آري اقوامي در مُحَمَدان دارم كه مي توانم چند روزي نزد آنان بمانم . راه بنت را از مُحَمَدان و تُوتان ، بلد هستم .
فقط از اينجا تا آن منطقه را نمي دانم .
پير داود گفت : راه ديگر اين است كه صبر كني تا توسط قايقهاي ماهيگيري و يا توسط ماشين هاي دولتي و يا عبوري كه گهگاه هرماه يكي دو مرتبه از اين منطقه عبور مي كنند به كُنارَك و چاه بهار بروي و از آنجا با وانت بار به نيكشهر سفر كني . ولي معلوم نيست چه موقع ماشين از اينجا عبور كند و يا قايق ماهيگيري در اينجا پيدا شود و آيا جايي براي سوار كردن تو داشته باشند ياخير !. گاهي ممكن است يكي دوماه هيچ وسيله أي پيدا نشود .
دادشاه گفت : ممنونم من عجله دارم و بايستي بروم چون شنيده ام سردارعلي خان شيراني دستگير و زنداني شده است .نمي دانم بر سر خانواده ام چه آمده . چون همگي از نوكران او هستند .
پير دادود گفت : از اين بابت ناراحت نباش بتو مژده مي دهم كه سردار چند ماهي است كه آزاد شده و در بنت سكونت دارد و كماكان حاكم و تنها سردار منطقه ميباشد . بنابراين نگران خانواده ات نباش.
دادشاه كه از اين خبر يكه خورده بود ، با تظاهر به خوشحالي گفت : راست ميگويي !؟ خدا را شكركه بازهم دست من به دامان سردار ميرسد. با اين ترتيب بايستي هرچه زودتر حركت كنم تا بتوانم در خدمت سردار انجام وظيفه نمايم . ولي خواهش ميكنم دوباره خط سير را برايم تكرار كني كه براي خود علامت گذاري كنم . تا مبادا راه را عوضي بروم .
پير داود مجددا خط سير را تكرار كرد و دادشاه روي تكه تخته اي براي خودش علاماتي را رسم كرد كه فقط خودش مي فهميد ( چون او سواد نداشت وعلامات ذهني ومختص خودش بود) . سپس خداحافظي كرد و بيرون آمد . سه نفر از بلوچان ديگر را سرگردان ديد .
سئوال كرد : كجا مي رويد !؟.
گفتند : ميخواهيم به آباديهاي خودمان برويم . راه را نمي دانيم .
يكي گفت : من ميخواهم به نيكشهر بروم .
ديگري گفت: من اهل "دَلگان " هستم، اگر به فَنُوج و يا بَزمان برسم راه را ميدانم و سومي گفت: اهل " پيپ" هستم و اگر به نيكشهر برسم مشكلي ندارم .
دادشاه ماجراي ملاقات خود با پيرداود و شيخ جاسب را با آنان در ميان گذاشت و اضافه كرد كه من نميتوانم بمانم تا چه موقع وسيله اي پيدا شود و به كُنارَك و چاه بهار بروم و كلي پول بدهم . تازه از آنجا باز مشكل داشته باشم . تصميم دارم جَمازي خريداري كنم و از راهي كه پير داود گفته حركت كنم . نه پولم را و نه وقتم را تلف كرده ام و در آخر بدون آنكه ريالي خرج كرده باشم تازه جمازم را هم با قيمت بيشتري خواهم فروخت و سود مي برم .
آنان گفتند : ماهم با تو موافق هستيم و همراه خواهيم بود .
لذا به جستجوي جَماز بودند تا توانستند پس از دو روز هريك يك جَماز خريداري كنند . بار و بُنِه خود را بر پشت جمازها بستند و آذوقه راه تهيه كردند و طبق راهنمايي و نقشه پير داود بسوي اوطان خود حركت كردند . (۱)
پانزده شبانه روز طول كشيد تا به آبادي مُحمدان رسيدند . روزها صبح زود بار و بُنِه خود را بر پشت جمازها مي بستند و حركت مي كردند و هنگامي كه آفتاب شديد و گرما طاقت فرسا مي شد ، گوشه أي در سايه نخلستانها به استراحت مي پرداختند و همينكه شدت گرما كم مي شد و ساعاتي بعد از ظهر براه مي افتادند و تا پاسي از شب براه خود ادامه مي دادند . آنان در ساعات استراحت از خود و آباديها و مناطق سكونت و گذشته خود و اتفاقاتي كه برايشان پيش آمده بود و يا در منطقه آنان رُخ داده بود سخن مي گفتند تا دوري راه و خستگي كوهپيمايي را از تن دور سازند . يكي از آنان كه اهل آبادي "پيپ " بود گفت : چند سال پيش مردي از اهالي آبادي " دُهان " بنام دادشاه عليه سردار علي خان نقدي قيام كرد تا انتقام خود را از ظلمي كه سردار باو كرده بود بگيرد و در مقابل سردار ايستاد و به جنگ و گريز پرداخت و تعداد زيادي از افراد سردار را كشت و نخلستانهاي او را آتش زد .
سردار باتفاق ژاندارمري و تفنگچيان خودش به تعقيب او رفتند و معلوم نشد چگونه او را سر به نيست كردند .
ديگري گفت : درست است . من هم اين داستان را مي دانم . ولي علت فقط ظلم و ستم نبود . سردار به زن جوان و زيباي دادشاه نظر داشت . به همين علت برنامه اي پياده كرد تا دادشاه زنش را طلاق بگويد بلكه او به وصال برسد . ولي دادشاه كه مردي با غيرت و با شرف بود ، زن خيانتكارش را كشت و به كوه زد و در صدد انتقام از سردار برآمد و باو اعلام جنگ داد . او تنها مرد بلوچ بوده كه در مقابل سردار ايستاده و با او جنگيده و نوكرها و تفنگچيان او را كشته و نخلستانهايش را به آتش كشيده است وگرنه تا كنون سابقه نداشته كه حتي يك نفر اگر چه نهايت ظلم و ستم را ديده باشد در مقابل سردار با آن همه قدرت و شوكت بايستد !. واقعا كه رحمت بر شيري كه از پستان مادر خورده بوده !.
دادشاه گفت : من هم چيزهايي شنيده ام ولي هرگز آن مرد را نديدم كه بدانم او كيست و چه قيافه أي دارد .
آيا شما او را ديده ايد !؟.
يكي از آنان كه اهل نيكشهر بود پاسخ داد : من خودم او را نديده ام ولي بعضي ها مي گفتند كه او هيكلي بلند و راست و سبيلهايي از بناگوش دررفته و چشماني چون پلنگ داشت . بلوچي بود كه با دست خالي ۶ سارق مسلح بلوچ را كه گله گوسفندانش را در غيايب او دزديه بودند تعقيب و به تنهايي خلع سلاح كرده و اموال خود و اضافه بر آن هرچه راكه دزدان از نقاط مختلف دزديده و همراه داشتند از آنان گرفته . مي گويند كه قريب ۱۰۰۰۰۰ تومان غارتي غنيمت گرفته است .
دادشاه به گفته ها آنان گوش ميداد و تصورات آنان را درمورد خودش سبك و سنگين ميكرد و هيچ نمي گفت .
به انتهاي تنگ " سُديج " رسيده بودند كه مشاهده كردند از دور دو نفر ژاندارم جماز ساز طرف مقابل بسوي آنان در حركتند .
دادشاه به همراهان خود گفت ، بهتر است راهمان را تغيير بدهيم تا با آنان برخورد نكنيم . چون آنها همينكه ببينند ما بار و بُنِه داريم ، تا ما را سركيسه نكنند راحتمان نمي گذارند . و اگر متوجه بشوند كه از خارج مي آييم و لوازمي داريم كه از خارج آورده ايم بيچاره خواهيم شد و بايستي دارو ندارمان را به آنان بدهيم تازه معلوم نيست عاقبت كارمان چه خواهد شد . آنان پذيرفتند و همينكه راه را كج كردند تا از ديد ژاندارمها دور شوند ، ژاندارمها جمازها را به تاخت واداشتند و يك تير شليك كردند .
دادشاه گفت : گرفتار شديم . ولي به دوستان خود دلداري داد و گفت خود را نبازيد . ما چهار نفر هستيم و انان دو نفر اگر لازم شد با آنان گلاويز ميشويم و خودمان را نجات مي دهيم .
ژاندارمها نزديك شدند و دستور دادند تا از جمازها پياده شوند .
دادشاه و ديگر بلوچان از جماز ها پياده شدند .
ژاندارمها نيز از جمازهايشان پياده شدند و شروع به استنطاق بلوچان كردند كه اهل كجاييد ؟ نامتان چيست ؟ بكجا مي رويد ؟ چه در بارهاي خود داريد ؟ . از آنان خواستند تا بارهاي خود را باز كنند كه بازديد شود . بلوچان در نهايت ناراحتي به باز كردن وسايلشان پرداختند و دادشاه هم مشغول به باز كردن وسايلش شد و در همين زمان يكي از ژاندارمها به سوي دادشاه آمد تا وسايل او را بازديد كند كه چشمش به دوربين آلماني دادشاه افتاد . با خوشحالي فرياد زد ، به! به! چه دوربيني ، ژاندارم دومي هم به آنان نزديك شد تا يافته رفيق خود را تماشا كند .
دادشاه كه غافلگير شده بود ، ناگهان دست را به زير پيراهن خود برد و طپانچه را بيرون كشيد و يك گلوله در مغز ژاندارمي كه خم شده بود تا دوربين را بردارد خالي كرد و به سرعت سينه ژاندارم ديگر را هدف قرار داد و او را نقش بر زمين ساخت .
دوستانش كه انتظار چنين واقعه اي را نداشتند در جاي خود خشك شده بودند . مات و مبهوت باو و جنازه دو ژاندارم نگاه ميكردند.
دادشاه فرصت را غنيمت شمرده ، تفنگها و قطار فشنگ و فانسقه و قمقمه هاي ژاندارمها و آنچه را در جيب لباسهايشان بود و بكار ميخورد برداشته در بار خود بست .
آنگاه رو به همراهان گفت : من دادشاه هستم !.
چاره اي نبود بايستي به ترتيبي از دستشان خلاص مي شديم .
بلوچان كه تا اين لحظه همه چيز را ممكن مي دانستند جز اينكه با دادشاه روبرو شوند و ندانسته روزها و شبهاي متمادي با او بسر برده باشند وحشت زده او را نگاه مي كردند . از بيان هر سخن عاجز بودند .
دادشاه گفت : نا راحت نباشيد . من با شما كاري ندارم و آزاري به شما نمي رسانم . فقط از شما مي خواهم كه پس ازجدا شدن ازمن به هركس كه رسيديد بگوييد كه دادشاه بازگشته تا انتقام خود را از سردارعلي خان شيراني بگيرد !.
آنان با خنده گفتند : اهالي ما را مسخره خواهند كرد . همه ميدانند كه دادشاهي ديگر وجود ندارد و مدتهاست كه سردار او را سر به نيست كرده است !.
دادشاه نگاهي عميق و خشمگين و پُرمعنا در چشمانشان كرد و گفت : نه ! او سر به نيست نشده ! او رفته بود تا ابتداء انتقام خود را از" لالَك " نوكر خيانتكار سردار بگيرد و حالا آمده تا انتقام خود را از سردار علي خان نقدي بگيرد و او را به سزاي اعمالش برساند !.
گفتم كه من دادشاه هستم !.
آنگاه طپانچه خود را بسوي آنان گرفت و گفت : با اين طپانچه " لالَك "و " شه ملك " و دو شزطه عرب را كشتم و تمام مدت اين اسلحه را همراه داشتم و اگر دزدي جنايتكار بودم ، در طول مسير وقتي كه با خيال راحت خوابيده بوديد شما را هم مي كشتم و اموالتان را به غنيمت مي بردم . ولي من به نان حلال عادت دارم و اگر دستم بخون آغشته شده بعلت ظلم و ستم و خيانت ديگران بوده است .
پدرم و همسرم را كه از جان شيرين بيشتر دوست ميداشتم بر سر مقاومت و مخالفت با زورگويي سردار از دست دادم . رنگ از روي بلوچان پريد ! تازه متوجه شدند ، آنكسي كه سه بلوچ و دو شزطه عرب را كشته همين مرد بوده كه اينقدر مهربان و دلسوز و امين است .
و آن كسي كه در مقابل سردار ايستاده اوست . و آن پهلواني كه ۶ سارق مسلح بلوچ را خلع سلاح نموده و اموال را به غنيمت گرفته و به جنگ سردار رفته و با شير پنجه در افكنده و نخلستانهاي سردار را به آتش كشيده همين مرد نحيف سر براه و مهربان مي باشد !.
برجاي خود خشكشان زده بود و مات و مبهوت او را نگاه مي كردند .
او خنديد و گفت : براي شما من هميشه همان مُرادَك هستم و هر زمان خود و يا خانواده شما نياز به كمك من داشته باشيد از دل و جان انجام خواهم داد . راه را به آنان نشان داد و آنگاه آنان را در آغوش گرفت و خداحافظي كرد . بار خود را روي پشت دو جماز ژاندارمها سوار كرد و ريسمان آنها را به دنبال جماز سواري خود بست . سپس جماز را به تاخت بسوي جاده أي فرعي حركت داد . هنوز پنجاه قدمي از آنان دور نشده بود كه بلوچ اهل " پيپ " فرياد زد ، دادشاه !
چون روبرگرداند ، با تكان دادن دست گفت : خدا نگهدارت باد!
آبادي مُحَمَدان درمنطقه دهستان بنت قرار دارد و دادشاه به تمام كوههاي آن منطقه آشنا بود . لذا با راهنمايي او مسافران مسير خود را انتخاب كردند . دادشاه بر سرعت حركت افزود و ساعات استراحت را به حد اقل رسانيد . چون با توجه به اخلاق و خصوصيات مردم بلوچ مطمئن بود تا چند روز ديگر همه اهل منطقه از بازگشت او آگاه خواهند شد و اطمينان داشت ، هم اكنون كه در راه است عده اي كه با آن سه مسافر برخورد كرده اند از جريان مطلع شده و خبر بازگشت و قتل دو نفر ژاندارم بسرعت در منطقه خواهد پيچيد . البته او از اين اقدام دو منظور داشت .اول اينكه به اين طريق پيامي روشن براي خانواده اش كه اطلاع نداشت در اين زمان در كجا هستند بفرستد و ديگر اينكه اين خبر را بعنوان اعلام جنگ مجدد براي سردار به گوش او برساند و اورا دگرگون كرده به تكاپو اندازد .
*
در اواسط سال ۱۳۲۶ پيش از مراجعت دادشاه از قطر " كمال " كه بسيار رنجور و افسرده شده بود از غصه دِق كرد و مُرد .
علي خان كه مي دانست دادشاه و خانواده اش او را مسبب مرگ كمال مي دانند و مرگ كمال امكان هرگونه آشتي را از ميان برده بود ، تصميم گرفت بهر ترتيب كه شده شر دادشاه را از سر خود كم كند .
او در زمان عادي بيش از ۶۰۰ تفنگچي مسلح آماده مي داشت و در زمانهاي اضطراري و لازم اين تعداد به بيش از ۲۰۰۰ نفر مي رسيد .
بنابراين دادشاه بايستي خود را آماده رويارويي و نبرد با اين نيروي مجهز محلي باضافه ژاندارمري بسازد.
*
پيش از آنكه علي خان شيراني دستگير و زنداني شود ، در منطقه نفوذش قدرتي بلامنازع بشمار مي آمد . ولي پس از آنكه بر اثر اقدامات مخالفينش به زندان افتاد ، از ابهت و شكوه و جلالش در بين مردم كاسته شد . چون مردم متوجه شدند كه قدرتي قويتر و حاكميتي برتر از علي خان به نام دولت وجود دارد كه مي توانست در مدت زماني كوتاه وي را دستگير و زنداني كند . به دنبال زنداني شدن علي خان ، اهالي فنوج از پرداخت ماليات به ورثه وي خودداري كردند و شكاياتي عليه او تسليم مقامات حكومتي نمودند . كار به جايي رسيد كه احمدخان شيراني ، برادر علي خان ، پس از آزادي از زندان به فنوج حمله برد و منزل مرادخان محمدي سردسته مخالفين فنوجي را به گلوله بست .از ابهت و تقدس علي خان پس از آزادي به قدري كاسته شده بود كه در فنوج افراد طايفه " كرنكش " از دادن مركب براي بيگاري به نوكرهاي علي خان خودداري ورزيده و نه تنها به دستور صريح علي خان توجهي نكردند ، بلكه رودررويش ايستادند وپرخاشگرانه ازدادن مركب امتناع نمودند .
چنانكه علي خان از شدت خشم با اسلحه كمري اش دو تن را كشت .
عليرغم اين اوضاع و احوال علي خان بعد از آزادي از زندان در اعمال و رفتار خود تجديد نظر نكرد و با وجود پاسگاههاي متعدد ژاندارمري در منطقه ، به ظلم و ستم خود ادامه داد . هرچند كه نفوذ سابق را در ميان مردم نداشت ، مي توان گفت كه شدت عمل او گاهي در جهت احياي قدرت و نفوذ گذشته اش بود .
در نتيجه مي توان گفت ، در فاصله بين سالهاي ۱۳۳۰ تا اواخر ۱۳۳۲ دادشاه كه عامل و ابزار اجراي اهداف و نيات ميرلاشاريها و مباركي ها شده بود ، ظاهرا آرام بود و فقط هرچند وقت يكبار حملاتي انتقامجويانه عليه مخالفين خود ، يعني شيرانيها و ايادي آنان انجام مي داد ، كه انگيزه وي در اين اقدامات تسويه حسابهاي شخصي بود .
اما پس از آزادي علي خان در اواخر سال ۱۳۳۲ دادشاه از سوي خانهاي متحدش بر ضد وي تحريك شد و چريكهاي دادشاه به ايجاد نا امني و آشوب درحوزه نفوذ شيراني ها پرداختند (۲) .
*
سروان خليل خان ريگي فرمانده گروهان ژاندارمري " جاسك " كه از تاخير بازگشت سرجوخه باقر قلاسي و يك نفر ژاندارم همراه او از ماموريتي كه به آنان داده بوده نگران مي شود ، افرادي را به دنبال آنان به مسيري كه بايستي مراجعت مي كردند مي فرستد و مامورين با جنازه دو ژاندارم برخورد مي كنند و بلادرنگ بازگشته و مراتب را گزارش مي كنند . سروان خليل خان به تعقيب قاتلين مي پردازد . لكن موفق به يافتن آنان نمي شود .
دادشاه پس از دو روز به نزديكي آبادي " نيلَك " رسيد . به قصد جستجوي خانواده ابتداء وسايلش را در كوهستان تيلك درغاري پنهان ساخت و شبانه وارد آباادي شد . از خانه و كپرهاي خود و برادرانش اثري نديد . در كنار آبادي به نخلستان رفت و مشاهده كرد كه نخلستانهايش همه سوخته اند . به سراغ پيرزني از بستگان خود كه در آبادي بود رفت و از او جوياي برادران و مادر و همسرش شد . پيرزن كه از ديدن دادشاه يكه خورده بود با خوشحالي او را در آإوش گرفت و سر و چشمش را بوسيد و شروع كرد به شرح وقايع .
گفت : پس از ناپديدشدن تو ، ژاندارمها و تفنگچيان سردار هر روز سراغ مادر و همسر و بستگانت مي آمدند و ترا مي خواستند و اغلب آنان را با خود به ژاندارمري و يا نزد سردار مي بردند .
چون نتيجه نگرفتند ، عاقبت تفنگچيان سردار شبانه نخلستانهاي قبيله را به آتش كشيدند و بر سر خانواده ات ريختند و هرچه داشتند غارت كردند . آنان بناچار به ژاندارمري فَنُوج شكايت بردند . رسيدگي نكردند . به نيكشهر رفتند و شكايت كردند . آنها هم رسيدگي نكردند . عاقبت درمانده شدند با احشام خود به كوهستان پناه بردند . هيچ كس از قبيله در آبادي نيست مرا هم چون مريض حال بودم و قادر به حركت نبودم بجاي گذاشتند .
دادشاه سئوال كرد . نميداني بكجا و كدام كوهستان رفتند !؟.