از زبان پسر، «زهيروك»(1) ميخواند «لوري» (2) بلوچ:
من اسبم را در دريا ميشويم،
دريايي كه از شير باشد
من لگام اسبم را در دست
ميگيرم و
از جلوي خانهها ميگذرم
دخترهاي قشنگ بيرون ميآيند از
خانهها
ميآيند جلوي من ميايستند
چشمانشان را بلند ميكنند
دخترها و راه را نگاه ميكنند
نگاه ميكنند به زين و برگ
اسبم
مادرها گيس دخترها را ميبافند
پدرها طلاهاي زميني براي
دخترها ميآورند
من دلم ميخواهد دخترها با من
حرف بزنند
به بركت خدا و به بركت امام
زادهها
يال باد جنوب و ا برها را
ميگيرم
ميخواهم باد شمال بوزد،
ببارند ابرها، به آرامي
نخواهم گذاشت باد گورويچ بوزد
آي دخترها بياييد نزديك من
منزل كنيد
جايي كه شيرها ميگذرند
و از زبان دختر:
پايت را ملرزان، نلرز، بيا
بالاي تخت
چشمها را بالا كن و پشت
پيراهنم را ببين
نگاه كن و بدن بيعيبم را ببين
منتظريم شايد روزي ملايي ما را
عقد ببندد
ملا سه بار قل هوالله را پشت
سر هم ميخواند
موهايم را با ميخك و عطرهاي
محلي خوشبو كرده و بافتهام
اين قدر پاهايت را نلرزان، بيا
بالاي تخت من
چشمهايت را بالا كن، نگاه كن
به اين دختري كه روي ملافههاي
نرم آرميده است.
(زهيروك: ترانه عاشقي
برگردان محمود زند مقدم 1370
«حكايت بلوچ»)
ترانههاي عاشقي بلوچي (زهيرك،
ليكود، كردي) سرشارند از لحظهها و تصورهاي به شدت عاطفي. گاهي از زبان دختر و گاهي
از زبان پسر، برخلاف ترانههاي حماسي كه تصاوير بلندپروازانه و فاخر است، تصاوير در
ترانههاي عاشقي زميني و ساده به نظر ميرسد.
در نظام اجتماعي بلوچها كه
هنوز «كاستي» است و قشرهاي اجتماعي با قوانين عرف و سنت به شدت از هم متمايز و مشخص
هستند، تنها دختر و پسری كه در يك كاست اجتماعي باشند، ميتوانند با هم ازدواج كنند
كه آن هم بدون دخالت وانتخاب خود. در سنتي حدود سيزده تا پانزده و پايينتر براي
دختر و كمي بيشتر براي دختر. در چنين جامعهاي عشقهاي پنهاني، شكل ميگيرد و
«ممنوع» اتفاق ميافتد.
شبكه روابط اجتماعي در ميان
بلوچها براساس نظام خويشاوندي و نظام طايفهاي شكل گرفته است و نظام خويشاوندي
تابعي است از نظام طايفهاي حاكم بر كل منطقه: خانها، مالك، رئيس واژههايي هستند
كه در بلوچستان هنوز در رأس هرم جامعه قومي است و بر طايفه حكم ميراند. رئيس بعد
از خان قرار ميگيرد و بعد از آن طايفههاي بلوچ است كه به نسبت فزوني مال و خواسته
بر هم برتري دارند.
آنگاه «زعيم»ها هستند كه نه
زمين دارند نه نخل و نه سهم آب، اما كارشان را زراعت است، پرورش نخل. به غير از اين
هنوز قشري از جحامعه را تفنگدارها تشكيل ميدهند كه حافظان نظامي حال و رئيس هستند
و آنها هم فاقد زمين ولي خلاف «زعيم»ها معاف از پرداخت ماليات.
«زعيم»ها براي زمين رئيس يا
بلوچ كار ميكنند و تنها حدود يك سوم محصول را سهم ميبرند. به غير از اينها
«لوري»ها هستند كه نوازندههاي بلوچاند و در جشنها و عروسيها مينوازند و گاهي
ابزار كشاورزي هم ميسازند.
يعني آهنگري ميدانند و گاهي
زرگري، هنر سازسازي؛ دهل و قيچك را هم از اجدادشان آموختهاند.
لوريها در نظر بلوچها پست
هستند و مباركه پسري بلوچ عاشق «لوري» شود و برعكس.
پستتر از «لوري»ها،
«نوكري»ها هستند كه سياه هستند. غلامان و كنيزان كه در گذشته نه چندان دور خريداري
ميشدند.
دهتران نوكري (دختران اين
منطقه) تنها كساني هستند كه در مجالس جشن و شادي بلوچها به همراه ساز «لوري»
ميرقصند و از اين راه زندگي ميگذرانند.
«نوكري»ها از هيچ حق انساني
در جامعه بلوج برخوردار نيستند. وظيفه آنها كار كردن براي خان، رئيس، بلوچ و زعيم
است. خلاصه براي همه كار ميكنند و هيچ به حساب نميآيند و اين است كه حتي اجازه
دوست داشتن و دوست داشته شدن ندارند مگر در ميان همرنگان و همخونهاي خود.
بايدها و نبايدها در ميان
اقشار مختلف بلوچ كاملاً رعايت ميشود. در امر مهمي مانند ازدواج در ميان بلوچها،
هم طايفه بودن و يا به اصطلاح محلي هم فاميل بودن شرط اصلي است.
ازدواجها بيشتر درون گروهي
است و افراد تنها در ميان طايفه و فاميل خود ازدواج ميكنند و اگر به غير از اين
اتفاق بيفتد، كل افراد خانواده و فاميل به آن تن نميدهند و اين به نظر، دليل
سرشاري و احساسات تند، تصاوير صريح و شدت هيجان در ترانههاي عاشقي بلوچي است.
عشقهاي ممنوع(كه زياد اتفاق ميافتد) فرجامي خوش نخواهند داشت و تنها در ترانهها
ميتوانند خود را عيان سازند، چه در غير اين صورت با گلولهاي از تفنگ پدر يا برادر
بر آن نقطه پايان گذاشته خواهد شد.
لوريها، نوكريها (غلامها،
دختران نوكري) هرگز نميتوانند بيرون از كاست خود، دوست بدارند و دوست داشته شوند،
گاهي اتفاق ميافتد كه پسري از طايفههاي بلوچ به دختري لوري دل ببندد اما هيچ نشده
كه كسي از بلوچها بتواند به دختران نوكري ابزار دوستي و تمايل كنند. بلوچها در
اين موارد فرهنگي بسيار خشك و خشن دارند كه سرشته وجودشان شده است(ترانههاي حماسي
بلوچها اين روحيه بلوچها را به خوبي نشان ميدهد)
غير از اين يكي ديگر از بايدها
و نبايدها، اختلاف طايفههاي بلوچ است. دو طايفه دشمن تا زماني كه صلح نكنند و حتي
بعد از آن هم تشنه به خون بگيرد، تنها مصلحتي است و به خاطر قطع موقتي جنگ و
خونريزي است. طايفه، عشق پسر و دختري را كه دشمني طايفههايشان را درنظر نگيرند،
نميپذيرد و به آن پاسخي تند ميدهد.
به متن برگردان و محتواي اين ترانه حماسي (آواز بالانچ) دقت كنيد و تصوير غريبش را بدون در نظر گرفتن مضمون تفكر عشيرهاي و قبيلهاي ببينيد.
مبادا شتاب كني در ازدواج
«بالانچ» مبادا از طايفه دشمن زن بخواهي
مبادا دل فريبت دهد
اي بالانچ! مرداني كه دل
بستهاند به زن
چاكران حاضر و آماده به خدمت
زنها هستند دست بسته ايستادهاند در پيشگاه زنها
هيزم بار كولشان ميكنند و
ميآورند
تا شادمان شوند زنهاي زيبا و
همچون صنم كه روي تختهاي پلنگاني آرميدهاند.(4)
(آواز بالانچ ترانه حماسي بلوچي)
زهيرك، «ليكود»ها و كرديها و
آوازهاي حماسي (انواع ترانههاي بلوچي)، سه صورت اول ترانههاي عاشقي هستند كه در
شكل و آهنگ با هم تفاوت دارند). پر است از تصويرهايي از زن (زيبايي دوري كه شكل
مرگ است، از سرسبزترين درختها، خرمتر است، روشنايي هولآؤري است كه از سياهترين
شبها ترسناكتر است. زن ديوانه ميكند مرد را از اسب مياندازد، با اين همه
هديهاي نيكي است.
جهاز «سيمك» در دريا غرق شده
است.
تمام مردم نگران ماندهاند
خدا هديه خوبي به او داده
«مريم خاتون» مثل مملكتي تا نه
ماه
در شكم مادرش بود
كم كم شروع كرد به چنبيدن در
شكم مادر
و مثل ماه شب چهارده از مادر
به دنيا آمد
چه قدر خوب بود جايش و چه قدر
خوب بود تخت روانش
او را تكان ميداد دايه در
گهواره
زيبايي او از تعريف خيلي گذشته
بود چ
مثل نهال كنار جوي و گل انار
صورتش مثل پيشاني آهو قشنگ بود
آب را در ليوانهاي كشميري
مينوشيد
مادرش او را به خواري از
خداوند خواسته بود
اما ناگهان شور چشمي او را چشم
زد
جادوهاي سرباز او را از بين
بردند
اكنون چندان نگذشته اين چراغ
شبها خاموش شده
دختر ماه «سرباز» همين يكي بود
با خواهرهايش قيمت او
ميليونها
نشست و برخاست با او مثل سايه
درخت سرو
كسي كه ميخواست عاشقي كند و
عشق او كامل بود.