هديه روز پزشك



پس از فارغ التحصيل شدن در اواسط خرداد 1380،براي مشخص كردن وضعيت طرحم به اداره تامين نيروي انساني وزارت بهداشت رفتم. پس از رويت جدول امتياز بندي مناطق كشور و اعلام نيازها، تصميم گرفتم در يكي از مناطق محروم مشغول بكار شوم تا هم به معناي واقعي خدمت به خلق كرده باشم و هم در كوتاهترين زمان طرحم را به اتمام رسانده و بتوانم در آزمون دستياري بهمن همانسال شركت كنم.با مشورت خانواده و بررسي مناطق با امتياز 5/3، قرار شد به كنارك از توابع شهرستان چابهار در استان سيستان و بلوچستان بروم.لذا به زاهدان رفته و با عنوان اين مسئله كه خانم هستم و مي خواهم در منطقه اي امن خدمت كنم توانستم محل خدمتم را كنارك تعيين كنم.اواسط تيرماه وارد كنارك شدم.شهري در ساحل درياي عمان، با يك خيابان اصلي و چند خيابان فرعي آسفالته، با كوچه هاي مفروش با شن،هوائي گرم و شرجي،خانه هايي متفاوت از نوساز و امروزي گرفته تا كپرهان ساخته شده از حصير و بدون آب و سيستم فاضلاب،ماشين هاي آخرين مدل وارداتي تا گاري هاي الاغدار،بزهاي خانگي كه به جاي علف،كاغذ و نايلون مي خورند،اندكي صاحب لنج و پولدار و اكثريتي فقير يا متوسط،اكثريتي بي سواد و ناآشنا به زبان فارسي،مردمي با زبان و پوشش مشابه پاكستاني ها،مغازه هائي كه لباس ها و كفش هاي دست دوم وارداتي از افغانستان و پاكستان را مي فروشند،خيل كودكان سرگرم بازي روي خاك كو چه ها يا كنار ساحل و دريا- كودكاني كه به علت نداشتن شنا سنامه يا مردودي از املاءو فارسي و يا بي اهميتي والدين به تحصيل از نعمت مدرسه محرومند،تعداد انگشت شمار زنان در كوچه و خيابان ها ، گروه هاي مردان كه اكثر روز در مقابل مغازه ها يا كنار ساحل روي زمين نشسته و صحبت مي كنند،صداي بلند مو سيقي هندي و پاكستاني،حداقل استفاده از صدا و سيماي جمهوري اسلامي،مراجعه گروهي و تفريح وار به پزشك و مصرف آمپول و كورتون شايع تر از نقل و نبات.

در مركز بهداشتي درماني شماره يك كنارك شروع به خدمت كردم.در بدو ورود،رياست مركز كه تكنسين علوم آزمايشگاهي بود گوشزد كردند كه پزشك طرحي همانند سربازي است كه به محض صدور فرمان،بايد آماده خدمت باشد.چون زبان برايم كاملاً نا آشنا بود با كمك دختري دبستاني،زبان بلوچي را در حدي كه بتوانم معاينه كرده و شرح حالي از بيمار بگيرم آموختم.دو هفته اول در شيفت عصر(ساعت10-2) و 50 روز بعدي به علت مسافرت تابستاني رئيس از 7 صبح الي 10شب كار مي كردم.از 7 صبح تا 2بعدازظهركارهاي اداري مركز و از 9-2شب به عنوان كشيك مركز و ساعت 10- 9شب را به عنوان اضافه كاري اجباري به جاي يك پزشك قراردادي، بيماران را ويزيت مي كردم و اين در حالي بود كه مركز، سه پزشك استخدامي براي ويزيت بيماران در شيفت صبح و يك پزشك استخدامي براي امور بهداشتي شهر و يك پزشك قراردادي براي شيفت شب داشت.

روز پزشك فرارسيد و سازمان نظام پزشكي چابهار مراسمي را در منطقه آزاد چابهار برگزار كرد.در اين مراسم به قيد قرعه به پزشكان حاضر در جلسه جوايزي اعطا شد و يك نفر به عنوان پزشك نمونه انتخاب گرديد.من كه تمام روز را بايد در مركز خدمت مي كردم و از زمان ورودم به اين شهر،از مركز درماني خارج نشده بودم به اصرار يكي از پزشكان همكار، از يكي از پزشكان شهر خواهش كردم چند ساعتي به جاي من حضور يابد تا بتوانم در اين جلسه شركت كنم.بر حسب اتفاق يكي از برندگان جوايز،من بودم.

بعد از بازگشت رئيس مركز،اوضاع كمي بهتر شد يعني علاوه بر شيفت هاي روزهاي تعطيل و ساعت 10-9هر شب و جانشين اجباري پزشك غايب،روزانه يك شيفت كار مي كردم. پزشكان استخدامي با عنوان كردن اين مطلب كه طرحي هستي و 120ساعت اضافه كارميگري،نصف شيفت هاي ايام تعطيل را به من تحميل كردند و من هم چون قوانين را نمي دانستم پذيرفتم.بعد از 5/3ماه اولين حقوقم را در پايان مهرماه دريافت كردم در حاليكه فقط اضافه كاري 2ماه به حسابم واريز شده بود.وقتي علت را جويا شدم گفتند تا حكم حقوقي برسد هيچ گونه اضافه كاري تعلق نمي گيرد و چون حكم شما دير رسيده چيزي به شما تعلق نمي گيرد،اين در حالي بود كه بالغ بر پانصد ساعت در 5/2ماه تابستان اضافه كار كرده بودم.كم كاري و كوتاهي ديگران باعث ضرري شد كه اعتراض به آن به جز بروز يكسري مشكلات فايده اي نداشت.با انتقال دو پزشك استخدامي به مناطق ديگر،مسؤوليت امور بهداشتي به عهده من گذاشته شد و اين در حالي بود كه هيچ سند و مدركي از وضعيت بيماران نيازمند به پيگيري ، در مركز وجود نداشت به جز چند پرونده بيمار مبتلا به سل كه دست و پا شكسته نظارت شده بودند عليرغم اين كه بيش از 20سال از تاسيس مركز مي گذشت.

براي شركت در كارگاه سل كه در زاهدان برگزار مي شد دعوت شدم.كارگاه بسيار جامع و كاملي بود. پس از بازگشت از اين كارگاه با جديت تمام شروع بكار كردم تا بلكه بتوانم به و ضعيت بيماران سلي و تالاسمي كه بايد كنترل مستقيم مي شدند سرو سامان دهم.با تمام مشكلات و كار شكني ها،بالاخره پس از چند ماه توانستم تمامي بيماران را شناسائي و اطلاعات مورد نياز را ثبت و بايگاني كنم.در همين اثنا بايد آمار دانش آموزان مبتلا به كچلي و شپش را در سه ماهه اول سال تحصيلي 81-80 به مركز بهداشت چابهار اعلام مي كردم ولي چون در مركز مسؤولي براي بهداشت مدارس وجود نداشت خودم به مدارس رفته و تمامي دانش آموزان مقاطع دبستاني اعم از دختر و پسرو تمام دختران مقطع راهنمائي و دبيرستان را معاينه كردم.در صورت برخورد با هر بيماري اگر نسخه دارويي يا آزمايشگاهي لازم بود نوشتم،كودكاني را كه دچار كاهش حدت بينائي بودند براي بررسي هاي بيشتر به پزشك متخصص چابهار ارجاع دادم.از آنجائي كه بعضي از دانش آموزان،تمكن مالي براي خريد عينك نداشتند به بهزيستي و آموزش و پرورش متوسل شدم ولي به جز تعدادي كمتر از انگشتان يك دست،موفق به تهيه عينك نشدند.تعدادي عينك توسط وزارت بهداشت از تهران ارسال شده بود كه به گفته مسؤولين بهداشت مدارس چابهار،آنقدر عينك ها مسخره بودند كه آنها خجالت كشيدند به ما و دانش آموزان ارائه دهند. در جمع بچه هاي دبستاني از فوايد شانه كردن، شستن دست ها و استحمام، خواص و نحوه مسواك زدن گفتم و بعد پرسيدم:چه كسي مسواك مي زند؟ در بعضي كلاس ها هيچ دستي بالا نرفت و در بعضي ديگر تعدادي انگشت شمار.در يكي از مدارس پسرانه،مدير دبستان متوجه شد من تازه وارد هستم و به وضعيت فرهنگي شهر آشنا نيستم لذا از دانش آموزان پرسيد:چه كسي با قاشق غذا مي خورد؟و در عين شگفت زدگي من از طرح اين سوال،تازه متوجه شدم اكثريت قريب به اتفاق افراد شهر با دست غذا مي خورند و اين در حالي بود كه در مجاروت منطقه آزاد چابهار با آخرين وسايل پيشرفته روز زندگي ميكردند.

در زمستان به منظور بررسي وضعيت آگاهي دانش آموزان از بيماري هاي رايج در استان، تعدادي جزوه آموزش و يكسري تست از زاهدان فرستاده شد تا به صورت pretest وposttest برگزار گردد. لذا مجدداً خودم در بعضي از دبيرستان ها و مدارس راهنمائي دخترانه و پسرانه شهر حضور يافتم و قبل و بعد از آموزش بيماريهاي تب كريمه، كنگو، سرخك، مالاريا، وبا، حصبه، ايدز، هاري و تب مالت، امتحان گرفتم. تجربه خوبي بود چرا كه دريافتم دانش آموزان اكثراً علاقمند به يادگيري هستند ولي متاسفانه از همه نظر محرومند.

در اين زمان ماه بهمن فرارسيد و يك كلمه هم نتوانستيم درس بخوانيم.در امتحان دستياري شركت كرديم ولي پرواضح است كه دست از پا درازتر به محل خدمت بازگشتيم.

در اواخر اسفند ماه براي گرفتن آمار دانش آموزان مبتلا به كچلي و شپش در سه ماهه دوم سال تحصيلي مجدداًبه مدارس رفتم.عليرغم توزيع شامپوي ضد شپش،آمار مبتلايان (%50) كاهش نيافته بود و اين نشان دهنده فقر فاحش بهداشتي و فرهنگي شهر و از همه مهمتر كمبود شديد آب سالم و بهداشتي بود.در همين بازديدها بود كه خودم نيز به پديكولوز مبتلا شدم.از شدت خارش پشت گردنم زخم شده بودولي هيچ كس حاضر نبود سرم را نگاه كند چون فكر مي كردند خيالاتي شده ام. بالاخره بعد از يك ماه يك نفر از جان گذشته، مرا از شراين موذي رهانيد، خداوند خير دنيا و آخرت به او عطا گرداند.

سال جديد و فصل گرما رسيد.بايد مراقب بودم وبا شيوع پيدا نكند چرا كه سال قبل 12 مورد وبا در شهر گزارش شده بود كه خوشبختانه تلفاتي در اين شهر نداشت. به منظور پيشگيري از بروز بيماري هاي مثل سرخك، وبا، آبله مرغان ، سل، تالاسمي و ايدز، با همكاري يكي از كاردانهاي بهداشت خانواده مركز، شروع به آموزش تعدادي از زنان با سواد بلوچ كرديم تا بتوانيم از وجود آنان به عنوان رابطين بهداشتي بهره گيريم. تابستان رسيد و رئيس مركز به مرخصي رفت و من مجددا" از صبح تا شب درگير كار بودم.

روز پزشك فرارسيد.مراسمي در منطقه آزاد چابهار توسط سازمان نظام پزشكي چابهار برگزار گرديد.از پدرم دعوت كردم تا در اين مراسم حضور يابد.قبل از رفتن به مراسم،سراغ كمد رفتم تا حقوق ماه قبلم را برداشته و با پدرم از منطقه آزاد خريد كنم ولي در كمد كيسه خالي را يافتم فكر كردم شايد جاي ديگري گذاشته ام. چون دير مي شد به اتفاق پدرم راه افتاده و رفتيم. مراسم با تلاوت قرآن شروع شد. از متخصصان و رئيس بيمارستان چابهار توسط ارگان ها و سازمان هاي مختلف شهر، تقدير و تشكر شد و چندين جايزه به هر نفر اهدا گرديد، به طوري كه به تنهائي قادر به حمل جوايز خود نبودند.هيچ يادي از پزشكان مركز بهداشت چابهار شاغل در محروم ترين روستاهاي كشور نشد، پزشكاني كه با حداقل امكانات زندگي در بدترين وضعيت آب و هوائي با بيشترين شيوع بيماري هاي واگيردار مشغول خدمتگزاريند.

در خاتمه پزشك نمونه سال قبل، مجددا"ً به عنوان پزشك نمونه معرفي گرديد. هيچ يك از پزشكان ملاك انتخاب را نفهميدند و احتمالاً هم هرگز نخواهند فهميد. پس از بازگشت از مراسم،كل منزل را به اتفاق پدرم گشتم ولي اثري از پول نبود. چه كسي و چه زماني برده بودند نميدانم فقط مطمئن بودم غريبه اي در كار نيست و فقط كاركنان مركز مي توانند اين كار را كرده باشند. به حراست اطلاع دادم ولي جز بازديد از منزل و بررسي اوضاع و نصب چندين نرده و قفل به درب و پنجره هاي مركز، فايده ديگري نداشت. آرزو كردم اي كاش واحدي تحت عنوان" پليس 110" در درس هاي دوره كار آموزي يا كارورزي گذرانده بودم تا بلكه خودم مي توانستم دزد نابكار را شناسائي كنم.اي كاش مي دانستم و ظيفه حراست چيست ؟ يا اينكه چه كسي مسؤول رسيدگي بر اين امور مي باشد.

در اين زمان طرحم رو به اتمام بود در حالي كه هم جانشين رئيس مركز بودم و هم مسؤول امور بهداشتي و هم بايد كارهاي تسويه حسابم را انجام مي دادم و ديگر وقتي براي پيگيري ماجرا نداشتم.لذا با غمي كه هرگز از قلبم محو نمي شود با شهر كنارك و مردم دوست داشتني اش خداحافظي كرده و به زادگاهم تهران بازگشتم.غمي كه قابل وصف نيست،پاداش5/14ماه تلاش خالصانه و بي ريا براي مردمي سزاوار و لايق خدمت در منطقه اي امن با مركز بهداشتي درماني اي نا امن.

دكتر فائزه محمد دوست

نظام پزشكي

http://www.irimc.org/Nashriyeh2/farhang.htm