اسب چوبي كودكان «دزك» زين نمي شود

 



آفتاب «دزك» اين روستاي هميشه غريب، دارد سرخ مي شود كه از راه مي رسيم. همهمه بچه هايي كه دوره مان كرده اند، غليظ و فقيراست. مي گويم آمده ايم اين لهجه فقيرو تبخال زده را بنويسيم؟! آمده ايم اينجا، زير سايه نخل كبود تشنه زندگي، صورتهاي داغ و تفتيده را نقاشي كنيم؟!
آمده بوديم دزك و پاروي دم گربه اي خفته و خسته در جغرافياي آسيا گذاشته بوديم. زندگي اينجا طعم خرما و بلوچ مي دهد، طعم نبودن، نديدن و آه نكشيدن. زمين سخت و هوا، داغ. زمين تشنه و مردم داغ. نه باراني، نه ابري ونه لبخندي.
از اولي كه عكس گرفتيم، دومي هم كنارش ايستاد. سومي هم ميان آن دو جايي براي خودش باز كرد و با لهجه بلوچ، گفت كه از آنها عكسي بگيريم.

 

• اسم تو چيست؟ من پرسيدم.
ـ اسمم، جاسم. او گفت.
• اسم تو چيست؟ ـ من پرسيدم.
ـ اسمش بصير است، دوست من و همبازي بچه هاي محل.
• مگرخودش زبان...
ـ نه آقا! خودش زبان ندارد. كر و لال است. از زندگي فقط خنديدن را ياد گرفته و پرسه زدن در كوچه هاي دزك.
زندگي اينجا در اين دوردست ترين منطقه و خاك ايران، طعم خرمامي دهد. اين را از آن كودك بي زبان و همبازيهاي بلوچ اش فهميدم. آمده بوديم به سرزمين خرافات، بادهاي شش روزه و زمينهاي سوخته. آمده بوديم تا از خشكي هامون و برندگي لبهاي ترك خورده بچه هاي بلوچ بنويسيم.
بصير، نوجوان بي زبان، شده بود راهنماي زندگي مان. دشت لوط را نشان داد، بلنداي نخل رانشانه گرفت و با ما دركوچه هاي خاك خورده دزك، قدم زد.
وارد دزك كه شوي، همه جا به خوردن رطب دعوتت مي كنند. به هرخانه هم كه وارد شوي، خشت و گلش مثل سالخورده هاي دزك، ترك برداشته و تو مي فهمي خارج از پايتخت زندگي چيز ديگري است، رنگ ديگري دارد و طعم آنچه كه زير زبانت مزه مي كني، طعم زندگي نيست. چرا كه كودكان و نوجوانان دزك، اين روستاي سوخته فرياد مي زنند: «ما اينجا زندگي مي كنيم، زندگي اينجاست، زندگي.»
بسيم، عبدالخالك و محمد ذاكر دانش آموزان بلوچ در هر كوچه اي همراهمان هستند. برايمان راهگشايند و از اين بابت لذت مي برند. از يكي مي پرسم: تو، اينجا چه مي كني؟
مي گويد: من اينجا خيلي خوب زندگي مي كنم. خانواده ام اينجا هستند. دور هم زندگي مي كنيم، مدرسه مي رويم، بازي مي كنيم، دوباره مدرسه مي رويم با بچه ها دوست هستيم و همين چيزها.
عبدالخالك هم مي گويد: زندگي در اين روستاي آرام را دوست داريم. جنگي و دعوايي نيست. مردم دوست همديگرهستند و اگركسي كمك بخواهد، همه مردم كمكش مي كنند.
| دوست نداري جاي يك بچه شهري كه زياد درس مي خواند، چيزي مثل كامپيوتر دارد و خلاصه زندگي اش با شماها فرق مي كند، باشي؟
عبدالخالك مي گويد: من كامپيوتر ندارم ولي ديدم كه بعضي از بزرگترها با آن كار مي كنند. ما بچه اين زمين هستيم و هر چه كه باشيم، خاك دزك ما را مي كشاند.
بسيم مي گويد: پدربزرگ من هميشه مي گويد كه باددزك مردمش را از راهها و فاصله هاي خيلي دور صدا مي زند. اگر جواب باد سياه را ندهي، مي ميري و من ديده ام كه بعضي ها چطور مي ميرند.
مي خنديم و«محمد ذاكر» دانش آموز تنها مدرسه دزك هم مي خندد. به دور و برش نگاه مي كند. دوستانش مثل او كم سن و سال با كفش و بدون كفش، خسته از جست وخيزهاي دوران كودكي، مات و مبهوت نگاهمان مي كنند مي گويد: اما من اصلاً شهر را دوست ندارم. عادت نكرده ام . پدرم مي گويد زندگي شهري خيلي گرفتاري و سختي دارد. به درد ماها نمي خورد. من بچه همين روستايم و دوست ندارم توي شهرهاي شلوغ كه مثل كرم هاي شب تاب هستند، زندگي كنم.
صدايي از پشت سر به او مي رسد كه بگو روستاي دزك اگرچه حمام ندارد، اگرچه پارك شادي ندارد، اما بچه هايش شادند و دارند خوب زندگي مي كنند.
بچه هايي كه دوره مان كرده اند، مي دانند ما طعم زندگي روستايي را نمي دانيم. مي دانند كه خشك شدن هامون برايمان مهم نيست، آنها مي دانند كه شهرنشينان از مرزنشينان هيچ نمي دانند و دنيايشان چقدر با هم فاصله دارد. بچه ها مي خواهند با زبان بي زباني به ما بگويند دزك و هر روستاي فقير ديگر، فرصت زندگي به مردمش مي دهد و لقمه ناني خشك براي زنده ماندن.
چشم مي چرخاني و در ميان بچه هاي بلوچ، يكي آفتاب سوخته لبخند مي زند. نامش ر ا مي پرسم، مي گويد: محمد ذاكر سياهيان. برق دندان هايش تو رابه اين فكر مي اندازد كه حتماً بعد از هر وعده غذا، مسواك مي زند. ولي خودش مي گويد كه از اين خبرها نيست. بعد پشت لب سبز نشده اش را مي خاراند و ادامه مي دهد: مي داني گران قيمت ترين اسباب بازي بچه هاي اينجا چيست؟ چوبي بزرگ و نازك كه با بستن اليافي كوتاه، اسبمان مي شود و با آن اسب چوبي مي تواني مردم دزك را سواري دهي و لذت ببري.

شايد هيچ وقت به دزك اين روستاي پر رمز و راز برنگرديم و آن همه ديدني و شنيدني را نبينيم. شايد هيچ وقت ديگر طوفان دشت لوت را نبينيم و همينطور طعم زندگي اينجا را تجربه نكنيم. نمي دانم شايد سالها بعد، كسي مثل من آن پسر آفتاب سوخته را نشناسد و هرگز برايشان چيزي ننويسد.
شايد گذر مسؤولين هيچ وقت به دزك نيفتد و اسب چوبي كودكان را زين نكنند.
جلال بهرنگي