بلوچستان، هميشه برسرِسرنيزه زيسته است

سرودنامه ای از محمد عارف برای وطن هميشگی اش سيستان و بلوچستان

 


(به ياد علی جان آيينه و جواد جان اسديان که تا همين ساعت ها پيش از بلوچستان می گفتند. و به اسماعيل جان خويی که مرا با تمجيدهايش به نوشتن تهييج می کند. هر کس می گويد: حسادتم را تحريک می کند تا سريع بنويسم، اشتباه کرده است. پدران ادبی بزرگوارتر از اين حرف هايند. اين شعر را به او تقديم می کنم.)

نه «گجرم» (۱) نه «مغول»،
نه «شيعه ام» نه «سني»،
نه «عربم» نه «دراويدي»،
نه «بهايی ام» نه «زرتشتي»،
هم «بلوچم» و هم «سيستاني»،
هم «خراسانيم» و هم «تنها»،
هم اينم و هم آن،
هم توام، هم اويم،
هم پسر «تفنانم» و هم همخون «هيرمند» و هم همنشين «نکارم» (۲) من،
هم دختر کوچه باغهای سراوانم و هم شيرينم از آب ايرانشهر،
هم گل آلوده ترم از «سيلاب های شيله» (۳) و هم شفافترم از چشمه های «خاش»،
داغم من، داغتر از آفتابِ چابهار و وحشی تر از کوهستان های سرباز و لاشار،

«دريای بزرگم» (۴) من که به دشت سيستان می ريزم،
دغال َدَوک ِ حريص زندگي،
هوبره ی شکوهمند ِ آزادی و نهانگی ام من،
می آيم از اوج ستيغ تفتان تا دامن «دزداب»(۵)،
از«چهار راه چکنم»(۶) راه تو را می جويم،
از «شهر سوخته»(۷) و «نورآب» (۸) تا «ترش آب» (۹) و «قصرقند»(۱۰) يک ريز می خوانم:

«ازاکو من تکو،
توهين مسکه کنن!
ازاکو من تکو،
توهين مسکه کنن!» (۱۱)

شايد گرسنگي، شايد دليري، شايد ليکوی دلگير تو در «شش پيچ ِ» (۱۲) فرار،
شايد فرابالی ِ سارهای سبز در تابستان،
شايد طعم «کما» و «کلپوره» و «درمنه» (۱۳)،
شايد خيز بی ترس ِ سموری چشم در چشم افعی ِ مرگ،
و شايد جاده های تبخير شونده ی تابستان هايت هنوز مرا به خاطر داشته باشند،
که همچون ماسه های «نصرت آباد» از مرزی به مرزی روان بودم،
شايد شب هايت که بی هيچ لکه ای از دل خودِ خدا می زايند،
شايد کوچه هايت که هرگز لحظه ای در من نخوابيده اند،
شايد عشقت که نامردم خيال می کند لحظه ای در من نابود بوده است و می خواهد بنماياند که هست،]
شايد همه ی عشق هايی که انکار کرده ام تا برنگردم تا تو،
شايد تا مرگت را نبينم،
شايد تا نبينم که در خيابان هايت آتش می بارد،
در بازارهايت افيون به رايگان می بخشند تا دخترانت سفيد و سفيد و سفيد شوند تا در آفتاب ظهر تبخير شوند پسرانت عين گرد با «لوار» (۱۴) بروند بپراکنند بر سرتاسر جهان نباشند نبينند که نيست می شوی اما بدانند که نيست نمی توانی بشوی چرا که «دريای بزرگ» به دشت سيستان می ريزد هر روز هر شب هر ساعت که من اينجا نشسته ام و می نويسم تا آنچه را که تا به حال می نوشتم و نامردم ادعا می کرد نمی بيند اما کپی می کرد حالا به عنوان پسر ديوانه ات ببيند کپی کند از آن خود کند بگذارد زبان و روح و دلش را فتح کنم با من بخوابد و بيدار شود و به تو و او و ماهايی که تا به حال نامريی بودند بيانديشد و بداند که در اين جنجال خرناله ها و مرددرندی ها گويا تنها «عربده است که می ماند».

فدای تو دريای خاکی من،
ببخش که تنها با انکار عشق می توانستم مجبورشان کنم که صدای «زيبايی های تو» را بشنوند،
ببخش پدرمادر ِ رئوف من که درست نوشته می شويد در دلم،
چرا که تنها عشق شما حقيقی ست،
حتی اگر نام مرا «محمود آرف» بنويسند،
همه ی بيداری ام را مديون شب های توام،
گذشتن از دام و نباختن شطرنج با نامردمان را مديون بيشه های گرگ و خرناسه ی کفتار و گراز و مديون نعره ی پلنگ های توام،
ای آزادی رام نشدني!
بلوچستان بيدار!
سيستان هشيار!
نکار ِ محبوب و به انکار و دروغ و زنج ِ نامردمی آلوده!
راين پدر!
ايمان داشته باشيد که يوسف های راستينتان به آغوشتان باز خواهند گشت!
سربلند و زيباتر از راستي،
و زيباتر شده به آفتاب بلوچستان.

 

 


۱- همان قجر يا قاجاری ست. اغلب بيگانه ای را قجر خطاب می کنند که زورگو و جنايت پيشه باشد.
۲- رودخانه ی شهر اشتوتگارت.
۳- سيل برگردانی بين زاهدان و زابل.
۴- دريای باز چابهار که ساحل ندارد و امواج بلندش به صخره ها می کوبند.
۵- نام قديمی زاهدان است. شايد چون راهزانان دور قناتش گرد می آمدند و شايد چون آب را می دزدد بسکه تشنه است خاکش.
۶- چهاراه مرکز زاهدان. عصرهای تابستان همه دور هم جمع می شدند و اختلاط می کردند. و تصميم می گرفتند با اين شب بلند تابستان که از شرق شهر فرود می آمد چه کنند.
۷- شهری باستانی با تاريخی هفت هزار ساله در نزديکی زابل.
۸- همان هيرمند است و برای سيستانی ها معنی نور و روشنی و خوشبختی را دارد.
۹- روستايی در نزديکی خاش.
۱۰- شهری در جنوب بلوچستان.
۱۱- ليکويی (ترانه اي) بلوچی ست به اين معني: مشک می زنم / باشد که کره ای بدهد فراوان.
۱۲- دره ای بين زاهدان و پاکستان که راه عبور فراريان و قاچقچيان و محل درگيری های خونين است.
۱۳- هر سه گياهانی خوراکی و دارويی و بسياز معطر.
۱۴- بادهای موسمی داغ و ۱۲۰ روزه ی سيستان.