گزارش برنامه درياچه هامون تا كوه تفتان
هم كوپه ما دو تا خانم هستند(يكي استاد تربيتبدني دانشگاه كرمان و يكي هم دانشجو) و دو نفر آقا(هر دو پرسنل شركت الماسه ساز). چند ساعتي از وقتمون صرف بحثهاي سياسي و مسائل هستهاي ميشه
. بعد با هم ميريم شام ميخوريم. بعد از شام هم تا كرمان ميگيريم ميخوابيم. قطار نهايتاً با دو ساعت تأخير ساعت 8 صبح ميرسه كرمان. پياده كه ميشيم تازه ميبينيم چقدر دختر و پسر كوله به پشت تو قطار هم سفر ما بودن كه نميدونستيم. اكثرشون از موسسه طبيعتگردي كلوت هستن و ميخوان برن كلوت. ما سريع ميريم ترمينال كرمان و سوار اتوبوس ميشيم به مقصد زاهدان. ساعت 10صبح اتوبوس راه ميفته و ساعت 6 بعد از ظهر ميرسيم زاهدان. از همونجا هم سوار اتوبوس زابل ميشيم. اتوبوسي كه ما سوار ميشيم يه ولوو صفر هست كه 2 روزه تحويل گرفتنش. جالبه بدونين همه اتوبوسهاي بين زاهدان و زابل ولوو مدل بالا هستن و اينكه قصد اصليشون جابجايي مسافر نيست. همشون به كار قاچاق مشغول هستن. كرايهاش هم خيلي ارزونه، هزار تومن براي دويست كيلومترراه! حتي با دو سه تا مسافر هم ميرن. در ظاهر امر كه قاچاق سوخت ميكنن و مسافر رو هم واسه سرگرمي و اينكه بهشون شك نكنن سوار ميكنن. با يكي از رانندهها كه صحبت كرديم ميگفت ماهي ده ميليون تومن از بابت قاچاق سوخت در مياره! به جز اتوبوسها اكثر سواريها هم به همين كار مشغولن. البته حق حساب پليسراه و مرصاد رو هم ميدن! كه در اين مورد در ادامه چيزهاي جالبي واستون خواهم گفت. خلاصه ساعت 6 راه افتاديم و 2 ساعت بعد رسيديم به شهر سوخته(شهر سوخته در 55 كيلومتري زابل هست) و همونجا پياده شديم. راننده و چندتا از مسافرا ميخواستن ما رو از پياده شدن تو اونجا منصرف كنن. خيلي تأكيد ميكردن كه اينجا جن داره و شب خطرناكه. جلوتر كه رفتيم ديديم 2 نفر جلوي در اونجا تو تاريكي شب دارن ما رو نظاره ميكنن. رفتيم سلام و احوالپرسي كرديم. يكي اسمش محمدعلي هست و يكي مهدي. هر دو نگهبان شهر سوخته هستن. ازشون اجازه ميگيريم كه همونجا چادر بزنيم. بعد باهاشون در مورد جن صحبت ميكنيم و حرفهايي كه تو اتوبوس به ما زدن. مهدي حرفاشونو تأييد ميكنه و ميگه آره راست ميگن اينجا جن زياده و من خودم ديدمشون! صبح زود بيدار ميشيم و با اجازه آقاي محمد علي يكي دو ساعتي رو تو شهر سوخته سپري ميكنيم(از كاخ شهر سوخته، ميدان مسكوني، كارگاههاي صنعتي، بناهاي يادمان و قبرستان شهر سوخته بازديد ميكنيم). وقتي اونجا باشيد كلي تأسف ميخوريد كه چقدر يه ملت به قديميترين آثار باستاني خودش كم بها ميدن و بيتفاون. بعد از بازديد شهر سوخته با آقا محمد صحبت ميكنيم و ميگيم ميخوايم بريم نقش رستم رو هم ببينيم و بعد از اونجا بريم درياچه هامون و كوهخواجه. ميگه شما نميتونيد همينطور راه بيافتيد تو كوير و واسه خودتون اين ور و اونور بريد! اينجا اصليترين منطقه ترانزيت مواد مخدر هست و اگه مرصاد شما رو بگيره پدرتونرو در مياره. ميگه اگه شما رو بگيرن حتي اجازه نميدن كه واسشون توضيح بديد كه واسه چي اينجا اومديد. خلاصه از خيرش ميگذريم. ميريم سر جاده تا سوار يه ماشين بشيم بريم زابل و از اونجا بريم درياچه هامون. يه ساعتي كنار جاده وا ميايستيم ولي كسي ما رو سوار نميكنه، حتي معدود اتوبوسهايي كه از اونجا رد ميشن هم سوارمون نميكنن(امروز عاشوراست). خلاصه از واستادن خسته ميشيم و تصميم ميگريم بريم پاسگاه حفاظت از ميراث فرهنگي كه سه كيلوتري اونجاست، شايد اونجا ما رو سوار كنن. تو راه گشت پليسراه به ما گير ميده و بعد كه واسشون توضيح ميديم ميگن كه كسي شما رو اينحا سوار نميكنه و بهتره بريد امروز رو تو همون شهر سوخته بگيريد بخوابيد و فردا بريد زابل! ميگيم خسته نباشيد پس شما چيكاره هستيد، يه كمكي به ما بكنيد و به يكي از ماشينها سفارش كنيد ما رو سوار كنه. ميبينيم خودشون هم از اينكار واهمه دارن. خلاصه ميرن و ما هم راه خودمون رو ادامه ميديم. ميرسيم به پاسگاه و ازشون كمك ميخوايم. بالاخره يكيشون ميگه صبر كن الان كارتون رو راه ميندازم. بعد ميره كنار جاده و به يه تويوتا دوكابين كه داره از اونجا رد ميشه دست تكون ميده و اونم واميسته و ازش ميخواد ما رو هم تا زابل ببره، ما هم كلي خوشحال ميشيم و ازش تشكر ميكنيم و سريع ميپريم پشت تويوتا(اونم داره سوخت قاچاق ميكنه!) ميرسيم زابل و از اونجا با يه سواري ميريم كوه خواجه كه وسط درياچه هامون هست. اونجا كه ميرسيم ميبينيم درياچه كاملاً خشك شده(8 ساله كه درياچه خشك شده) از راننده ميپرسيم ما شنيده بوديم درياچه امسال دوباره تشكيل شده ، پس چه جوريه؟ ميگه امسال يه مقداري آب اومد ولي دوباره خشك شد. خلاصه تنها چيزي هم كه منطقه زابل بهش مينازيد و به نوعي محل ارتزاق افراد منطقه بوده از بين رفته. در مسير جادهاي كه به سمت كوه خواجه ميره با تابلوهاي شيلات و صيادي و همچنين با قايقهاي زيادي برخورد ميكنيد كه نشان از اينه كه روزگاري ماهيگيري اينجا فعال بوده و عدهاي شغلشون ماهيگيري بوده. ولي الان ديگه هيچ چي نمونده. واقعاً محروميت از همه جاي سيستان و بلوچستان ميباره. نه كشاورزي هست نه صنعتي و نه چيزي كه جوونها بهش مشغول بشن. وقتي آدم اينا رو ميبينه بهشون حق ميده كه به قاچاق مواد مخدر يا هرچيز ديگه اقدام كنن. واسه اينكه چارهاي ندارن، خب چيكار كنن؟ آخرش بايد بتونن دو لقمه نون در بيارن يا نه؟ وقتي آدم تو تهرانه نميتونه اين چيزا رو درك كنه، بايد خودتون بريد و با چشمهاي خودتون ببينيد تا بفهميد چي دارم ميگم. نميدونيد در اين سالها چه بيعدالتي در تسهيم بودجه كشور انجام شده. با خودم ميگم كجايي كوروش! تا ببيني سيستان تو كه روزگاري انبار غلات ايران بوده حالا از قوت خودش هم عاجز شده. خلاصه ميريم بالاي كوه خواجه و ناهار رو هم اونجا ميخوريم. يه سري هم ميزنيم به زيارتگاه خواجه كه بالاي كوه هست و مكان مقدسي براي مردم اونجا محسوب ميشه. پايگاه نيروي هوايي هم بالاي كوه قرار داره. از بالاي كوه خواجه تمام دشت تا افق زير پاي شماست. با افراد محلي كه صحبت ميكنيم ميگن تنها تو درياچه هامون صابري كه نزديك مرز افغانستان هست آب مقداري مونده. از بالاي كوه ميبينيم يه گله بز و گوسفند داره از دشت رد ميشه به علي ميگم بريم پيششون. نيم ساعتي طول ميكشه تا از كوه سرازير بشيم و برسيم به گله. چوپان گله يه پسره به اسم احمد. يه كم با حاش گپ ميزنيم و در مورد منطقه ازش اطلاعت ميگيريم. يه مقدار به ما مشكوكه كه اونجا چيكار ميكنيم و دنبال چي هستيم. با اينكه دشت خشكه ولي با اينحال خيلي زيباست. مطمناً اگه درياچه خشك نشده بود زيبايي اينجا چند برابر ميشد. با علي در مورد ادامه برنامه صحبت ميكنم. من پيشنهاد ميكنم كه تا درياچه هامون صابري بريم و اگه شد يه سر هم بريم تا كنار مرز افغانستان و اگه تونستيم از پاسگاه مرزي اجازه بگيريم يه سر هم افغانستان بريم ، اما علي نظرش اينه كه برگرديم بريم كوه تفتان(كوه تفتان پايين زاهدان و 30 كيلوتري شهر خاش هست). در نهايت تصميم ميگيريم بريم تفتان. كوه خواجه رو دور ميزنيم و ميرسيم ابتداي جاده آسفالته و اونجا يه تويوتا گذري ما رو سوار ميكنه و تا شهرك علياكبر ميبره. اونجا هم آقا حسين كه تو تويوتا هم همسفر ما بود كمك ميكنه و به يه مينيبوس كه از روستا ميخواد به زابل بره سفارش ميكنه تا ما رو هم ببره. مسافرين مينيبوس چند تا دخترن از همون روستا كه ميخوان برن شهر! خيلي محجوب و خيلي خجالتي(كلاً منطقه سيستان و بلوچستان مردسالاري حاكمه).ساعت 7:30 بعد از ظهر هست كه ميرسيم زابل و دوباره سوار يه ولوو ميشيم و ساعت 10 شب ميرسيم زاهدان. هيچ اتوبوسي به سمت خاش حركت نميكنه. چارهاي نداريم يه تاكسي ميگيريم و ميريم دروازه خاش تا با سواري بريم. فقط يه سواري هست كه ميره خاش، 3 تا مسافر هم توش نشستند. اولش نميخواستيم سوار شيم. رانندش ميگه به جز من ديگه ماشيني خاش نميره و من آخرين سرويس هستم و ديگه ماشين گيرتون نمياد اين وقت شب. راننده اسمش نادر هست(بلوچه و سني). ميگه تازه اين وقت شب خوب نيست بريد سمت تفتان. خواستيد با من بياييد بريم خونه ما و من خودم صبح شما رو ميبرم تفتان. من هم قبول ميكنم! البته علي راضي نيست و ميگه نبايد قبول ميكردي. خلاصه ما شب ميريم خونه آقا نادر. دو تا دختر 5 و 7 ساله داره و يه پسر 3 ساله. آقا نادر داماد خان حاج محمد كرد هست(جالبه بدونيد اين حاج محمد خان كرد 4 تا زن گرفته و حدود 40 تا بچه داره كه 30 تاش دخترن! و از يكي از خانهاي بزرگ طايفه تمنداني محسوب ميشه). روي در خونشون آثار گلوله هست از آقا نادر كه ميپرسيم ميگه با يكي دعوا كرده بوديم و اونا هم شب به خونه ما حمله كردن و خونه رو به گلوله بستن. تقريبا ميشه گفت اكثر بلوچها مسلح هستن و تو خونشون حداقل يه كلاشينكف پيدا ميشه(سئوال كه كرديم گفتن قيمت كلت كمري حدود 60 هزار تومن هست و كلاشينكف 200 تا 300 هزار تومن، خلاصه اگه خواستيد اسلحه بخريد حواستون جمع باشه تا بهتون نندازن!) شب خيلي خوب خوابيديم و صبح بعد از صبحانه راه افتاديم و رفتيم تفتان. چهار ساعت طول كشيد تا برسيم به پناهگاه(پناهگاه بخاري گازي داره!!!) تو راه گروه كوهنوردي دانشجويان دانشگاه آزاد بجنورد رو ميبينيم كه به راهنمايي حميدرضا قرائي اومده بودن تفتان و داشتنن برميگشتن. يه گپي باهاش ميزنيم و شماره تماسش رو هم ميگيريم تا سال بعد با هم بريم سمت يمانداغ كه ميگه فوقالعاده زيباست و اطرافش جنگل بلوطه. تو پناهگاه چند نفر بلوچ بيشتر نيستن(جواد، ميلاد، امين، ايمان و شهاب). خيلي بچههاي خونگرمي هستن و خيلي زود با هم صميمي ميشيم و ميريم پيش اونا. عصر چند نفر ديگه هم به ما اضافه ميشن. شب رو تو پناهگاه ميخوابيم. صبح چند تا از بچه ها ميرن قله(علي هم باهاشون رفت) ولي من نرفتم چون كلاً قلهنوردي رو ترك كردم. ظهر به همراه دوستاي جديدمون ميگرديم پايين. نزديكهاي قرارگاه كه رسيديم ميبينيم چند نفر كنار رودخونه نشستن دور آتيش، از دور بهشون دست تكون ميديم يكي برميگرده و بلند داد زد بفرماييد ترياك! چه آدمهاي مهموننوازي! پايين كه ميرسيم ميريم پيش آقا رحيم و آقا يونس كه از بوميهاي اونجا هستن و مسافرخونه و سوپرماركت هم دارن و از آشناهاي دوستاي جديد بلوچي ما هستن. ناهار اونجا ميخوريم و بعد با يه تويوتا ميريم اول جاده خاش به زاهدان. يكي دوساعت اونجا ميايستيم ولي هيچ ماشيني ما رو سوار نميكنه. ديگه هوا تاريك شده. در نهايت زنگ ميزنيم به آقا نادر و ازش ميخوايم دو تا سواري بفرسته كه ما رو ببره زاهدان. اون هم دستش درد نكه دو تا سواري فرستاد و رفتيم زاهدان. راننده خودش قاچاقچي بود. ميگفت هر چي بخوايد ميتونم براتون تهيه كنم از اسلحه و مواد گرفته تا هرچي دلتون بخواد! بعد برگشت گفت الان هم دارم ميرم خونه يكي از دوستام ترياك بكشيم اگه دوست داريد با هم بريم! جالبه كه واقعاً از روي مهماننوازي تعارف ميكرد. زاهدان كه رسيديم رفتيم خونه جواد(يكي از همين دوستاي جديد بلوچيمون). جداً بلوچها خيلي مهماننواز هستن و بيمنت ميبخشند. صبح به همراه جواد ميريم يه دوري تو چهارراه رسولي ميزنيم كه محل فروش اجناس دست دوم بويژه لباس و كفشهاي خارجي هست. هر كدوم يه كفش ميخريم. شما با 15000 تومن ميتونيد اونجا يه كفش كوهنوردي خيلي خوب بخريد. ساعت 11 بود و وقت برگشتن. ما براي ساعت 5 بعد از ظهر بليط قطار داشتيم و مجبور بوديم سريع حركت كنيم. رفتيم ترمينال كه با ماشينهاي سواري بريم كرمان ولي ديديم فقط اونا دربستي ميرن و 60 هزار تومن هم كرايش هست. بيخيال اونا شديم. رفتيم پليس راه زاهدان و اونجا سوار سواريهاي بم شديم. راننده زير پاي مسافرا و هم صندق عقب كيسه برنج گذاشته. ميپرسيم اينا چيه؟ برميگرده به شوخي ميگه اينا مواده! چارهاي نداريم مجبوريم سوار بشيم و الا به قطار نميرسيم. بين زاهدان و بم دو تا گشت بينراهي هست. در گشت اول يكي از مأمورها مياد بازرسي ميكنه و كيسهها رو ميبينه ميگه اينا چين؟ راننده ميگه برنجه. ميگه چندتاست؟ ميگه 6 تا. ميگه برو! از راننده ميپرسيم يعني چي؟؟ ميگه ماهي يه چيزي بهشون ميديم! ميگيم چقدر؟ ميگه حدوداً 15 تا 20 هزار تومن. بعد ميرسيم گشت دوم. مأمور مياد بازرسي ميكنه و برنجها رو ميبينه. به راننده ميگه ماشين رو بزن كنار. چند دقيقهاي طول ميكشه بعد راننده مياد و راه ميفته. ميگيم چي شد؟ ميگه اين يكي سهمش رو نقدي ميگيره و مثل قبلي كاري به حق ماهانه نداره!! خلاصه سرمون يه كم سوت ميكشه. ياد سريال برره ميافتيم. واقعا اين مهران مديري گل كاشته! نزديكهاي پليسراه بم كيسههاي برنج رو تحويل يه مغازه ميده. همونجا دو مسافر ديگه هم سوار ميكنه و ميشيم 5 نفر. همون دو نفر جلو ميشينن. راننده بهشون ميگه گه جريمم كردن شما بايد پولشو بديدها. به پليس راه كه ميرسيم راننده يه كم مكث ميكنه و وقتي ميبينه سر مأمور گرمه ميندازه تو خط ويژه كه مخصوص تردد ماشينهاي خود پليس هست و با سرعت فرار ميكنه. مأموره ميبينه و تا ميخواد به خودش بجنبه ما در ميريم! بهش ميگم الان ميان دنبالت و پدرت رو در ميارن كه؟ ميگه نميان ديگه تموم شد! ميرسيم بم و از اونجا هم دوباره با سواري به سمت كرمان حركت ميكنيم. بازرسيهاي ميان بم و كرمان شديدتر هست(3 تا ايست گشت و بازرسي دارن). شما نميدونيد مسافريني مثل ما چه نعمتي هستن واسه سواريها. چون كمتر بهشون شك ميكنن. واسه همين ماشينهايي كه به سمت كرمان ميرن حاضرن با حداقل كرايه چند نفر مسافر رو سوار كنن تا بتونن راحت عبور كنن. در مورد ما هم همينطور شد و ماشيني كه ما سوار شديم تو هيچ كدوم از گشتيها بازرسي نكردن و چه شانسي آورديم. يعني اگه حتي تو يكي از گشتها ميخواستن ما رو بگردن ديگه ممكن بود به قطار نرسيم. جالبه كه دقيقاً 5 دقيقه قبل از حركت قطار رسيديم راهآهن كرمان(به ياد كارتون دور دنيا در 80 روز افتادم كه مثل ما در لحظات آخر ميرسيدن به قطار). از زاهدان كه راه افتاديم تا كرمان چيزي نخورده بوديم. واسه همين به محض رسيدن به قطار بساط ناهار رو پهن ميكنيم تو كوپه. بعدش هم يكي دوساعتي هم صرف صحبت با هم كوپهايها و بازي شطرنج سپري ميشه. ساعت 9 شب هم ميگيريم ميخوابيم تا تهران. جاي همتون خالي. اين سفرمون واقعاً خيلي برامون پر هيجان و آموزنده بود. و تجربيات خيلي ارزشمندي نصيبمون شد. واقعاً وقتي شما ميريد گوشههاي مختلف ايران و زندگيهاي مختلف رو ميبينيد نگاهتون به زندگي و اطرافتون خيلي عوض ميشه و خيلي از چيزهايي كه قبلاً واستون مهم بوده ميبينيد كه ديگه براتون ارزشي نداره يا بالعكس. احساس ميكنيد ديگه نبايد زياد دل به تعلقات زندگي دنيا ببنديد و باورتون ميشه كه با حداقل چيزها هم ميتونيد خيلي خوشبخت باشيد و بدون دغدغه زنگي كنيد و زياد حرص نخوريد.