انباری
داستان کوتاه



 

سرباز كوچك و سیاه‌چرده ای، از پله های اتوبوس بالا آمد. جلوی اولین ردیف صندلی‌های اتوبوس ایستاد و نگاهش مثل نگاه عقابی گرسنه بین مسافرها گشت و گشت، تا به آخرین نفر رسید. دوباره برگشت.

یك قدم جلو آمد. از ردیف اول گذشت، هنوز مسافرهای ردیف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش را از پشت سر، روی شانه‌ی اولین‌شان گذاشت و گفت : «هر چارتا‌تون برین پایین»

به ردیف دوم رسید. همه‌ی نفس‌ها حبس شده بود. از آنها گذشت. فكر می كردم الان آنها را هم پیاده می كند، اما نكرد. از ردیف سوم هم گذشت. اینجا یك خانواده بلوچ نشسته بودند. با مردشان، به زبان بلوچی حال و احوال كرد. مرد بلوچ با خوش رویی جواب داد. یك قدم برداشت. دوباره برگشت و به پسر مرد بلوچ، كه بیش از دوازده-سیزده سال نداشت، اشاره كرد که پایین برود. زن بلوچ دست بچه را گرفت و با التماس گفت : «سركار این یه بچه‌اس».

 اِه، خوب شد گفتی، تو هم برو پایین

مرد بلوچ تا دهن باز كرد، سرباز گفت : «هر چار‌تاتون برین پایین. یاالله»

آن ردیف هم خالی شد و مامور آهسته آهسته مثل مرغی كه دانه می‌چیند از میان مسافرها تك و توكی را پیاده كرد. تا به ما رسید. زنی كه كنار من بود، از ترس كاملا سفید شده بود و مثل بید می‌لرزید.

از ما هم گذشت. باز هم چند نفر را پیاده كرد، و به اول اتوبوس رسید. آن هایی كه مانده بودند، همه نفس راحتی كشیدند. زن آهسته گفت : به خیر گذشت.

و او انگار كه حرف زن را شنیده باشد، رویش را بر گرداند و گفت : «همه بیان پایین. زن و مرد. تند، تند. شب گذشت»

------------------------------------------

سوز سردی همه‌ی تن‌های عرق‌كرده و ترس زده را می‌لرزاند. زن بلوچ، دختر بچه هفت-هشت ساله اش را زیر دامنش گرفته و می‌لرزید. ترس آنها به من هم سرایت كرده بود و دندان‌هایم به هم می‌خورد. سربازی که شبیه سرباز اولی بود، از اتاق بیرون آمد. جلوی در اتاق ایستاد و مثل طلب کارها نگاهمان کرد. انگار نگاهش فرمانی نگفته بود و ما ناخواسته مثل گوسفندهایی كه راه خود و وظیفه‌ی خود را می دانند، در یك خط و پشت سر هم ایستادیم. زن‌ها یك طرف و مردها یك طرف. مامور پوزخندی زد و گفت : «اونایی كه ساك یا بسته ای دارند پشت سر من بیان»

ساكی نداشتم. ماندم و به دیوار تكیه دادم. پاكت سیگارم را كه در آوردم، كسی از پشت در داد زد : «بیا تو». به دور و برم نگاه كردم، غیر از من كس دیگری آن‌جا نبود

 كری ؟ گفتم بیا تو. باید بیام نازت كنم ؟؟
سرم را به داخل اتاق بردم و گفتم : ببخشید سركار با من بودین ؟
 سركار پدرته. تو درجه ها رو نمی شناسی ؟
به ستاره های روی دوشش نگاه كردم و گفتم : من كه جسارت نكردم
انگشتش را از سوراخ بینی‌اش بیرون آورد، با لذت نگاهش كرد و گفت : تازه كاری ؟ ندیدمت تا حالا، نه ؟ مگر نگفتم بیا تو، چرا لفتش دادی ؟

گفتم : فكر كنم اشتباه گرفتین، من
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد : من هیچ وقت اشتباه نمی كنم، ساك تو كجاست ؟
از لحنش بدم آمد و بی تفاوت گفتم : از وقتی انقلاب شده، من هیچ وقت ساك همراهم نمی‌برم
سر تا پایم را ورانداز كرد و گفت : اِه. تو چی كاره‌ای ؟
گفتم : سركار اون كه شما دنبالش می‌گردی، من نیستم
- به من نگو سركار، نمی فهمی ؟

باز هم به ستاره‌های روی دوشش نگاه كردم و با آن كه دلم می خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدایش كنم، اما نمی دانم كه چرا ذهنم لج كرد و قبل از من گفت : ‌سركار

و او مثل ببر تیر خورده‌ای از پشت میز بلند شد. تا توی سینه‌ام آمد و زل زد توی چشمهایم

من هم از سرلج پلك نزدم. نگاهش در نگاهم گره خورد. باور نمی‌كرد كسی جواب نگاهش را بدهد. غرید : دكمه‌های پیرنتو باز كن

اگر نكنم ؟

حرفم تمام نشده بود كه دست انداخت و یخه‌ی پیراهنم را تا پایین جر داد و دستش را روی سینه‌ی چپم گذاشت. دستش آنقدر داغ بود كه دلم می خواست فریاد بزنم. سرتا پایم می لرزید. احساس زنی را داشتم كه به زور تصرفش كرده‌اند. و او نگاهم می كرد و نگاهش آن‌قدر سنگین بود كه نمی توانستم تحملش كنم.

گفتم : شما حق ندارین 

قهقهه ی خنده اش صدایم را برید و گفت :بارك‌الله، از كی تا حالا ؟

دستش را از روی قلبم برداشت و همان‌طور كه به طرف میزش می‌رفت گفت : قانونم می دونی، خیلی خوبه، من همیشه دلم می‌خواس با یه آدم قانونی روبرو بشم، خوبه ! خوبه ! خب حالا كه قانون می دونی ... لخت شو.

 چی ؟

زبون آدم كه سرت می‌شه، منم فارسی گفتم، لخت شو. اگر نمی فهمی به بلوچی بگم، یا هر زبون دیگه كه بخوای. من هَفت زبون بلدم. لخت شو، روداری‌ام نكن كه حال ندارم

- خودت می‌دونی چه كار می‌كنی ؟
- می‌دونم. خوب می‌دونم. اگرم ندونستم تو بهم بگو. لُخت شو و گرنه می‌گم سربازا بیان لختت كنن

چاره‌ای نبود. پیراهن پاره ام را در آوردم و ایستادم

- شلوار، شلوارتم در‌آر
گفتم : جناب
آهااااا، داره دُرس می‌شه، در‌آر
شلوارم را در آوردم. حالا فقط یك شورت و یك زیر پیراهنی تنم بود

 زیر پوش، درآر بابا چقدر باید ناز بكشم. باید لخت لخت بشی. می‌فهمی. عین روزی كه از لا لنگ ننه‌ت در اومدی. زود باش
 این كار درستی نیست
 زود باش حرف نزن، تازه كجاشو دیدی !!؟؟
 ولی 
داد زد : ولی نداره مرتیكه‌ی چلغوز، می‌گم در بیار، درآر 

هیچ‌وقت این‌طور كم نیاورده بودم. كاملا لخت بودم. یك دستم را جلویم گرفته بودم و دست دیگرم را روی پشتم و نمی دانستم از سرما می لرزم یا خجالت. هزار قرن طول كشید تا گفت : چطوری آقای قانونی، خوش می‌گذره ؟ اسمت قانونی بود، نه ؟

دهنم خشك شده بود. از زور خشم نمی توانستم حرف بزنم. به زور گفتم : این درست نیست

خندید و گفت : درست‌تر می‌شه، صبر كن ... و داد زد : سركار جباری

سرباز كوچك و سیاه سوخته و لاغری وارد اتاق شد. پاهایش را به هم كوبید و با صدایی كه نه صدای مرد بود و نه زن، گفت: بله قربان.

او همان طور كه نگاهم می‌كرد گفت :‌ همه‌رو صدا كن، یه بازرسی خوب داریم

سرباز دوباره پاهایش را به هم كوبید. از در بیرون رفت و او ادامه داد : ‌این آقا قا‌انوون دونن، نه ؟

 سزاتو می‌بینی.
- این دنیا یا اون دنیا ؟ برام من فرقی نمی‌كنه

چند سرباز وارد اتاق شدند. همه پاهایشان را به هم كوبیدند و خبردار روبروی او ایستادند. او چند لحظه ای چیزی نگفت و بعد یك‌دفعه گفت : جباری. این آقا رو درست بازرسی كن. شمام خوب نیگا كنید تا دفعه‌ی دیگه نگین ما بلد نبودیم و مرغ از قفس پرید. حالی ؟

 بله قربان

فكر می‌كردم لباس‌هایم را می گردند. فكر می كردم

جباری با كف دستش روی باسنم زد و گفت : برو طرف دیوار
گفتم : تو همسن بچه‌ی كوچك منی
محل نداد و گفت : دستاتو بچسبون به دیوار
‌با پدرتم همین كارو می كردی ؟؟
 كم حرف بزن و كاری كه گفتم بكن.

نگاهش كردم. یك نفر از پشت سر زد تو پهلویم و داد زد : مگه كری ؟؟ گفت دساتو بچسبون به دیوار

جباری كنارم ایستاد و با نوك پوتین به پایم زد و گفت : بیا عقب‌تر، پاهاتم باز كن
كمی عقب آمدم. جباری داد زد عقب تر، دستاتم ببر پایین تر. پایین تر. خم شو می فهمی ؟

مثل آدمی كه به ركوع رفته باشد ایستاده بودم و دست هایم روی دیوار بود. جباری به پشت سرم رفت. دست های سردش را روی لمبرهایم گذاشت و سرما تا عمق وجودم دوید

یكی از سربازها گفت : چه سفیده
افسر داد زد : خفه
جباری روی لمبرم زد و گفت :
‌بازش كن
باور نمی كردم. دلم می‌خواست زمین دهن باز می‌كرد و می‌بلعیدتم. جباری دوبر لمبر هایم را گرفت و آنها را از هم باز كرد. افسر خندید و گفت : جباری سرتو بكش كنار، این آقا قانون‌دانن و ممكنه یه دفعه كثیفت كنن

سرباز‌ها خندیدند. فكرمی كردم به همین ختم خواهد شد. اما جباری یكی از سربازها را صدا كرد و گفت : «خوب از هم بازشون كن، خودتم بكش كنار»

چشم‌هایم را بستم و تا وقتی كه انگشت دستكش پوشیده‌ی جباری داخل روده ام را می كاوید، به جسد دختری كه شاهرگ گردنش را زده بود و خونی كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم.

- چیزی نیست قربان
- نا امیدم كردی جباری، باید باشه. نمی‌تونه نباشه. خوب گشتی ؟
- بله قربان. هیچی نبود. بشین پاشو‌ كار ساز نیست ؟

------------------------------------------

سرما بود و سوز و باد كویری و مردی كه با تك پوش و پیژامه به دستور سرباز كوچك اندامی می نشست و پا می‌شد و عرق می ریخت. آن مرد من نبودم. شاید خواب می‌دیدم. یك كابوس وحشتناك. هیچ حسی نداشتم. نه ترس. نه خجالت و نه حس تجاوزی كه شاهرگ گردنم را بزنم و ... شاید شاهرگم را زده بودم و شاید ... من مرده و در یك گور تنگ و سیاه خوابیده بودم.

چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من باید می‌رفتم. من مسافر بودم. كار داشتم. یك كار مهم. كاری كه نباید شامل زمان می‌شد. دهانم خشك بود. دهنه‌ی مقعدم می‌سوخت. دستم را دراز كردم. دست سردی كنارم بود و تنی سردتر تنگ بغلم. با وحشت از جا پریدم. یعنی خواب نبود ؟ كابوس نبود و مرگ ؟ پس

------------------------------------------

مردی گریه می كرد و بدون توجه به حرف آن همه مردی كه در سیاهی بازداشت گاه توی هم می لولیدند، زار می‌زد و سرش را بر دیوار سیمانی می‌كوبید. این مرد من بودم. این مرد من بودم و خواب ندیده و خواب نبودم

شب رفته بود. اتوبوس رفته بود. اتوبوس‌های بسیاری آمده و رفته بودند و از هر اتوبوس یكی، دو نفر را نگه داشته بودند. یكی دو نفری كه بارها و بارها این راه را رفته بودند و می دانستند كاری كه رئیس پاسگاه با من كرده، در مقابل كارهای مامورین اداره مواد هیچ نبوده و هی می‌گفتند «این كه چیزی نیست. بگذار به مواد برسیم. اون‌جا بلایی سرت می‌آرن كه وقتی بار دیگه به اینجا برسی دست جناب سروان را ببوسی»

------------------------------------------

مردی در راهرو سرد و تنگ ایستاده بود و به آن همه مردی كه هیچ تن پوشی نداشتند و معلوم نبود لرز لرز تنشان از ترس است یا سرما، خیره خیره نگاه می‌كرد. او هم لخت بود. اما لختی تنش را حس نمی‌كرد. او هم می‌لرزید. اما لرز تمام وجودش را نه می‌فهمید و نه می‌خواست بفهمد. گیج بود و منگ. كسی صدایش كرد. نفهمید. هولش دادند. حس نكرد. با باطوم تو سرش زدند، باور نكرد. بطری روغن كرچك را به دستش دادند. بدون هیچ اجباری همه را خورد. وادارش كردند روی سطلی و در حضور آن ‌همه مرد، روده هایش را تخلیه كند. اصلا خجالت نكشید. فقط وقتی از روده‌ی پسر بچه‌ی ده یازده ساله‌ای، آن همه بسته های گرد و كوچك و هرویین را بیرون آوردند، سرش را به دیوار كوبید و از ته دل زار زد. زار زد. زار زد و هنوز هم كه هنوز است زار می زند

علی اکبر کرمانی نژاد

kermanialiakbar@gmail.com


http://www.sharghian.com/mag2/archive/005863.html