مرورى بر «گواتى» نوشته محمدرضا يوسفى
 

اشك گِل گشته گواتى

نلى محجو

توفان در گوش زرگل زوزه مى كشيد و او سر در ميان چادرش فروبرده، از پى حاج بابا كشيده مى شد. با توفان، خاك و شن و ماسه به هوا برمى خاست و تن زمين مى لرزيد. حاج بابا چنان شترى نعرى مى كشيد و باران فحش از دهانش، با خار و خس بيابان مى رفت. زرگل لحظه اى دست از چنگ حاج بابا درآورد، دو بال چادر را بر گرد سروگردن گره زد و انگشتى اشك گل گشته را از گوشه چشمش پاك كرد. ورود به داستان گواتى با توفان شن و ماسه به همراه تصاويرى از زرگل است در اين فضا و در وهله اول ناآرامى و عدم امنيت به خواننده القا مى شود.
زرگل پا از دل شن و ماسه بيرون مى كشد و مى دود، توفان زرگل را مانند عروسكى پارچه اى مى رقصاند. در تصاوير پى درپى اوليه حاج بابا و زرگل در تلاش براى نجات از توفانى هستند كه در راه رفتن به زاهدان به آن گرفتار شده اند و زرگل در فلاش بك هايى به گذشته بازمى گردد و در فضاى سيال ذهن او قرار مى گيريم. زرگل مبتلا به گواتر شده و حاج بابا قصد نجات او را دارد تا مثل مادرش از «گواتى» نميرد. زرگل هم از قوم گواتى است ولى در اين ديار: «فقط زن ها به گواتر مبتلا مى شوند آن هم از بدبختى و درد و رنجى است كه در دل دارند.» زرگل هم مستثنى نيست، او هم با همه دردها ساخته و همه آرزوها و اميدها و خواسته را در گلو ريخته و به سكوت نشسته، او سخن نمى گويد. ديالوگ هاى زرگل فقط در مرور خاطراتش با بى بى اتفاق مى افتد. در خاطرات اين دختر بلوچ كه به همراه بى بى براى معالجه مى رود به ياد مى آورد كه به او گفته اند: گواتى بدبخت عالم است...
زرگل بى بى را تنها پشتوانه خود مى داند و از طرفى عاشق صداى قيچك است و عاشق عبدالرحمن كه خوب قيچك مى زند و براى او پشم مى آورد تا قالى ببافد و زرگل به همراه حاج بابا در سفر به زاهدان مقدارى از اين پشم ها را به همراه دارد. زرگل در اين سفر در خيال با بى بى و عبدالرحمن است. نام حاج بابا تا بخشى از داستان توهمى در رابطه آنها ايجاد مى كند اما ابهام از پاسخ هاى حاج بابا به ساربان آغاز مى شود و اين طفره رفتن او در پاسخ تا بخشى ديگر از داستان ادامه دارد. نويسنده با بهره گيرى از فضاى كوير و توفان و سرگشتگى زرگل، داستان را تا حوالى زاهدان پيش مى برد و در اين جا است كه حاج بابا مجبور مى شود بگويد زرگل همسرش است آن هم از پس نگاه هاى تحقيرآميز آدم ها و قلبش هم با گفتن اين جمله از كار مى ايستد.
محمدرضا يوسفى نويسنده «گواتى» است و با بهره گيرى از اصطلاحات محلى و قاچاق شترها به همراه اطلاعاتى از فضا و مكان و استفاده از باورها و قصه ها، داستان را با موفقيت پيش مى برد:«دختر بى سايه بى بى اش مثل كنار تك افتاده مى ماند. پرشاخه و برگ نمى شود.» و يا در صحنه قاچاق شترها، اطلاعاتى در زمينه تشخيص شترهاى پاكستانى و ايرانى نمونه ديگرى از اطلاعات محلى است كه وارد جهان داستان شده است. در رفت وآمدهاى ذهنى زرگل، پل هاى تداعى از طريق حرف هاى بى بى و حاج بابا اتفاق مى افتد، يا با حرف هاى حاج بابا به ياد بى بى مى افتد يا ادامه حرف بى بى از زبان حاج بابا است و ما را به زمان حال مى آورد و اين رفت وآمد گذشته و حال در فضايى رئال اتفاق مى افتد و با مرگ حاج بابا و خارج شدن زرگل از بيمارستان به دنبال صداى قيچك به پايان مى رسد. زرگل در همذات پندارى با فرزند سهيل بانو و بر زبان آوردن نام عبدالرحمن به تحول و شايد بتوان گفت به تحرك مى رسد. نويسنده در درونمايه داستان گواتى به فقر و ازدواج زودهنگام و فلاكت دختران و زنان بلوچ اشاره دارد. سهيل بانو داستانى است از زبان بى بى و سرگذشت زنى است كه به دنبال بچه اش در جست وجوى هفت برادران است كه در آسمان هستند و زرگل پى در پى اين داستان را در مسير ذهنى اش مرور مى كند و در نهايت: زرگل تاب و توان ايستادن نداشت. بر پاى بى بى يا سهيل بانو زانو زد نرم نرم اشك مى ريخت و مى گفت: «به خدا من بچه گم شده سهيل بانويم. هفت برادران همين هفت خواهر و برادر بدبختم هستند كه اسيرشان شده ام، مگر مى توانم آنها را ول كنم؟ از جنوب تا شمال هم مى روم بى بى! از آبادى تا زاهدان چقدر راه است؟ كو سهيل بانو؟ به جان خودت بقچه نان و مشك آب هم ورنمى دارم تا از گرسنگى و تشنگى ميان راه بميرم.» بى بى هم آرام آرام گريه مى كند. و در تصوير پايان داستان زرگل مى دود: پيراهن در باد بال بال مى زد و روسرى اش كبوترى بود كه حال و هواى پرواز داشت. زرگل مى دويد و فرياد مى زد: «عبدالرحمن...» كوچه پر از صداى آواز و ساز قيچك زن بود و زرگل مى دويد...
يوسفى در اكثر كارهايش پايان باز را انتخاب مى كند و در اين داستان با تعميم سهيل بانو به بى بى اشاره ديگرى دارد بر بدبختى زنان و دختران جهان داستانش.
گواتى توسط نشر شعله انديشه در تيراژ ۳۰۰۰ نسخه، براى گروه سنى نوجوان منتشر شده و موفق به دريافت لوح ويژه شوراى كتاب كودك در سال ۸۳ شده است.