نی ناله های اسپيدز

 

با وجودی سراسر درد و غم هفته میراث فرهنگی را به شما تبریک عرض می کنم

شادم از اینکه از نژاد آريا یيم

و درد و غم برای اینکه کم لطفی و بی مهری عزیزانی که مقصر خودشان نیستند بلکه آگاهی هایشان مقصر هستند

کاش مرا می شناختید. گیل گمش از بین النهرین امد به ایران به اسپیدز با ذوق و شوق تمام برای اینکه جاودانه و ماندگار بماند زیرا میدانست روزی روزگاری بین النهرین از ایران جدا می شود و او می خواست به ایران تعلق داشته باشم زیرا ایران مهد پاکان است مهد ایزد بانوست که گیل گمش را با تمام پاکی ونا پاکی هایش محو خوبیهایش کرد و شاید او را به ایزدی کوچک پاک مبدل کرد(شاید نه اینگونه بود که زاییده خیال عرشیاست) چون شما که شاید کمتر از من بدانید . ایران من وشما از همان قدیم ایرانی زیبا مقتدر وبی همتا بود سرزمین پاک کوروش عادل(یا به گفته قران بنا به تفسیر برخی مفسران همان ذوالقرنین)آرش و سیاوش سرزمین پاک اهورامزدا از همان قدیم ایران وایرانی از اهریمن بدشان می آمد.

هیس لحظه ای سکوت صدائی می آید صدایی آشنا و غریب صدایی حاکی از دلی بسیار خونین

وای که دلم گرفت این کیست هرکه هست از نسل من است اری درست است او پیر مرد دونلی ایران است سرزمین من

او شیرمحمد اسپندار است یا خدابخش نارویی بنواز ای هم وطن دلم را التیام بخش شما از نسل منید .

اینک صدای محزون فروخفته نسلی فراموش شده و مدفون در اسپیدز را پس از هزاران سال در دونلی فرزندانم شیرمحمد و خدابخش می شنوی.

فرزندم اسپندار بنواز و غصه های نیاکانت را التیام بخش

فرزندم خدابخش بنواز و دردهای هرگز نگفته نیاکانت را باقلبی خونین تر از قلب فرنگیس در داغ سیاوش بنال و ای همه فرزندان من بیاید هویت گم شده خویش را همانند آرش با دست خالی بدون اتکای به بیگانه و بافکر خود از غبار فراموشی رهای بخش .

انتظارم به سر رسید . ارش من باکمانت قلب به تاراج رفته مرا از موزه های شیشه ای بی هویت به سرزمین همیشه ماندگار اسپیدز پیوند زن.

اسپیدز:همانطور که از نامش پیداست دژسپیدیست که هیچ سیاهی و ناپاکی در آن نمی یابی

عرشیای من ای اول ناجی در عصر حاضر تو از شهر خضر می آی از پیر همیشه بیدار جاودانه از خضر نبی او که به وسعت تاریخ در چشمانش اشک غربت را فرو ریخته تا قلب زخمی مردمانی را که به جرم پاکی در پنجه های اهریمنی خون آشام فشرده شده التیام بخشد. او می داند که بر من چه گذشته از خضر بطلب رهایی رهنمودهای او التیامی باشد بر درد های بی پایان من

فرزند محبوبم سلاله شهر بانوی شهر آشوب من با نوشته هایت زخمه های قلب مرا التیام می بخشی پس بنویس بنویس و بنویس....

شاید تسکینی باشد در دل بی قرار و چشمان همیشه منتظرم

هرچند خوب می دانم تو نیز بیش از من در انتظار ناجی واقعی همان سلاله پاک بانوی شهر اشوب روم کبیری همان ناجی که خضر نبی قرنها آمدنش را در شهری به انتظار نشسته که شاید رد پایی ازاو دلش را مجنون کوههای این دیار کرده.

خضر خود شاهد است همان کودکی که در کوچه پس کوچه های مدینه او را با تمام جاودانگیش گمنام کودکیهای خود کردکه فرمود:

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که باید دیر یا زود

گذاشت و گذشت

عرشيا sj _بزمان