به مناسبت سومین سالگرد ویرانی بم

اشکی برای بم

علی فکری

 

دوشنبه ١٣ آذر ١٣٨٥

سال‌ها از آن روز بارانی می‌گذرد. روزی که هرگز فکر نمی‌‌کردم سرنوشت مرا دگرگون کند. روز دلگیری بود آن روز. باران یک لحظه قطع نمی‌شد. بی‌وقفه می‌بارید و می‌بارید. انگار که می‌خواست تمامی یخ‌های زمستانی را با خود ببرد. آن روز پس از پایان کار وقتی که می‌خواستم محل کارم را ترک کنم، نادر را دیدم که شتابان از پله‌ها بالا می‌آید. سخت هیجانزده بود. هیچگاه او را این چنین خوشحال ندیده بودم. پرسیدم چیه، امروز طور دیگری بنظر می‌رسی؟ با شادی جواب داد خبر‌های خوبی برایت دارم. بچه‌ها پیک فرستاده و از ما خواستند تا هرچه زودتر ایران را ترک کنیم. با شنیدن این خبر نوری از خوشحالی در دل من طلوع کرد. پس از کشف مکالمات تلفونی ارتباط ما با آنان قطع شده بود. چند روزی بود که خود را در خطر احساس می‌کردیم. پیکان سفید رنگی با دو سرنشین هرروز در اطراف شرکت پرسه می‌زد. هرچند که آنان تا کنون مزاحمتی برای من ایجاد نکرده بودند اما حرکات آنان مشکوک بنظر می‌رسید. نادر نیز از پیرامون خود خبرهای مشابهی داده بود. هر دو ما نگران بودیم، که ممکن است تماس‌های ما نیز لو رفته باشند. دریافت این خبر در آن شرایط بهترین هدیه برای ما بود. فردای همان روز با درنظر گرفتن ملاحظات امنیتی، همراه با پیک از بم خارج شدیم. وقتی که خیابان‌های زادگاه مان را پشت سر می‌گذاشتیم، هیچ یک از ما گمان نمی‌‌کرد که سفری طولانی پیش رو داشته باشیم. هر دو ما بر این باور بودیم که به زودی با دستی پر باز خواهیم گشت. سال‌ها گذشت و ما بتدریج دریافتیم که باید مسافر غربت ماند. سفر بسیار طولانیتر از آن شد که ما می‌پنداشتیم. دست پری هم در کار نیست. هر یک از ما راهی را در پیش گرفت و کوشید تا به زندگی خود معنای تازه ایی ببخشد. اما نمی‌‌دانم چرا امروز خلا نبودن در زادگاه را بیش از همیشه احساس می‌کنم. دلتنگی چیزی نبوده که مرا در این سفر هرگز رها کرده باشد. اما امروز چهره دیگری را از خود نشان می‌دهد. چهره ایی که شناخت آن برایم مشکل شده است. بچه‌ها در حال و هوای کریسمس به سر می‌برند و خود را آماده برپایی مراسم آن می‌کنند. من نیز باید مانند سال‌های پیش وانمود کنم که از رسیدن کریسمس خوشحالم. اما بیتابی روز‌های اخیر آن چنان بر من چیره گشته که دیگر قادر به وانمود کردن چیزی نیستم. از خودم می‌پرسم پس ازاین همه سال که از قربت نشینی ما گذشت، سبب شدت بیتابی کنونی چیست؟ پرسشی که هنوز هیچ پاسخی برای آن پیدا نکرده ام. این روز‌ها همسرم هم اصرار عجیبی دارد تا با خانواده‌ام در ایران تماس بگیرم. نمی‌‌دانم سبب اصرارش چیست؟ شاید بیتابی من،درونم را برایش آشکار کرده. بیتابی که هرگز نخواستم با کسی از آن سخن بگویم، حتی با او. شاید هم می‌خواهد بر دلتنگی‌های خودش غلبه کند. سال‌هاس که دیدار سرزمینش به آرزویی دست نایافتنی برایش تبدیل گشته است. هر چه می‌گوید، زیر بار تماس نمی‌‌روم و هر بار به بهانه ایی آن را به فردا موکول می‌کنم. نمی‌‌دانم چرا از زنگ زدن می‌ترسم. شاید هراسم از این است که طاقت شنیدن اخبار بد را نداشته باشم. پدرم سخت مریض است و قادر به برخاستن از جای خود نیست. مادر را هم غم روزگار پیرتر از آن کرده که بتوان فردایی برای او تصور کرد. می‌ترسم یک خبر بد حالم را منقلب تر از آن چه که هست کرده و مراسم کریسمس بچه‌ها را بر هم بزند.

شب کریسمس از راه می‌رسد و با خود تنهایی را می‌آورد. در چنین ایامی که بومی‌ها دور یک دیگر جمع می‌گردند غربت نشینان غم دوری از زادگاه خویش را بیشتر احساس می‌کنند. امروز صبح بانو که تنها هفت هشت سال سن دارد نیز دلتنگ شده بود. وقتی که بیدار شدم دیدم که همسرم غمگین گوشه ایی نشسته است. خنده ایی زوری سر دادم و پرسیدم مگر کشتی‌هایت غرق شده؟ با اشک در چشمانش که جاری بود، جواب داد از بانو بپرس. به اطاق بانو رفتم. هیچگاه او را این چنین پژمرده ندیده بودم. در بغلش گرفته و پرسیدم، چی شده دخترم؟ مرا پس زد و گفت چرا ما باید شب کریسمس تنها در خانه باشیم؟ من هم می‌خواهم به خانه پدربزرگ بروم و مانند بچه‌های دیگر از آنان کادو بگیرم. حرفش مانند پتکی بر سرم فرود آمد. اما چه جوابی داشتم برایش. ناچار نوازشش کردم و گفتم به زودی می‌فرستمت پیش آنان. قولی که می‌دانستم عمل کردن به آن در شرایط کنونی ممکن نیست. اکنون او و خواهر کوچکترش را می‌بینم که با خوشحالی هدیه‌های خود را باز می‌کنند. گلی هم میز را آماده کرده و می‌گوید خوب بچه‌ها حالا بنشینید و غذا بخوریم. خوراکی مخصوص کریسمس برایتان درست کردم.

روز کسل کننده کریسمس بر همه جا سایه افکنده است. روزی سرد و برفی که غربت ما را دوباره به یادمان می‌آورد. سرانجام تصمیم می‌گیرم تا به خانه پدری زنگی بزنم. شاید این تماس بتواند کمی دلهره‌هایم را کاهش دهد. صدای آرامبخش مادر را از آن سوی خط می‌شنوم که مانند همیشه قربان و صدقه‌ام می‌رود. خوشحال می‌شوم که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است. همه آنجا جمع شده‌اند. گویی که آنان بجای ما کریسمس را برگذار می‌کنند. پس از اتمام تلفن انگار که بار سنگینی را از دوشم برداشته‌اند. دیگر به چیزی فکر نمی‌‌کنم. مانند همیشه نگاهی به اخبار در اینترنت می‌اندازم و سپس به سمت تخت می‌روم تا دراز بکشم. آرام به خواب می‌روم و دیگر هیچ خبری از بیقراری شب‌های پیش نیست.

گلی بالای سرم می‌آید و با صدایی مهربان بیدارم می‌کند. ساعت یازده صبح است، نمی‌‌خواهی برخیزی؟ با تعجب به او نگاه می‌کنم و می‌پرسم یعنی من این همه خوابیده‌ام؟ از جایم بلند می‌شوم و سوی میز صبحانه می‌روم . مانند همیشه یک فنجان قهوه برای خودم می‌ریزم و روی صندلی می‌نشینم. می‌خواهم جرعه ایی از آن را بنوشم، اما صدای زنگ تلفن مرا از نوشیدن باز می‌دارد. صدای لرزان احمد دوست سال‌های دور را از آن سوی خط می‌شنوم که پس از سلام و احوال پرسی کوتاه خود می‌پرسد چه خبر از بم داری؟ در پاسخ به او خونسرد می‌گویم، اتفاقا دیشب با آنجا تماس داشتم. ظاهرا که همه چیز خوب بود. مکثی می‌کند و می‌پرسد پس، از زلزله امروز خبری نداری؟ دیگر تنها واژه زلزله هست که شنیده می‌شود. با سرعت خودم را به کامپیوتر می‌رسانم تا ببینم رادیو فردا چه خبر دارد. همزمان گوشی را برداشته و شماره می‌گیرم. با هر خبری که از رادیو می‌شنوم بخش دیگری از گذشته خود را ویران شده می‌یابم. گذشته ایی که در تمام این سال‌ها با آن زندگی کرده ام. هرگاه که از غربت خسته می‌شدم و غمش بر دلم سنگینی می‌کرد به خیال پناه می‌بردم و خود را در آنجا می‌یافتم. اما اکنون دگر در خیال هم قادر به پرواز نیستم. هر لحظه دلشوره‌هایم بیشتر می‌گردد. اکنون جز رقص مرگ را نمی‌‌توان بر صفحه تلویزیون دید. صدای ناله مردم مصیبت زده مرا به آنجا می‌کشاند. از این که قادر نیستم به کمک آنان بشتابم، از خودم منزجر می‌گردم. هیچگاه خود را این چنین ناتوان نیافته بودم. با رسیدن غروب امیدم را نسبت به برقراری پیوند تلفنی از دست می‌دهم. انگار که چاره ایی جز باور این حقیقت دردناک نیست. باید بپذیرم که همه چیز ویران گشته و همه رفته‌اند. اشک در چشمانم حلقه زده اما توان جاری شدن بر گونه‌هایم را ندارد. بانو و بهار در دو سویم نشسته و دست‌های کوچکشان را دور گردنم حلقه می‌کنند. بانو با صدایی بغض آلود می‌پرسد، پس دیگر به خانه پدربزرگ نخواهم رفت؟ پرسشی که سخت حالم را منقلب می‌کند. خانه دور سرم می‌چرخد. به کمک گلی خودم را به دستشویی می‌رسانم. بتدریج سر و کله دوستان پیدا می‌شود. در سالن دگر جایی برای نشستن پیدا نمی‌‌شود در این همه سال چنین جمعیتی به خانه ما نیامده بود. گویی که همه می‌خواهند، غم ما را با خود تقسیم کنند. صدای زنگ تلفن نیز یک لحظه قطع نمی‌شود. خبرنگاران رسانه‌های فارسی و نروژی یکی پس از دیگری تماس می‌گیرند و می‌خواهند ماجرا را از زبان یکی از مصیبت زدگان زلزله بازتاب دهند.

شب از نیمه گذشته است. دوستان همه جز یکی دو نفر به خانه‌هایشان برگشته‌اند. نادر که خود را از راه دور به ما رسانده است روبرویم ماتم زده با چشمانی اشک آلود نشسته و به من نگاه می‌کند. این نگاه هنوز هم با من آشناست. سرگذشت مشترکمان را می‌توانم در چشمانش بخوانم. سیاستمداران را بر صفحه تلویزیون مشاهده می‌کنم که یکی پس از دیگری مانند همیشه در غم ما فریب می‌بارند. اکنون به خرابه‌هایی می‌نگرم که گذشته مرا زیر خود مدفون کرده‌اند. دیگر نمی‌‌توان از سرما گریخت و در خیال به تیغ آفتاب کویر پناه برد. دیگر بوی خوش زهره همسفر دوران نوجوانی‌ایم به مشام نمی‌‌رسد. حال از مدرسه‌ایی هم که نگذاشته بودند در آن درس را به اتمام برسانم ، دیگر اثری نیست. اکنون دگر نه خنده بچگانه اشکان مانده است بجا. نه صدای آرامبخش مادر. دیشب با همه وداع کرده بودم جز پدر. چرا که بیمار بود و طاقت شنیدن صدای گریه اش را نداشتم. اکنون مرتب پدر را پیش چشم خود می‌بینم که می‌پرسد چرا با من خدا حافظی نکردی؟ صدای مادر هم چنان در گوشم تکرار می‌گردد که می‌گوید، می‌خواستم یک بار دیگر در آغوشت بکشم. سرانجام با زور قرص‌های آرامبخش و با همین تخیلات به خواب می‌روم.

سال تازه از راه می‌رسد. همهمه شادی گوش شهر را پر کرده است. بانو را که کمی بزرگ‌تر است با دوستانش برای فشفشه بازی، بیرون از خانه فرستادیم. اما بهار هم چنان با شیطنت‌هایش سالن را بر هم می‌زند. جامی از شراب سرخ را پر کرده و پیش روی خودم می‌گذارم. به شراب قرمز نگاه می‌کنم و با دلتنگی‌هایم این همدم دیرین همسخن می‌شوم. از او می‌پرسم دگر چه می‌خواهی در جان من؟ دگر چیزی نمانده تا دلم برای آن تنگ شود. سیگاری را آتش می‌زنم و دوباره از همسخنم می‌پرسم آیا هنوز راهی برای خیال باز است؟ وقتی که هیچ چیز نیست تا دلت برایش تنگ شود و به آن بیندیشی. باید کوشید تا راز دلتنگی را در یافت. با خود فکر می‌کنم چه می‌شد در میان خرابه‌ها می‌توانستم خانه ابدی پدر و مادر را پیدا کرده و شاخه گلی بر آن می‌گذاشتم؟ وقتی که می‌بینم چنین امر کوچکی به یک آرزوی دست نایافتنی مبدل می‌گردد دوباره دلتنگ می‌شوم. فشفشه‌ها آسمان اسلو را روشن می‌کنند تا نشانه‌های کهنگی را از یاد ببرند. جام را سر می‌کشم و پنجره را می‌گشایم. رو به همسایه‌ها کرده و می‌گویم سال نو مبارک.